𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Відкрити в Telegram
338
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
+8130 днів
Архів дописів
خاله😭❣️❤️🔥
من رمانت رو تازه شروع کردم بعد الان پیامای تموم شدن رمانت اینا رو دیدم پیامت رو خوندم اشکم رو درآوردی فکر میکنم تو خیلی نویسنده خوبی هستی چون چند پارت اول رو که خوندم عالی بودن اگه تونستی بازم رمان بنویسی با کمال میل میخونمش خوشحالم که باهات آشنا شدم ممنون که وقت گذاشتی و این رمان رو نوشتی قلمت که دیگه نگم محشرهه مراقب خودت باش موفق باشی🥹🩷🤍✨️
خالهه دستت درد نکنه که یه همچین داستان خوبی رو با قلمت تقدیممون کردیی من خودمم اماده خدافظی نبودم ولی خیلی داستان عالیی نوشتی امیدوارم داستان های بعدیتم بخونیم و ببینیمم
قربونت برم🥹🤍واقعا نمیدونم چی بگم جز اینکه ممنونم. خوندن این پیامها خستگی هام رو از بین میبره. دوستتون دارم خیلی زیاد🤍🫂✨
https://t.me/sirdasnovel/854
خاله میخوام ازت یک تشکری هم بکنم به نوبه خودم ..
مرسی که مارو با اولاش و دنیز آشنا کردی ، مرسی به خاطری این که هر شب سعی کردی برامون پارت بزاری .. مرسی به خاطر خونگرمیت مرسی به خاطر قلمی که داری مرسی بخاطر داستان متفاوتی که برامون نوشتی ممنون به خاطر خلاقیتی که توی داستان به کار بردی باعث شدی خیبییامون از اون حال بد در لحظه برای چند دقیقه هم که شده در بیایم .. به زندگی و مشکلات فکر نکنیم .. (مرسی به خاطر که آنقدر اولاش و مرد نوشتیییییییی)
و ممنون به خاطر چیز های که از کارکتر ها یادمون دادی؛)))))))))
Repost from 𝖸𝖾𝗌̧𝗂𝗅 𝓢ı𝗋𝖽𝖺𝗌̧ı𝗆 𖥔 ݁ ˖ 🐑
خیلی غمگین شدم مرسی.
خاله ممنونم که این رمانِ خوشگل رو با این قلمِ خوشگلت براموننوشتی.خوشحالم که با خودت و رمانت آشنا شدم😭🤍
امیدوارم بعد از امتحانات(که امیدوارم توشون موفق باشی✨️🫶🏻)یه رمانِ دیگه برامون با همین زوجا بنویسی🤏🏻💋
خاله قربونت برم😭💞
بی نظیری .
مرسی بابت وقتی ک برای ما گذاشتی و عشقی که بهمون نشون دادی ✨✨
دوست دارم 🤏🏼🤏🏼
یه تشکر خشک و خالی که نه یه تشکر خیلی بزرگ ازت میکنم که ما رو با این داستان قشنگ آشنا کروی واقعا دلم میخواد گریه کنم و البته سر این پارت ها یکم کردم خیلی قشنگ بود این داستان و در نهایت این داستان تو ۷۳ پارت تموم شده ، مرسی که این داستان قشنگرو برای ما نوشتی😭💞
به نام خالق کلمهها.
داستان ما از یک تولد شروع شد و با یک تولد تموم شد.
دنیز و اولاش سه سال از هم دور بودن نه به خاطر اینکه عاشق نبودن..به من یاد دادن که آدما باید با هم حرف بزنن. باید به هم بگن که چی توی دلشون میگذره.
آوا به من یاد داد که قویترین آدم ها کسایی هستن که با اینکه خودشون آسیب دیدن سعی میکنن مراقب بقیه باشن.
بوراک به من یاد داد که عشق میتونه تو رو تغییر بده و تو نباید هرگز ازین موضوع و تجربه ای که یه زمانی داشتی پشیمون بشی.
زینپ به من یاد داد که خواهر بودن یعنی محافظ برادرت باشی حتی وقتی که خودت هم میشکنی.
اردم به من یاد داد که هیچوقت برای جبران گذشته دیر نیست و هر کسی لیاقت یه شروع دوباره رو داره.
ایتک..ایتک به من یاد داد که گاهی آدم میتونه به تاریک ترین جاها بره و ما همیشه به آدمای تاریک دورمون نیاز داریم تا قدر انسان های خوب زندگیمون رو بدونیم.
و من به عنوان نویسنده فقط روایتگر این مسیر بودم.
امیدوارم که در میون این کلمات تیکهای از خودتون رو پیدا کرده باشین. دردی که شناخته شد یا عشقی که باور شد یا امیدی که دوباره زنده شد.
این پایان داستان ماست اما پایان زندگی شخصیتهامون فکر نمیکنم.
برای همهی ما
"هیچوقت برای گفتن حقیقت دیر نیست.
هیچوقت برای عشق ورزیدن دیر نیست.
هیچوقت برای برگشتن به خونه دیر نیست."
از ته قلبم ممنونم که تا آخرین کلمه همراه من بودید. ممنونم که به شخصیتهام جون بخشیدید و با خوندن داستانشون اونها رو زنده نگه داشتید این برای من بزرگترین هدیه بود و هیچوقت باور نمیکردم همچین محبتی رو تجربه کنم.
تا داستان بعدی اگه دوباره قلم به دست گرفتم شما رو به یاد خواهم آورد.
داستان رمان همرازم همین جا تموم شد.
امیدوارم که لایق وقتی که گذاشتین بوده باشم.
این چنل میمونه توش فعالیت هم خواهد شد.
تا داستان بعدی مواظب خودتون و عشقهای زندگیتون باشید. حرف بزنید. بگید چی تو دلتونه.. چون گاهی خیلی زود دیر میشه.
با عشق
نویسندهی داستان شما که با نام نگار میشناسین.
🎬 #Part 74
بوراک دستی به صورتش کشید.
بوراک:یه کم از خودم غافل شدم.
آوا با لبخند انگشتاش رو روی ریش بوراک کشید.
آوا:یه کم؟ شبیه خرس شدی.
بوراک خندید. دستش رو روی دست آوا گذاشت.
بوراک:میرم اصلاح میکنم. خودت بکن اصلا.
آوا:اینطوری هم قشنگه.
دنیز و اولاش وارد شدن.
دنیز:آوا.
آوا با دیدن دنیز لبخند دیگهای روی صورتش نشست.
آوا:دنیز؟
دنیز دوید سمت تخت و خودش رو انداخت توی بغل آوا. محکم. ولی طوری که بهش آسیب نزنه.
دنیز:آوا..آوا..قربونت برم..من انقدر نگرانت بودم..
آوا:منم دلم برات تنگ شده بود..
دنیز با لبخند عقب کشید.
آوا:چطور هستی؟ درد نداری؟ چیزی نیاز داری؟ به ما گفتن امشب یا فردا مرخصت میکنن. چون تازه از کما در اومدی باید یکی دو شب حواسشون بهت باشه.
آوا:میدونم دنیز. من خوبم.
اولاش جلو اومد لبخند بزرگی روی صورتش بود.
اولاش:سلام به قویترین دختر دنیا.
آوا خندید و دستش رو دراز کرد. اولاش دستش رو گرفت و محکم فشرد.
آوا:سلام به شما.
همه لبخند زدن. بوراک همچنان سر آوا رچ توی بغلش گرفته بود و ول نمیکرد. آوا نگاهش به حلقهی دنیز افتاد. چشماش گرد شد.
آوا:وای! این چیه؟
دنیز خندید. دستش رو جلو برد و حلقه رو نشون داد. آوا دست دنیز رو گرفت.
دنیز:هوم. یه اتفاق کوچیک افتاد.
آوا با ناباوری نگاهی به اولاش و دنیز کرد.
آوا:اتفاق کوچیک؟ شما دو تا..ازدواج کردین؟
بوراک دستش رو روی شونهی آوا گذاشت.
بوراک:نه فعلا نامزد شدن.
آوا اخم کوچیکی کرد و دستش رو روی شکمش گذاشت.
آوا:اه توروخدا نگین نامزدی. حالم ازش بهم میخوره.
دنیز و اولاش نگاه نگرانی به هم انداختن. بوراک هم نگران به آوا نگاه کرد. دنیز با نگرانی دستش رو روی دست آوا گذاشت. دنیز:آوا؟ چی شد؟ حالت خوبه؟
آوا:نه..یعنی..ترومازده میشم از این همه انتظار..زودتر عروسی کنین قضیه رو ببندین دیگه!
دنیز نفس راحتی کشید و خندید. اولاش هم خندید.
بوراک:خداروشکر..فکر کردم دردت گرفته.
آوا لبخند زد.
آوا:نه خوبم. حالا بگین..کی؟ کجا؟ چطور؟
دنیز نگاهی به اولاش کرد.
دنیز:اولاش یهویی زانو زد.
اولاش:یهویی نبود. چهار ساله منتظر بودم.
آوا خندید. دست دنیز رو بوسید. دنیز سر آوا رو بوسید.
آوا:الهی قربونتون برم..من اینجا افتاده بودم و شما دارین عروسی میگیرین؟
دنیز خندید.
دنیز:عروسی نه گفتیم تا تو خوب نشی هیچ عروسیای نیست.
آوا لبخند زد ولی یهو نگاهش جدی شد.
آوا:راستی.
مکث کرد. نگاهش به دنیز و اولاش بود. صداش آرومتر شد.
آوا:ایتک..ایتک..یعنی..کجاست؟
سکوت سنگینی توی اتاق پیچید. لبخند از صورت همه محو شد. دنیز نفس عمیقی کشید و به اولاش نگاه کرد. اولاش دستش رو روی شونهی دنیز گذاشت و به آوا نگاه کرد.
اولاش:۲۵ سال حکم گرفته.
آوا به نقطهای خیره شد.
آوا:مادرم..مادرم به خاطرش مرد. من سه ماه از زندگیم رو توی کما بودم و اون فقط ۲۵ سال زندانی میشه؟
بوراک با نگرانی صورت آوا رو سمت خودش برگردوند.
بوراک:آوا.
آوا سرش رو تکون داد.
آوا:نه. نه نگران نباش. فقط..فقط فکر میکنم که چقدر زندگی عجیبه. یه نفر میره زندان یه نفر به کما میره یه نفر ازدواج میکنه و هر اتفاقی هم بیفته زندگی جریان داره.
—سه هفته بعد تولد ۲۹ سالگی دنیز—
میز بزرگ چوبی پر از غذا و شمع. کیک تولد، وسط میز. همه دور میز جمع شدن.
بورجو لیوانش رو بالا برد.
بورجو:تولد، تولد، تولدت مبارک..
اونور:تولدت مبارک دنیز.
آوا:تولدت مبارک قشنگم.
بوراک:مبارکه کرالیچه.
زینپ:فوت کن زن داداش.
اردم:تولدت مبارک.
اولاش نگاهی به دنیز کرد و دستش رو بوسید.
اولاش:تولدت مبارک.
دنیز با اشک و لبخند به همه نگاه کرد.
دنیز: ممنون. ممنون از همهتون.
همه دست زدن. اولاش دستش رو محکم گرفت.
اولاش:آرزو کن.
دنیز چشماش رو بست. شب تولد ۲۵ سالگی. بچش. اولاش. مادرش. ایتک. باباش. اردم. سه سال تنهایی. جنگل. آوا روی برانکارد. ایتک توی زندان. پدرش توی دادگاه.
این لحظه. چشماش رو باز کرد و شمعها رو فوت کرد اولاش دستش رو دور کمر دنیز انداخت و بوسهای روی شونهش زد.
همهچیز از یه تولد شروع شد. تولدی که توش همهچی رو از دست دادم. ولی حالا ۴ سال بعد توی یه تولد دیگه همهچی رو پیدا کردم. چیزی که از همه این اتفاقات فهمیدم اینه که آدما باید با هم حرف بزنن. باید به هم بگن چی تو دلشون میگذره. گاهی خیلی زود دیر میشه ولی هیچوقت برای گفتن حقیقت دیر نیست. هیچوقت برای عشق ورزیدن دیر نیست. هیچوقت برای برگشتن به خونه دیر نیست و من برگشتم. ما همه برگشتیم. به خونهمون. به همدیگه.
پایان.
🎬 #Part 73
گفته میشود به دلیل فشارهای روانی وارده بر تیم تولید این پروژه تعلیق شده است. طرفداران امیدوارند که با بهبودی کامل اوضاع این پروژه از سر گرفته شود.»
(تصویر زینپ آرسلان و اردم دمیر)
«در خبری دیگر شرکت آرسلان حالا با همکاری اردم دمیر پروژههای جدیدی را برای حمایت از قربانیان خشونت خانگی آغاز کرده است. این حرکت مورد استقبال عموم قرار گرفته.»
صدای زنگ در. بوراک تکون نخورد. دوباره. باز هم تکون نخورد. دوباره. دستی روی صورتش کشید و بلند شد. در رو باز کرد و برگشت روی کاناپه نشست. دنیز در رو هل داد.
دنیز:بوراک؟
اولاش پشت سرش وارد شد. دنیز بدون حرف رفت روی کاناپه نشست.
دنیز:خبر رو دیدی؟
بوراک بعد چند ثانیه سرش رو تکون داد.
بوراک: دیدم..کرم ۱۵ و ایتک ۲۵ سال..
دنیز:آره.
بوراک:اون مرد..آیتک..۲۵ سال..ولی آوا..
صداش شکست. اولاش رفت سمت پنجره و پرده رو کنار زد. نور نارنجی غروب پرید توی اتاق. بوراک چشمهاش رو بست.
دنیز:دیشب رسوندیمت خونه، خوابیدی؟
بوراک:نه. نشد.
دنیز:بوراک اینطوری نمیتونی ادامه بدی.
بوراک:دنیز چطور میتونم بخوابم؟
بوراک بلند شد و داد زد.
بوراک:دلم براش تنگ شده.
بوراک سرش رو بین دستاش گرفت. شونههاش میلرزید.
بوراک:هر شب..هر شب به اون شب فکر میکنم. به صداش. به دستاش. دنیز..من نمیتونم بدون اون باشم. من..من دیگه نمیتونم.
دنیز نگاه نگرانی به اولاش کرد.
بوراک:همش به خودم میگم اون گلوله باید به من میخورد..
دنیز بلند شد.
بوراک:یادمه..یه بار بعد یه سکانس خیلی خسته بودم. برام آب آورد. کلی باهام شوخی کرد. اون موقع هنوز دوست بودیم. اون شب وقتی رسیدم خونه به خودم گفتم بوراک این دختره یه روزی دلت رو میشکونه ولی ارزشش رو داشت. دنیز..من الان شکستم. یه مرد شکستهام..
صداش شکست. نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
بوراک:یادم نمیاد قبلا کی اینقدر شکسته بودم. من کسی بودم که حد و حدود خودش رو داشت. همیشه خودش رو جمع میکرد و قوی بود. ولی الان چی؟ الان یه آدم خالیام که هر شب توی یه تخت خالی به سقف خیره میشه و به صدای آوا گوش میده..
بوراک سرش رو بین دستاش گرفته بود. شونههاش میلرزید. اولاش جلو رفت و بوراک رو بغل کرد.
اولاش:بوراک..
بوراک سرش رو بلند کرد. چشماش قرمز بود.
اولاش:آوا دیشب بهوش اومد.
—بیمارستان—
آوا روی تخت نشسته بود. فیزیوتراپیست جلوی تخت نشسته بود و به آرومی پاش رو تکون میداد.
فیزیوتراپیست:خانوم شاهین..وضعیتتون به نسبت اینکه تازه به هوش اومدین خیلی خوبه.
آوا لبخند خستهای زد. نگاهش به در بود.
آوا:مرسی.
فیزیوتراپیست:به نظر میاد منتظر کسی هستین.
آوا نگاهش رو از در گرفت. در اتاق باز شد. پرستاری با یه سرنگ کوچیک وارد شد.
پرستار:اجازه بدین این ویتامین رو به سرمشون اضافه کنم.
صداش رو پایین برد.
پرستار:خانوم شاهین..یه چیزی هست که باید بهتون بگم. این سه ماهی که شما اینجا بودین آقای کاراجا تقریبا هر روز اینجا بودن.
آوا ناگهان دستش روی تخت محکمتر شد.
پرستار:هر روز میومدن. با پرستارا حرف میزدن. ازتون میپرسیدن. فقط چند شب رفتن خونه. اونم وقتی که دیگه از خستگی نمیتونستن بمونن دوستان مجبورشون میکردن. دیشب هم آقا و خانوم ارسلان اومدن و گفتن که میخوان ببرنش خونه تا استراحت کنه.
اشک از گوشهی چشم آوا چکید. آوا بینی خودش رو پاک کرد و لبخند زد. در اتاق باز شد. بوراک. موهاش به هم ریخته بود. چشماش قرمز بود. لباساش چروک بود. چند قدم برداشت. بعد ایستاد. انگار نمیدونست چی بگه. فقط بهش نگاه کرد. فیزیوتراپ و پرستار با یه حرکت چشم که به هم زدن سریع از اتاق بیرون رفتن.
بوراک:آوا..من..
بوراک دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه. دوید سمت تخت. آوا رو توی بغلش کشید. دستش رو گرفت و بوسید. بعد سرش رو بوسید. گریه کرد.
بوراک:ببخشید که دیر اومدم..من نمیدونستم
..دردت به جونم..الهی قربونت برم..من فدات بشم..فدات شم آوا..
آوا خندید. دستش رو دور گردن بوراک محکمتر کرد.
آوا:تو که منو نجات دادی حالا که به هوش اومدم میخوای فدای من بشی؟
بوراک با گریه سرش رو بلند کرد و به چشمای آوا نگاه کرد.
بوراک:آوا..من سه ماهه دارم میمیرم..هر روز میاومدم اینجا.. الان واقعا بیداری؟
بوراک بغلش کرد. محکمتر. صورتش رو توی گردن آوا فرو کرد. گریه کرد. ولی این بار گریهای که از خوشحالی بود. بوراک هنوز داشت گریه میکرد که آوا با دست لرزون صورتش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد. با چشمای خیس ولی لبخندی که از گوش تا گوشش بود.
آوا:این چه وضع سر و صورته آقای کاراجا؟
🎬 #Part 72
اردم پوشه رو گذاشت روی میز ولی دستش رو برنداشت. اون یکی دستش هم روی میز گذاشت و خیره شد. زینپ بالاخره نگاهش کرد.
زینپ: چیه؟
اردم:دارم نگاهت میکنم.
زینپ عینکش رو پایین کشید و خندید.
زینپ:بزار بعدا.
اردم خندید. زینپ هم لبخند زد.
زینپ:اگه قراره هر روز این حرفا رو بزنی باید بهت اضافه کار بدم.
اردم:اگه خودتم باشی با کمال میل میپذیرم.
زینپ سرش رو تکون داد و دوباره به مدارک نگاه کرد. اردم هنوز ایستاده بود.
زینپ:جونم؟
زینپ نگاهش کرد.
اردم:امشب شام بریم بیرون؟
زینپ نفسش رو بیرون داد.
اردم:میدونم. میدونم که وقتش نیست. میدونم که کارا زیاده.
زینپ نگاهش به پنجره افتاد. هوای بیرون داشت رو به تاریکی میرفت.
زینپ:باشه.
اردم: چی؟
زینپ:گفتم باشه.
اردم چند ثانیه فقط نگاش کرد. بعد لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
اردم:قربونت برم من. ساعت نه میام دنبالت.
قبل از اینکه زینپ چیزی بگه از دفتر بیرون رفت. زینپ به در بسته خیره شد. عینکش رو برداشت و به پشتی صندلی تکیه داد.
—خونهی بوراک—
اتاق نیمهتاریک بود. پردهها کشیده شده بودن و فقط چند خط باریک از نور غروب از لای شکافها روی فرش میافتاد. بوراک روی کاناپه دراز کشیده بود. ریش چند روزه روی صورتش سبز شده بود. تیشرت چروکیده. تلویزیون روشن بود. بالاخره.
«بالاخره پس از ماهها انتظار حکم پرونده کرم یالچین و آیتک دمیر صادر شد.
(تصویر آیتک دمیر با لباس زندان و کرم یالچین در دادگاه)
«کرم یالچین، کارگردان سرشناس، به اتهام اخاذی، کلاهبرداری، شرط بندی های غیرمجاز، تهدید و فشار برای ازدواج اجباری، به ۱۵ سال حبس محکوم شد. همچنین آیتک دمیر، تهیهکننده سینما، به اتهام قتل نیلسو شاهین، صحنه سازی، تهدید، عامل خودکشی ایلین کایا، آدمربایی، استفاده از سلاح گرم و خشونت خانگی و به ۲۵ سال حبس محکوم شد.»
(تصویر دنیز یالچین و اولاش آرسلان در کنار هم.)
«دنیز یالچین و اولاش آرسلان که در این پرونده به عنوان شاهد اصلی حضور داشتند از این حکم ابراز رضایت کردند و اما خبری که این روزها حسابی داغ شده..
(تصویر دنیز یالچین و اولاش آرسلان در یک مراسم خصوصی)
«اولاش آرسلان و دنیز یالچین زوج محبوب سینمای ترکیه پس از سه سال جدایی ناگهانی سر انجام رسما اعلام کردند که دوباره به زندگی مشترک بازگشتهاند. این خبر را دنیز یالچین با انتشار عکسی از حلقه نامزدیاش در صفحه شخصیاش اعلام کرد.
(تصویر پست دنیز)
زیرنویس:دنیز یالچین و اولاش آرسلان رسما نامزدی خود را تایید کردند.
«اولاش آرسلان نیز با انتشار پستی مشابه این خبر را تایید کرد.
(تصویر پست اولاش)
«برای پروژهٔ Geceye Doğru اما هنوز خبری از ادامه تولید نیست.
(تصویر قدیمی بوراک کاراجا و آوا شاهین)
🎬 #Part 71
چند قدم بیشتر نرفته بود که هلش داد زمین. تفنگ از دست ایتک پرت شد و چند متر اونطرفتر روی زمین افتاد. اولاش سریع تفنگ رو برداشت. ایتک با صورت خونین از روی زمین بهش نگاه کرد. اولاش انگشتش رفت روی ماشه.
اولاش:سه سال..سه سال از زندگیم رو گرفتی. با فشار آوردن به کسی که عاشقشم.
اولاش چند قدم به ایتک نزدیکتر شد. تفنگ هنوز توی دستش بود.
اولاش:چرا اینقدر راحت به آوا شلیک کردی؟
صداش شکست. ولی تفنگ رو پایین نیاورد.
اولاش:چطور میتونی توی آینه نگاه کنی و خودت رو ببینی ایتک؟ چطور میتونی شب بخوابی وقتی میدونی که چند نفر به خاطر تو زخمی شدن؟ چطور میتونی به خودت بگی که من قربانیام وقتی تو خودت انتخاب کردی که قاتل بشی؟
ایتک خندید.
ایتک:بزن..بزن ارسلان.
زینپ:اولاش! نه!
دوید سمتش. دستش رو گذاشت روی دست اولاش که تفنگ رو گرفته بود.
زینپ:بده من.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد. دستش میلرزید. نفسهاش تند بود. ولی انگشتش از روی ماشه فاصله گرفت. زینپ تفنگ رو کشید و کنار انداخت. صدای برخورد فلز با زمین. اولاش نشست کنار ایتک و اولین مشت رو زد.
اولاش:پس این برای دنیز.
بعدی. زینپ عقب رفت.
اولاش:آوا.
بعدی.
اولاش:زینپ.
بعدی
اولاش:بوراک.
بعدی.
اولاش:اردم!
دو طرف یقه ایتک رو گرفت.
اولاش:خودم.
ایتک فقط میخندید.
اولاش:تو لیاقت مردن رو نداری. تو لیاقتت اینه که تا آخر عمر توی یه سلول تاریک تنها بدون هیچکس که پشتت باشه دقیقا همون چیزی که همیشه ازش میترسیدی.
پلیسها دویدن. اولاش رو از روی ایتک بلند کردن. دویدن سمت ایتک. دستبند. فریاد.
زینپ:تموم شد داداش. تموم شد.
اولاش با چشمای خیس به زینپ نگاه کرد بعد به سمت بقیه نگاه کرد.
اولاش:آوا.
— سه ماه بعد، شرکت ارسلان—
چند پوشه روی هم تلنبار شده بود. لیوان قهوه کنار صفحه کلید نصفه بود. زینپ پشت میز نشسته بود و داشت مدارک رو ورق میزد. عینک مطالعهای روی بینیش نشسته بود که جدیدا به چشم میزد. در دفتر باز شد. اردم وارد شد.
اردم: زینپ این گزارش سهماههست. باید امضا کنی.
زینپ سرش رو بلند نکرد فقط دستش رو دراز کرد.
زینپ: بذار ببینم.
🎬 #Part 70
ایتک:پس از مرگ نمیترسی؟
بوراک کاملا بیصدا از عقب به ایتک نزدیک شد. مشتش رو جمع کرد اما ایتک دقیقا همون لحظه برگشت.
ایتک:کاراجا نباید از جلوش تکون میخوردی.
بوراک سریع دستشو دور دست آیتک انداخت صدای جیغ دنیز. صدای تیر.
آوا دستش روی شکمش رفت. به دور و برش نگاه کرد. اولاش رنگ از صورتش پریده بود. دنیز بغضش ترکید. زینپ و اردم زیر درخت یخ زده بودن. خون از لای انگشتاش چکید. روی زمین افتاد. بوراک دوید.
بوراک:آوا.. نه.. نه..
ایتک چند قدم عقب رفت. آوا خون از گوشه لبش چکید.
آوا:بوراک..
بوراک با گریه خون رو از گوشه لب آوا پاککرد. دستش رو محکم گرفت. موهای آوا رو کنار زد. سرش رو روی سینه آوا گذاشت.
بوراک:آوا. دوست دارم. آوا. آوا. آوا. خواهش میکنم.
دنیز و اولاش دویدن و کنارشون زانو زدن.
اولاش:آوا؟ آوا آمبولانس میاد. به خدا میاد.
دنیز دستش رو گرفت. آوا نگاهش به دنیز افتاد. لبخند خستهای زد. دستش رو به آرامی روی دست دنیز گذاشت.
آوا:دنیز. تو همیشه.. منو یاد مامانم مینداختی.
وقتی اینو گفت اولاش یخ زد. دنیز نگاهی به اولاش کرد. اولاش سرش رو تکون داد.
اولاش:آوا. آوا. دختر. چشماتو نبندی خب؟
آوا:مادرم..
دنیز دست آوا رو فشار داد.
دنیز:بهت افتخار میکنه. تو باید بمونی. برای مادرت. برای ما. برای بوراک.
آوا نگاهش به بوراک افتاد که سرش رو روی سینهاش گذاشته بود و گریه میکرد. دست دیگهاش رو روی موهای بوراک گذاشت. بوراک سرش رو بلند کرد.
آوا:قول بده قوی باشی.
بوراک:تو باید قوی باشی..
آوا خندید.
آوا:من..من همیشه قوی بودم..الان..خستم..
بوراک دستش رو محکمتر گرفت. آوا نگاهش کرد. نفساش کوتاه و بریده بود.
بوراک :چرا..بهم نگفتی؟
آوا لبخند خستهای زد.
آوا:میترسیدم..که تو..دوستم نداشته باشی..
بوراک با گریه دستش رو روی دست آوا گذاشت. داشت التماس میکرد.
بوراک:مگه کسی میتونه دوستت نداشته باشه آوا؟ تو..تو قشنگترین و مهربونترین و قویترین آدمی هستی که من دیدم..
آوا اشک از گوشهی چشماش چکید.
آوا:حالا میدونم..
دنیز:آوا هوشیار بمون. خواهش میکنم. چشمات رو نبند.
بوراک صداش شکست.
بوراک:آوا هنوز کلی کار هست..هنوز فیلمهایی هست که باید ببینیم.. پروژههایی که بازی کنیم..جاهایی هست که باید با هم بریم..هنوز.. میخوام ببوسمت..بغلت کنم..باید بهت بگم که چقدر دوستت دارم..هنوز باید برات صبحونه های جدید درست کنم..برم ساحل..هنوز باید باهات فیلم ببینم..هنوز باید بهت بگم که چقدر برام ارزشمندی..هنوز..
آوا چشماش رو برای چند ثانیه بست. بوراک ترسید.
آوا:قشنگ میخندی..میدونی؟
بوراک گریه کرد و خندید.
بوراک:قول بده که با من میخندی..
آوا با آخرین توان دستش رو روی گونهی بوراک گذاشت.
آوا:قول..
آوا نفساش کوتاهتر شد. زینپ کنارشون اومد و دستش رو روی شونه آوا گذاشت. اردم هم با آخرین توانش خزید.
زینپ:آوا.
آوا سر تکون داد.
آوا:مواظب هم باشین.
بوراک دستش هنوز روی زخم شکم آوا بود و فشار میداد. خون از لای انگشتاش میچکید. بوراک:نه. نه. نه.
همون لحظه صدای آژیر از دور اومد. ایتک دوید. اولاش بلند شد و دنبالش دوید.
🎬 #Part 69
خواست جلو بره که دنیز از لای درختها بیرون اومد. اولاش با دیدن دنیز یخ کرد. دنیز به سمت اولاش دوید و خودش رو بهش رسوند.
اولاش:مگه نگفتم نیا؟
عصبی بود.
دنیز:نتونستم.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد.
اولاش:من میرم.
دنیز:نه.
اولاش:نگو نه دنیز. نشنیدی چی گفت.
دنیز:چی گفت؟
اولاش خندید.
اولاش:کل تیرای اون هفت تیرو حرومش میکنم.
دنیز صورت اولاش رو چنگ زد و بین دستاش گرفت.
دنیز:من اینجام. مهم نیست اون چی گفت. تو هم نمیری. هیچکس هیچیش نمیشه. پلیس میاد.
صدای آیتک دوباره بلند شد.
ایتک:بوراک دیشب اومدم سمت بالکن که آوا رو ببینم. نگرانش بودم. مثل بچه خودمه. باور کن.
بوراک بلند شد که صدای آوا از حرکت نگهش داشت.
آوا:بسه. بسه دیگه. دیگه حرف نزن.
صورتش خیس بود. دستش میلرزید. بوراک سریع دوید و جلوی آوا وایساد. آوا به بوراک نگاه کرد. سرش رو با گریه تکون داد. چند قدم جلوتر رفت. صداش میلرزید.
آوا:مادرم رو کشتی. زندگی من رو نابود کردی. زندگی دنیز رو نابود کردی. یه دختر جوون به خاطر تو مرد. اگه تو نبودی مادرم زنده بود. اگه تو نبودی من تنها نمیشدم. اگه تو نبودی اولاش و دنیز این بلا سرشون نمیاومد. اردم عذاب نمیکشید. من..من بدون مادرم بزرگ شدم.
ایتک چند قدم عقب رفت. تفنگ رو محکمتر گرفت. آوا جیغ زد.
آوا:تو میخوای بگی که منو نجات دادی؟
بوراک آوا رو داخل بغلش کشید. آوا به لباس بوراک چنگ زد. هیچ حسی توی صورت آیتک نبود.
آوا:تو گفتی منو نجات دادی ولی اگه تو نبودی من با مادرم بزرگ میشدم. اگه تو نبودی من میتونستم بهش بگم که دوستش دارم. اگه تو نبودی من میتونستم باهاش حرف بزنم. میتونستم باهاش غذا بخورم. میتونستم باهاش برم سینما. میتونستم باهاش گریه کنم. تو همهی اینا رو از من گرفتی. و حالا میخوای بگی که منو نجات دادی؟
ایتک چند ثانیه بهش نگاه کرد. چیزی توی چشماش لرزید ولی چیزی نگفت.
آوا: میدونی فرق تو با بابام چیه؟ بابام یه آدم بیمار بود که اکثر کاراش دست خودش نبود ولی تو هر کاری که کردی انتخابی بود.
بوراک چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد خیلی آروم دستش رو روی گونهی آوا گذاشت و اشکهاش رو پاک کرد. اردم با آخرین توانش سعی کرد بلند بشه ولی نتونست. زینپ دوید و کنارش نشست. دستش رو روی صورتش گذاشت. اردم با نگاهش کرد. لبخند خستهای زد.
اردم:زینپ..من نمیدونستم..
زینپ دستش رو محکم دورش حلقه کرد. اردم با دست خونی موهای زینپ رو نوازش کرد. ایتک از پشت سر خندید.
ایتک:واقعا دلم سوخت. ببخشید که مزاحم شدم. ما یه کار نیمه تموم داریم.
صدای دویدن از پشت سر اومد.
دنیز:ایتک!
همه برگشتن. اولاش با یه حرکت سریع دنیز رو پشت سرش برد. ایتک تفنگ رو سمت اولاش چرخوند.
ایتک:آه دنیز عزیزم..تو هم که اومدی ارسلان.
اولاش با شنیدن عزیزم دندون هاش رو روی هم کشید.
اولاش:بزن.
ایتک:چی؟
اولاش جلو تر رفت. برگشت و به دنیز نگاه کرد. سرش رو تکون داد. جلو نیا. دنیز گریهاش بند نمیاومد.
دنیز:نه. اولاش..
اولاش برگشت و به ایتک نگاه کرد. اولاش:گفتم بزن. اگه میتونی. اگه اینقدر شجاعی که پشت یه تفنگ قایم بشی بزن.
ایتک انگشتش روی ماشه لرزید.
