uk
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Відкрити в Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
320
Підписники
-324 години
+107 днів
+6830 днів
Архів дописів
Repost from N/a
Oysa herkes öldürür sevdiğini... 🥀 @TekEdit

- این قشنگترین ترند اخیر بود😭💘🍓
- این قشنگترین ترند اخیر بود😭💘🍓

واییییییی نگار نگاررر😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

خیلی خوش میگذره

نگار خدا بگم چیکارت نکنه داری با من چیکار میکنی

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

رگمو میزنم نگار

این جدید بود باب

Kağıt Geceler #P_a_r_t 53 اولاش لحنش رسمی شد. اولاش: ببخشید شمارتون رو نداشتم. حالتون چطوره؟ از جا بلند شد. نگاه کوتاهی به دنیز انداخت. «چیزی نیست». در پشتش بسته شد. اولاش: حالا بگو چی می‌خوای. سکوت. اولاش: کجایی؟ سکوت. اولاش: شوهر عوضیت کجاست؟ ایرم: شوهر عزیزم دنبال چند نفره. اولاش دستش رو دور گوشی محکم‌تر کرد. اولاش: چرا زنگ زدی؟ ایرم: این چه طرز حرف زدنه؟ لابد باهات کار دارم. اولاش: حرفت رو بزن. حوصله‌ بازی ندارم. ایرم: فقط فکر کردم بعد از این همه سال.. اولاش: اسم دنیز رو نیار. نگاهش به داخل رستوران برگشت. اولاش: چی می‌خوای؟ ایرم: تنها بیا. اولاش: کجا؟ ایرم: کادیکوی. تماس قطع شد. اولاش دستی روی صورتش کشید. صدای باز شدن در رستوران اومد. اولاش فورا سرش رو بلند کرد. دنیز: اولاش؟ نگاهش روی صورتش چرخید. دنیز: خوبی؟ اولاش: خوشگلم؟ هوا سرده. دنیز: من اومدم ببینم تو خوبی یا نه تو.. اولاش کتش رو از تنش درآورد و روی شونه‌های دنیز انداخت. دستش رو دور کمر دنیز حلقه کرد و آروم سمت خودش کشید. دنیز بین بازوهاش جا گرفت. اولاش چشم‌هاش رو بست و صورتش رو کنار موهای دنیز نگه داشت. نفس عمیقی کشید. اولاش: تو اینجایی؟ پس من خوبم. دنیز سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد. دنیز: چی‌شده؟ اولاش: باید.. یه چند ساعت برم. دنیز: مگه فردا صبح زود قرار نبود.. اولاش: میام. دستش رو روی گونه دنیز گذاشت. اولاش: بهت قول دادم تنهات نذارم.. فقط ممکنه امشب یکم دیر برگردم.. ازت می‌خوام بری خونه پینا.. دنیز: نه. اولاش: دنیز. دنیز: نه. اولاش: یکی یدونه‌ام. دنیز پلک زد و نگاهش روی صورت اولاش موند. دستش رو روی سینه اولاش گذاشت. دنیز: تو کارت رو انجام بده من توی ماشین می‌شینم. اولاش هر دو دستش رو دور صورت دنیز گذاشت. اولاش: خوشگلم.. بعد از اینکه حرف زدیم لطفا برو خونه‌شون.. الان.. تنها چیزی که دلم می‌خواد اینه که نگران نشی. نفس عمیقی کشید. اولاش: ولی برای اینکه نگران نشی باید بهت دروغ بگم و نمی‌تونم این کار رو بکنم. دنیز نفسش رو نگه داشت. اولاش: پس فقط ازت می‌خوام نترسی. دنیز: چی‌شده؟ اولاش: زن اونور بود. دنیز یخ زد. نفس عمیقی کشید و کمی عقب رفت. دنیز: زنش چی از جونت می‌خواد؟! خودش هشت سال از زندگیمون رو گرفت! حالا زنش پیداش شده؟ عمرا بذارم تنها بری! اولاش خم شد و بوسه‌ کوتاهی روی گونه‌اش گذاشت. اولاش: من می‌میرم برات که این‌طوری کنارمی. لبخند خیلی کمرنگی زد. اولاش: همیشه از خودم می‌پرسیدم اگه یه روز فرصت کنم بیام جلوت اصلا منو قبول می‌کنی؟ دنیز پلک زد. اولاش: ولی امشب.. ازت می‌خوام بذاری تنها برم.. اگه تو اونجا باشی تمام حواسم می‌ره سمت تو. ببینم کجایی، حالت خوبه یا نه، چیزی تهدیدت می‌کنه یا نه و من امشب نمی‌تونم این‌طوری باشم. دنیز: چرا؟ اولاش: چون باید حواسم فقط به خلاص شدن از خاندان آیدین باشه. دنیز: اگه اتفاقی افتاد؟ اولاش: اتفاقی نمی‌افته. دنیز با نگاه جدی‌ای بهش خیره شد. اولاش لبخند زد. اولاش: باشه. قول می‌دم هر کاری از دستم بربیاد می‌کنم که صبح برگردم پیشت. دنیز: اولاش.. اولاش: میام! دنیز هوفی کشید. اولاش: تا صبح بغلت می‌کنم که حتی یه ثانیه هم به این چند ساعت فکر نکنی. قول. دنیز: اما من هنوز دوست ندارم بری مخصوصا اگه قراره تنها.. اولاش: منم دوست ندارم برم. — بارون شدت گرفته بود. بوراک هر چند قدم پشت سر رو نگاه می‌کرد. رعدی داخل آسمون پیچید. خیابون روشن شد. گلوله به دیوار کنار دستش خورد. پشت دیوار پناه گرفت. نفسش تند شده بود. دستش رو بالا آورد. شونه‌ مرد رو هدف گرفت. مرد از درد روی زمین افتاد. صدا از سمت دیگه‌ کوچه بلند شد. زیر لب نفسش رو بیرون داد. مرد دوم به سمتش دوید. بوراک پاش رو هدف گرفت. -صدای تیر از اون طرفه! پیداش کنید! چشم‌هاش رو بست و درست همون لحظه صدای جیغ آوا از دور بلند شد. آوا: ولم کن! چشم‌هاش رو باز کرد. برگشت اما از پشت سر گلوله به بازوی راستش خورد. اسلحه از دستش پرت شد. بازوش رو گرفت و چند قدم عقب رفت. خون از لای انگشت‌هاش جاری شد. دندون‌هاش رو به هم فشار داد. خواست برگرده و چهره‌اش رو ببینه مرد با زانوش ضربه‌ای به قفسه‌ی سینه‌اش زد و نفس بوراک برای لحظه‌ای بند اومد. به عقب برگشت تا مشتی بزنه و یه ضربه‌ محکم به گردنش خورد. زمین خورد. صورتش به گل‌و‌لای گرفت. کفشی پشت کمرش نشست. بوراک رو به زمین چسبوند. سعی کرد تکون بخوره. زورش رو از دست داده بود. +می‌گی کجاست یا شلیک کنم. بوراک سرفه کرد. رگه‌ای از خون گوشه‌ لبش نشست. بوراک: شلیک کن. مرد چند ثانیه بهش خیره شد. صدای شلیک.