uk
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Відкрити в Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
331
Підписники
+924 години
+167 днів
+7930 днів
Архів дописів
ـ کدوم صحنهٔ عادل و اسمه رو بیشتر از همه دوست داری؟ «شاید صحنهٔ فرودگاه. همون صحنه‌ای که برای اولین بار می‌فهمه الِنی رو... یه صحنه هم توی قبرستونه، اون صحنه‌ای که توی خونه با هم روبه‌رو می‌شن و حرف می‌زنن... راستش بیشتر صحنه‌های عادل و اسمه رو دوست دارم. چون صحنه‌هاشون خیلی سنگین و پر از حسه.»🥹

ـ به نظرت راز این هماهنگی و همکاری خوبتون با اوّلاش چیه؟🤍🧿 «خب اول از همه بخوام از طرف خودم جواب بدم، اینکه من با یکی نتونم کنار بیام واقعاً خیلی سخته. طرف باید در حد خیلی بالایی آدم بدی باشه! اوّلاش هم خیلی منظم و منضبطه؛ مخصوصاً تا وقتی صحنه تموم بشه، اصلاً از جدیت و تمرکزش کم نمی‌کنه. ولی مثلاً توی زندگی اجتماعی، آدم خیلی خوش‌مشرب و خوش‌گذران و رفیق خیلی خوبیه. فکر کنم ترکیب همهٔ این ویژگی‌هاست. اگر یکی از این ویژگی‌ها رو نداشت، احتمالاً نمی‌تونستیم این‌قدر خوب با هم کنار بیایم و هماهنگ باشیم.»

واااایایایایایایای

بالاخره.. - آخر قسمتِ 32 - سال خیلی قشنگی داشته باشیم دوستان بسم‌الله ؛ عایشه فردا ییلماز / نهیر اردم
بالاخره.. - آخر قسمتِ 32 -
سال خیلی قشنگی داشته باشیم دوستان بسم‌الله ؛ عایشه فردا ییلماز / نهیر اردم

مطمئنی آخ جون؟

منم با شما منتظرم☝️🏻

می‌نویسم عشقم

آخ جون اونور بیفته دنبال آوا درام ببینیم✨✨✨

لازمه بگم که چقدرررررر ذوق کردم از این بوسه و اون شبی که اولاش هشت سال حسرتش رو کشیده ... هشت سال طرف حتی نمیدونسته تو وجود داری 😭💔 ... هشت سال نتونستی خودتو نشون بدی ... تو چشماش نگاه کنی ... دستشو بگیری ... و الان میفهمی که چقدر عاشق آدم درستی بودی و دنیزم قدر این عشق رو میدونه ... طوری که حتی بدون دونستن حقیقت همه جوره کنار اولاش مونده ... خیلی دوسشون دارمممممم 😭😭😭😭😍😍😍😍😍😍😍 امیدوارم هر چه زودتر تمام حقیقت رو هم بهش بگه و با هم برای زندگی و عشقشون بجنگن و تو این مسیر کلی چیزای قشنگ ببینیم 🤌🤌😍😍😭😭

برای ما اوبور فنا بدبخت هم از اینا بنویس لان 😔💔

نه من گریه نمی‌کنم.
نه من گریه نمی‌کنم.

باور نمی‌کنید چقدر دوسشون دارم

𝖪𝗅𝖺𝗒𝗅𝖾𝗒 𝗏𝖾 𝖠𝗌𝖽𝗂𝗅
𝖪𝗅𝖺𝗒𝗅𝖾𝗒 𝗏𝖾 𝖠𝗌𝖽𝗂𝗅

Kağıt Geceler #P_a_r_t 51 تقریبا جیغ کشید. قبل از اینکه تعادلش رو از دست بده دو دست بازوهاش رو گرفت و برش گردوند. بوراک: هی! هی! آروم. آوا دستش رو بالا برد و لباس بوراک رو چنگ زد. بوراک: چی شده آوا؟ آوا به راهروی پشت سرش نگاه کرد. بوراک متوجه شد. نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. آوا: فکر کردم یکی دنبالمه. اخم بوراک عمیق‌تر شد. بوراک: کی؟ آوا: نمی‌دونم. سرش رو به سمت شیشه برگردوند. بوراک هم انتهای راهرو رو نگاه کرد. دوباره نگاهش رو روی آوا نشوند. خیلی آروم جاشون رو عوض کرد و بین آوا و راهروی پشت سرش ایستاد. آوا بهش نگاه کرد. بوراک دستش رو روی کمر آوا گذاشت و آروم به قسمت شلوغ‌تر ساختمون هدایتش کرد. بوراک: یه قهوه می‌گیریم. آوا ابرو بالا انداخت. بوراک: بعد می‌تونی برام توضیح بدی. برگشت و به پشت سرشون رو نگاه کرد. بوراک: و اگه کسی دنبالت بوده باشه پیداش می‌کنیم. — دریا سرش هنوز به‌ خاطر جلسه سردرد داشت. روانشناس تقریبا یه ساعت ازش سوال پرسیده بود. - دریا ارکان؟ دریا سرش رو بلند کرد. - ملاقاتی داری. دریا بلند شد. دریا: دخترمه؟ از راهرو رد شدن. در اتاق ملاقات باز شد. دریا: دخترم قربونت برم.. قسم می‌خورم.. یخ زد. موهای تیره. چشم‌هایی که سال‌ها سعی کرده بود فراموششون کنه. - سلام. دریا یه قدم عقب رفت. صورتش از ناباوری خالی شد و جاش رو خشم گرفت. دریا: نه. واقعا ایرم بود. ایرم: من فقط اومدم ببینمت. — گارسون دو فنجون قهوه روی میز گذاشت. آوا تشکر کرد. تیکه کاغذ کوچیکی که زیر نعلبکی گیر کرده بود توجهش رو جلب کرد. «صبحت تلخه، من شیرینم. تعادل جهان با من برات حفظ می‌شه آوا جون.» — B آوا آروم سرش رو بلند کرد. بوراک مشغول هم زدن قهوه بود. آوا: جدی؟ بوراک بدون اینکه نگاهش کنه لبخند زد. آوا کاغذ رو بالا گرفت. آوا: به باریستا پول دادی اینو بنویسه؟ بوراک: خواستم روزت بهتر بشه. آوا جلوی خندش رو گرفت. کاغذ رو تا کرد و داخل جیب کتش گذاشت. بوراک زیرچشمی نگاهش کرد. بوراک: حالا بگو. آوا فنجونش رو برداشت. نفس آرومی بیرون داد. آوا: نمی‌دونم. حس کردم یکی هست. بوراک: حس؟ آوا: توی شیشه دیدمش. بوراک اخم کرد. آوا: کت تیره پوشیده بود. موهاش جوگندمی بود. دست بوراک دور فنجون سفت شد. بوراک: چشم‌هاش؟ آوا مکث کرد. آوا: ندیدم. فک بوراک منقبض شد. آوا: بوراک؟ بوراک: هیچی. فنجونش رو روی میز گذاشت. بوراک: امروز برنامت چیه؟ آوا شونه بالا انداخت. آوا: اول باید یه سری از کارهای موکلم رو انجام بدم. چند تا پرونده مونده که باید بررسی کنم. بوراک سر تکون داد. بوراک: باشه. آوا: بعدشم باید یه فکری برای این بسته‌ها بکنیم. بوراک آه کوتاهی کشید. بوراک: آره. چند لحظه به فنجونش خیره موند. بوراک: اگه دوست داشتی، می‌تونیم با هم بریم. آوا نگاهش کرد. آوا: برای پرونده‌هام؟ بوراک: آره. آوا خندید. آوا: وکیل افتخاری شدی؟ بوراک: فقط ترجیح می‌دم امروز تنها نباشی. آوا نگاهش کرد و لبخند کوچیکی زد. آوا: بعدش چی؟ بوراک: بعدش می‌ریم گالری. آوا: برای چی؟ بوراک: برای اینکه یه بار برای همیشه خیالت از اون حلقه راحت بشه. آوا ابروش بالا رفت. انگشتش رو دور فنجونش چرخوند. نگاهش رو از قهوه گرفت. آوا: این روش محترمانه‌ت برای اینه که بگی می‌خوای دوباره مراقبم باشی؟ بوراک لبخندی زد. — روز آتیش سوزی اونور وارد رستوران شد. سمت میز انتهایی رفت. سیگارش رو روشن کرد. دستش رو روی صندلی‌های خالی چرخوند. اونور: بفرمایید آقایون. اولاش: چرا اینجاییم؟ اونور سیگارش رو داخل جاسیگاری خاموش کرد. با اشاره‌اش گارسون نزدیک شد. یه کیک کوچیک با شمع 1 روی میز قرار گرفت. کان: شوخیت گرفته؟ اونور لبخند زد. اونور: فکر کردم بد نباشه برای همکاری‌مون یه جشن کوچیک بگیریم. انگشتش آروم روی میز ضرب گرفت. اونور: می‌دونین چیه.. رفاقت واقعی یعنی طرف مقابلت حقیقت تو رو بدونه و بازم کنارت بمونه. بوراک آهی کشید. اونور: مثل کاری که شماها برای تونا کردین اما ارکان.. لبخند تلخ و کوتاهی زد. اونور: ارکان حقیقت من رو فهمید و تصمیم گرفت قاضیم باشه. تفاوتش همینه. بوراک: تفاوتش اینه که آلپرن اشتباه کرد تو انتخاب کردی. اونور سر تکون داد. فندکش رو بیرون آورد. اونور: کی فوتش می‌کنه؟ هیچ‌کس تکون نخورد. اونور: حتی آرزو هم نمی‌کنین؟ اولاش دستی به صورتش کشید. کان سرش رو روی میز گذاشت. آلپرن به پنجره خیره شد. اونور: باشه. گوشیش رو بیرون آورد. شماره‌ای گرفت. ارکان: دیگه چی می‌خوای اونور؟ هر چهارنفر سمت اونور برگشتن. اونور: یادته کادیکوی رو ساختم چون فکر می‌کردم هیچ‌وقت از هم جدا نمی‌شیم؟ ارکان: چی می‌خوای؟ اونور چند ثانیه به شمع خیره موند. اونور: فقط خواستم بدونی هنوزم رفیقمی. گوشی رو روی میز گذاشت. فوت کرد. صدای انفجار. شکستن شیشه.

تو واقعیت خیلی وحشتناکی

یکم‌ از‌ ردفلگیِ من‌ صحبت کنید