ㅤgmm divasㅤ
Відкрити в Telegram
͏ ͏ ความลับ ៸ velvet girls log . t.me/vellvgirlsbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
458
Підписники
+124 години
+437 днів
+9230 день
Архів дописів
458
Repost from N/a
شین یه نگاه کوتاه به من انداخت، بعد انگار خیالش راحت شده باشه، سریع برگشت سمت چادجن. چادجن روی زمین افتاده بود و به سختی نفس میکشید. شین کنارش زانو زد. "هی... خوبی؟ میتونی بلند شی؟" همونجا خشکم زد. همیشه همین بود... اول همه. آخر خودش. نگاهش که روی چادجن بود، یه حس عجیب توی دلم چنگ انداخت. میدونستم نباید حسادت کنم. میدونستم فقط داشت کمکش میکرد... ولی دلم میخواست اون نگاه نگرانش... فقط مال من باشه. بیاختیار لبخند زدم. احمق... همین که سالم بود، برام کافی بود. داشتم نگاهش میکردم. اونقدر غرق تماشاش شده بودم که حتی نفهمیدم پشت سرم صدای تکون خوردن اومده. نفهمیدم اون حرومزاده دوباره از روی زمین بلند شده. فقط یه لحظه... همهچی با یه فریاد از هم پاشید. «سینت!» با شنیدن صدای شین فقط فرصت کردم وحشت را در چشمهایش ببینم. از کنار چادجن بلند شد و با تمام توان به سمتم دوید. قبل از اینکه بفهمم چه خبر است، مرا محکم در آغوش کشید و با خودش چرخاند. همان لحظه چشمم از روی شانهاش به مردی افتاد که پشت سرمان ایستاده بود. تفنگ. «شین..!» صدای شلیک، دنیا را دو نیم کرد. بدنش در آغوشم لرزید. برای یک ثانیه نفسش بند آمد و بعد، وزنش آرام روی من افتاد. خون، بیرحمانه از کمرش جاری شد. نفهمیدم چطور، فقط همانطور که شین را نگه داشته بودم، با تمام خشمم لگدی به سینه مرد زدم. پرت شد و روی زمین افتاد. دیگر مهم نبود. همه دنیا توی بغل من نفس میکشید. «شین..» پاهایش سست شد. آرام روی زانوهایم سر خورد. صورتش را میان دستهایم گرفتم. چشمهایم از اشک پر شده بود، اما پلک نمیزدم. نمیخواستم حتی یک قطره، تصویرش را از من بگیرد. «نه.. نه، نگاهم کن... شین، لطفاً...» لبخند کمرنگی زد. دستش را با زحمت بالا آورد و روی گونهام گذاشت. «هنوز.. همونقدر.. نگرانمی..» صدایش آنقدر آرام بود که انگار با آخرین نفسش حرف میزد. «کاش.. یه بار.. به خودت هم.. همینقدر اهمیت میدادی..» لبخندش محوتر شد. «دوستت دارم.. سینت.» نفس در سینهام شکست. «نه.. نه، ساکت شو.. خودت بعداً اینو بهم میگی.. فقط چشماتو نبند..» اما پلکهایش آرام بسته شدند. این بار... دیگر باز نشدند. دستم دور شانههایش حلقه شد و او را محکم به سینهام فشردم. «شین...!» فریادم میان خیابان پیچید، اما هیچ صدایی از آغوشم برنگشت. تنها چیزی که مانده بود، سکوتی بود که از هر گلولهای دردناکتر بود.
458
Repost from ͏ ͏ ͏ L꤇min꤀us 𖹭 تم تلگرام
این پست + این پیام رو فور کنید و پست مشخص کنید فور کنم .
458
Repost from 𝗃𖹭𝗋𝗅𝗂𝗇
💬﹕ فوروارد کنید و اسم آیدلتونو به لاتین بگید براتون پک بزنم!
﹙فقط پنج نفر اول﹚
458
Repost from drꭎgs تـوباتـو
پست ریپلای شده رو بعلاوه این پیام تو چنلتون فور بزنید، یک پست مشخص کنید فور بزنم چنل
پست طولانی نباشه
458
Repost from 𝗈
دو پک پین و این پیام رو فوروارد کنید ی پست مشخص کنید فور بزنم
پک استیکر درخواستی و رندوم
