𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
Відкрити в Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
223
Підписники
+424 години
+57 днів
+530 днів
Архів дописів
223
«متاسفم... دارم خودم رو ازت میگیرم تا تو رو ازم نگیرن... زورم نرسید... زورم نرسید وایسم نگاه کنم چطور ازم میگیرنت.»
223
و من برای تو چای دارچینی سردی بودم که هیچ لب نمیزدی. گاهی فکر میکردم شاید دارچین دوست نداری. شاید دوست داشتی چایت را داغ بنوشی. آنقدر داغ که لبانت ورم کند و زبانت گزگز کند. یا شاید به دستان سردی که برایت چای میریخت علاقهای نداشتی. نمیدانم. فقط میدانم او برایت چای نداشت. او تشنهلب رهایت کرده بود. و تو فنجان خالی را با چشمانی براق بر لب میبردی و بعد از نوشیدنِ هیچ، لبخند میزدی و من خیال میکردم او برایت رنجانگیزترین چای هستی را دم آورده است. نه، او برایت چیزی نداشت. تنها فرق من با او این بود که تو او را دوست داشتی.
223
Yes, all I could say is yes Promise me you won't regret me like the tattoos on my skin Like the wrong pill Promise me when they all love you that you'll remember me When you fuck them, you'll see my face My body is yours Every Thursday
223
گاهی احساس میکنم که دیگر ظرافت انگشتان هیچکس قلبم را نخواهد لرزاند؛ صدای خندههای هیچکس بدنم را سوزنسوزن نخواهد کرد و بوی عطر هیچکس ریههایم را نخواهد سوزاند. چگونه انسانی که از خاک و گل، مقداری خون و پوست و اندکی سلول ساخته شده، میتواند دستش را از درون سینهام عبور دهد، دندههایم را بشکند و قلبم را در مشت خود بگیرد؟ در حالی که من نگرانم مبادا فشردن قلبم موجب آزار مچ دست ظریفش شود.
223
«یادت هست؟ پاییز دو سال پیش... روی پلههای سنگی آن حیاط قدیمی نشسته بودیم. تو داشتی با حرکت سریع انگشتهایت در هوا، کلمهای را بیصدا تمرین میکردی. آفتاب که غروب کرد، نور افتاد روی دستهایت و یک سایهی کشیده روی دیوار ساخت... من آن روز اصلاً حواسم به منظره یا حرفهایت نبود. تمام مدت فقط محو آن بریدگی خیلی کوچک روی بند انگشت اشاره بودم که چطور در هوا میرقصید و با خودم فکر میکردم، کاش میشد درد همان زخم کوچک را هم من به جای تو بکشم...»
