𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎🆕
Відкрити в Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
241
Підписники
Немає даних24 години
+227 днів
+2330 днів
Архів дописів
240
Repost from N/a
پشتِشیشهها،
" بارونِ آروم.. مثل توعه. من میتونم همین چایِ سرد شده ای باشم که تو بهش لب نمیزنی. "
240
Repost from N/a
در ایـن انـدوهِ خامـوشِ بـےتو و انـعکاسِ نـبودنت در اشـکهاےِ نـیمـہشـب؛
هنگامی که گوشهای خیره به آسمان تاریک نشستهام و گوش میسپارم به سکوت جهان. و این نفسهای خسته که یکی پس از دیگری از سینهام بیرون میروند، با حسی شبیه خفگی. محبوبِ من، تو را آزار نمیدهند؟ جایت در خلوتِ خسته و بیپناهِ قلب من خوب است؟ متأسفم عزیزِ من، اگر باعث آزار تو شدم. متأسفم که قلبم را به دستان بیحواس تو سپردم و حالا تو ناچاری در چنین جای فرسودهای زندگی کنی، در جایی که تمام این مدت هرچه توانستم برای دوباره ساختنش تلاش کردم. بلند شدم، راه رفتم، زخمها را کنار زدم و خواستم از میان ویرانههای خودم همه چیز را از نو بسازم. اما آن روزها نه شانهای بود برای تکیه کردن، نه دستی برای نگه داشتن و نه آغوشی که به رویم باز شود. زخمها دوباره سر باز کردند و من افتادم. بار دیگر طعم سقوط را چشیدم؛ این بار دردناکتر. من ماندم با تمام احساساتم با تمام اشکهایم سرگردان در اعماقِ آن سیاهیِ بیانتها. روزی که از من گذشتی خورشید هنوز در آسمان بود، اما روشناییاش دیگر سهمی در دنیای من نداشت. هوا گرم بود، با این حال تنها چیزی که در وجودم احساس میکردم سرمایی بود غریب، سرمایی که از قلبم عبور میکرد و لرزه بر تنم میانداخت. من مانده بودم معلق جایی میانِ از دست دادن و تمنایِ نگه داشتن. بر لبهی پرتگاهی ایستاده و دستانم را به سوی تو دراز کرده بودم. محبوبِ من، چرا دستانی را که روزی نجات من بودند، از من دریغ کردی؟ من میدانستم سقوط خواهم کرد، میدانستم خواهم شکست. اما صدایی با من حرف میزد، صدایی از جایی در قلبم که هنوز ذرهای ناچیز از امید را در خود نگه داشته بود. «نگران چه هستی؟ دستانش برای نجات به سوی تو باز خواهند گشت.» و چه وعدهی پوچِ شیرینی.. لبخندی بیرمق طعم شورِ اشک در دهانم و آسمانی مهگرفته، خاکستریتر از همیشه. از من دور شدی. آنچنان دور که دیگر حتی سایهای محو از تو نیز در نگاهم باقی نماند. گاهی به من سر میزنی؛ و تنها سهم من از حضورت دیداریست کوتاه، آن هنگام که خواب تو را دوباره به من بازمیگرداند. آنجا در پناه آخرِ دلتنگیها، بودنت را باور میکنم. میایستی و نگاهم میکنی و من در چشمانت جز بیمهری چیزی نمیبینم. دستهایت هیچگاه دستهای مرا لمس نمیکنند، و تو دوباره مرا ترک میکنی. من نیز به همان جایی بازمیگردم که بودم؛ و تنها حقیقتی که هست اینکه هیچگاه به کوتاهیِ افتادن یک قطره اشک، به کوتاهیِ گفتنِ «دوستت دارم» مرا نمیخواستی. نه در بیداری، و نه حتی در خیال. اما روزی بر آغوشِ آسمانِ این شهر، تو را فراموش خواهم کرد. به تو قول میدهم. روزی که چشمانت به نامی حکشده برسند و بیاختیار خیس شوند مرا ببخش که آن روز دیگر نیستم تا اشکهایت را ببوسم و تو را میانِ دستان خستهام در آغوش بگیرم. و آن روز از من برای تو تنها خاطرهای دور باقی خواهد ماند؛ که شاید گاهی در خلوتِ خاموشِ خویش قلبت را به درد آورد. و تو میمانی؛ با خلائی برای همیشه در گوشهای از قلبت.-تـمامِ هستےِ بـر بـاد رفتـہام.
240
Repost from N/a
کلماتِ آشفته،
جایی میانِ شیارهایِ ریزِ سطحِ چوبیِ اتاق فرو رفتهاند. حال که برایِ شما مینویسم، تصوراتی محو از رایحهای ناشناخته و سرد، دورِ شانههایِ روحم پیچیده است. قلمِ سردشدهام، به درازایِ عمرِ یک قو، تهماندههایی از جوهرِ خشکشده را بر برگِ دفترچهی کاهیِ آن روزها میکشاند. گویی انگشتهایم را در آخرین دیدار جا گذاشتهام؛ جایی میانِ آخرین نوازشها و لبهیِ فنجانِ قهوهیِ سردشدهیِ شما. تهماندهیِ سیگار هنوز رویِ آن میزِ چوبی و فندقی جا خوش کرده است؛ انگار باریکهای سوخته از احساسی ممنوعهام. ریشههایِ نخستینِ درختهایِ ممنوعه، گاه از پاکیزگیِ شرم برمیخاستند و به تمنایِ گناهی بیبدیل کناره میگرفتند. شاید ما نیز چیزی جز همین نبودیم؛ دو آدم که زیادی دیر فهمیدند بعضی چیزها را باید پیش از آنکه دوستشان بداری، رها کنی. شمعها را خاموش کردهام. ایستاده بر لبهای از اطمینان، در هنگامهیِ سحرگاهی از جنسِ نبودنهایتان، خواهم خواند؛ با صدایی که دیگر نمیدانم به کدام یک از ما تعلق دارد. و آنطور قدم برمیدارم که در انتها، دستهایِ شما را احساس کنم. شاید هنوز همانجا باشید. شاید هم تمامِ این راه را، برای رسیدن به دستی پیمودهام که دیگر وجود ندارد. و اگر درست در لحظهیِ آخر، صدایتان را شنیدم که گفتید: «من نگهت میدارم... نترس.» این بار، نمیدانم از ترس گریه خواهم کرد، یا از اینکه دیگر نمیتوانم باور کنم کسی واقعاً مرا نگه خواهد داشت.- پرتگاهِ حضور، ویان.
240
Repost from N/a
💭 : But I have always wanted to know why you couldn't stay a little longer with me, or why you didn't take me with you. I really love you and I hope to see you in my next life, where we can be in love and never leave each other. okay ?
