uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

کوچه ارغوان🪻

کوچه ارغوان🪻

Відкрити в Telegram

شعرها زنده اند، نوشته‌ها. واژه‌ها که از گوشه خيال انگشتان چکه مى‌كنند، بارى به جام جان فرو خواهند ريخت. سمیه گفتنی‌ها🦩 t.me/HidenChat_Bot?start=7780978663

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
83
Підписники
+124 години
+87 днів
+2130 днів
Архів дописів
-سوختگی- مثل جرقه‌یی بود. زنگ یا سوتی که نواخته شد، شاید هم بیشتر به انفجار می‌مانست. لحظه‌ بعدِ حادثه پر از سرگیجه بود. انفجار اینگونه است دیگر. هجوم گرم مایعی را به سمت لب‌هایش حس می‌کرد. می‌بایست خون باشد. میدانست ولی سستی چنان بر او مستولی شده بود که از هر حرکتی عاجز بود. دستی دماغش را چنگ زد و در فشار دو انگشتش راه رفت خون را از بدنش بست. منگ و بی‌حال سر چرخاند و به صورت رنگ پریده مادرش خیره شد. هنوز جریان گرمی بر صورتش ادامه داشت. از اینکه گاه صحنه ها را تار میدید، با خودش گمان کرد که گریه می‌کند. از کِی را نمیدانست. آنگاه که شروع به التماس کرده بود یا شاید هم بعد از آن انفجار که بر صورتش و مخصوصاً دماغش کوفته شد. دست‌ها به دو کنارش بی حرکت افتاده بودند. دست‌هایش به دست‌های عروسکِ نمایش تلویزیونی که با اشاره و حرکت دستِ بازی‌گردان جان می یافتند، شباهت داشت. گذاشت همان‌جا افتاده بمانند، هم تن دردمند و هم دستان بی جانش. حرف‌ها در سرش از سر هجا می‌شدند. _بگذار بمانم، لااقل یک شب. خودش هر بار به من میگوید که برگرد. می‌گوید تو را دیگر در خانه‌ام نیاز ندارم. چه داری؟ فقط قواره داشتی که آن هم از نیت زشتت از تو گرفته شد. بگذار بمانم. با او حرف بزن. شاید براه شد. از ظلم خودش و خانواده‌اش بود که چنین شدم. سوختم، میدانی مدت‌ها قبلِ این زخم سوختگی، سوخته بودم. هم خودم هم بخت زشت‌م. دست بلند کرد. انگشت اشاره‌اش را محکم بر بالای لب‌هایش کشید. خون خشکیده بود. لمس انگشت را به سمت باقی صورتش کشاند. رد تری اشک را به چروکیده‌گی‌های صورت سوخته‌اش پخش کرد. سپس، با جهشی که از خودش سراغ نداشت، از جا برخاست. با گوشه چادر لب‌ها و دماغش را سابید. چادری خود را گلوله کرده در لابلای لباس‌هایی که چند تکه از آن‌ها متعلق به خودش بود و حالا برای خواهرانش بود، یافت. همانطور که به سمت در خانه پدری هجوم می‌برد آنرا بر سر نهاد. سمیه ۱۴۰۲/۱۱/۲۲

آزادی، آزادی ابراز این حقیقت است که دو به اضافه دو چهار شود. اگر این حق اعطا شود، همه حقوق دیگر به دنبال آن تحصیل خواهد شد. 1984_ جورج اورول

افسوس تمام راه‌های را میخورم که قدم نزده‌ام، کوچه‌هایی که کشف نکرده‌ام و خانه‌هایی که با دید زدن شان شاید به وجد می‌آمدم. من
افسوس تمام راه‌های را میخورم که قدم نزده‌ام، کوچه‌هایی که کشف نکرده‌ام و خانه‌هایی که با دید زدن شان شاید به وجد می‌آمدم. من چقدر این شهر را نگشته ام! و این ترس از بیرون رفتن تازه مرا به ای‌کاش‌ها میرساند. ای‌کاش برای کوه‌هایی که درننوردیدم و  ما واقعا اهل کوهستان بوده‌ایم؟ #Afghanistan_🖤

همه‌يى آن خيال‌ها به يكباره‌گی آتش گرفتند. زير بالشم حفره‌ی بزرگیست،كه حالا در ژرفنای پوچ آن صداى زوزه دردناک رنجى ميپیچد. بالشم بوى دود و خاكستر مى دهد. ۱۴۰۳/۲/۱۳

گاهی نوشتن تنها راهيست كه دستان قادر به پیمودن آن اند. وقتى راه بريده است خط هاى كاغذى معصوم، تنهاترين گریزگاه اند. 🖇️🪐

با نام و یاد خدا🤍