1 816
Підписники
+124 години
+267 днів
+35930 днів
Архів дописів
1 828
سلام خوبی علیرضا
حالم اصلا خوب نیست نمیدونستم با می حرف بزنم اومدم اینجا
دیگه واقعا تحمل ندارم نمیتونم:)
یعنی میتونم یه حرکت بگم بدبخت تر از من نیست بقرآن جدی میگم
عصری بابام ابرومونو تو خیابون برد من قهر کردم ناراحت بودم حالم بد بود تا خونه پیاده اومدم تو راه بهم گفت تلافی این کارو سرت در میارم تا همین الانم دعوا کرده شما منو ناراحت کردین و به مامانم میگه تو جلو بچه هام منو کوچیک کردی...:)😀
به غیر اینا کلی مشکل دیگه هم هست
کدومو بگم؟؟؟
دامادمون و خواهرم تا تونستن به مامان بابام و خانوادمون فپش دادن و به خواهرم گفتم جنده..:)
سه روز قبل عقد خواهرم رفته دم خونه داماد جدیده دعوا راه انداخته
اصلا کلا به وضعی
کلی مشکل دیگه هم دارم خیلی زیادننن
امروز رفته بودم کلاس زبان ثبت نام کنم الان میخوام نرم به جاش برم سر کار منت بابام رو دوشم نباشه
نمیدونم چی کنم
هیچکسیو ندارم
خسته شدم از زندگی
اینقدر خالم خوب نیست که دیگه حتی نمیتونم تظاهر کنم به اینکه خوبم😀
بشدت خستمه از زندگی
