سرابْ
Відкрити в Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
254
Підписники
+124 години
+27 днів
+1730 днів
Архів дописів
254
اخیراً به این فکر میکنم که چیزهای بسیار و بسیاری در زندگیام، و در این برحه از عمرم کم دارم.
مثلاً امروز که کتابچهی نقاشیَ خاکخورده ام را ورق میزدم به خاطرم آمد که تا حالا رفیقی نداشتهام که بیاید و وادارم کند تا به نقاشی ادامه بدهم، یا رفیقی که پنسل های نقاشی اش را قرض بگیرم.
بعضی وقتها فکر میکنم که تا حالا کسی برایم کتاب نخریده، یا هدیه نداده.
دوست دارم یکی از دوستانم کتابخوان تر از من باشد. جای رفیقی که سرِ مفقوطالاثر کردنِ کتابهای مورد علاقهاش با من قهر کند هم در زندگیام خالیست.
254
ستاره ها کمرنگ شدند
ابر ها ماه را بلعید
آسمان دور تر از همیشه
چهکسی تکه هایِ شکستهی مرا جمع خواهد کرد...؟!
254
این یادداشت مربوط به زمستانِ سال۱۴۰۳ است.
پ ن ؛ خانه های ما و همسایهی مان چسپیده به هم است و دیوارِ اطاق من بهراستی آنقدر نازک است که سروصداهای همسایه را «اگر مستأجر ها همین اطاق بغلیَ مرا به عنوان اطاق نشیمن انتخاب کنند» به خوبی میشنوم.
و گاهی که همه جا در سکوتِ شب فرو میرود صدای گریهای کودک بدخویشان بیخوابم می کند.
- یک شب وقتی مردِ خانهیشان با مبایل حرف میزد حتا صدای شخصِ آنطرف خط را میشنیدم « بلندگو را زده بود».!
254
به رنگِ تمام شدهای قلمِ سفیدم نگاه میکنم و دلم به بدنهی خَش نخوردهای خودِ قلم میسوزد. کناری از میز میگذارماش، آواز زنی میانسال از بلندگوی یک رادیو در آن سمتِ دیوار نازکِ اطاقمن به گوشم میرسد. چیز هایی میگوید و من فقط بعضی از کلماتش را میفهمم. سرم را کمی نزدیک به دیوار میبرم که زن میگوید: حالا سرمایهی ثریا ۵۰۰۰ افغانی است...،این بود از روش حل سوالات مربوط به ربح مرکب...»
دوباره با حرف های نامفهوم کودکانِ همسایه ادامهای حرف های زن را ازدست میدهم و بر می گردم به سیارهای خودم.
غبارکِ کم جانی از پیالهی چای تیره شده ام بلند میشود و یادم میافتد که خیلی وقت پیش باید آنرا مینوشیدم. پیالهام را برمیدارم و تا یک جرعه از آن مینوشم ابروهایم از سردیَ چای و مزهای تلخاش گره میخورد.
چشمم به ورق های پر شدهای گوشهی میز میافتد، کلماتی تکراری با زبانی ناشناس روی آنها نوشته بودم و صفحه ها را روی هم انباشه پُر کرده بودم. جایی از صفحه نوشته بود «زمان» این شاید تنها چیزی بود که از بیشتری آن کلمات نامفهوم فهمیدم.
و این زمان به چه کار خواهد آمد اگر من نتوانم پیالهای چایم را قبل از تلخ و تیره شدناش بنوشم، و یا آنوقت سرمایهی ثریا به چه دردِ من خواهد خورد...!
254
کسی گفت از خودت بگو ؛
آدمی که با تکنالوژی سروکار ندارد،
از شبکه های اجتماعی تقریباً هیچ نمیداند،
از تجارت از جمعیت از بحثو مجادله و هرچی که باعث برخوردِ با آدمیذاتیان شود خوشش نمیآید، آدمی که فوتبال نگاه نمیکند و نمیداند رئال مادرید نامِ یک تیم است یا نامِ یک بازیکن، دخترِ هژده سالهای که تاحالا تنها به شهر نرفته.
و خصوصیاتِ عجیبِ دیگری در مورد من که حالا یادم نمی آید.
254
روزی میرسد که چیزی از چهرهای من، از حرف های من، از چشمهای من و شاید چیزی از من در پس پردهای خاطرت باقی نمانده باشد.
و تبدیل شده باشم به« یکی نبودِ » قصه ات.
وقتی به ماه نگاه میکنی مرا به خاطر نیاوری، یا وقتی پیچک های حولیتان گل داد به ذهنت خطور نکند که چقدر باهم دوستش داشتیم.
254
هنر صرفاً از واژه پدید نمیآید، هنر بر واژه احاطه مییابد. هنر با ترکیب و بلاغت کلامی به جهان نفوذ میکند، و از اینرو هنر پدیده های ادبیِ از پیش حاضر را میسنجد، بر آنها چیره میشود و میکوشد آن چیزی را ببیند که تا پیش از آن دیده نشده است، چیزی را توصیف کند که تا کنون توصیف نشده است.
در بارهی بیچارگان - ویکتور شکلُفسکی
254
گفت؛ هژده سالت شده و چرا هنوز مثل بچهها-طفل هایی.؟
- لبخند زدم، به این فکر افتادم که چطور شده اکثریت دوستان صمیمی ام از لحاظ سنی کوچک تر از من هستند.
میان آدم بزرگها خوشحال نیستم، راحت نیستم، خودم را از آنها نمیدانم.
کنار آدمهایی که فکر میکنند برای خودشان کسی شده اند احساس بیگانهگی میکنم، تبدیل به آدمِ کم حرفی میشوم و حس میکنم که حرف هایم را نمیفهمند.!
از کودکان، نوجوانان و آنهایی که در سنین بزرگتری هستند ولی هنوز قسمتی از نگاههای کودکی را به آغوش گرفته اند خوشم میآید، دوستشان دارم.
انگار که سادگی دیوانگی و کودکی بخش بزرگی از وجودِ من است.
اینها مثل آدمهای بزرگ به چیزهای بی ارزش گیر نمیدهند و زندگیشان را صرف آرزو های نا مفهوم نمیکنند.
اینها زندگی میکنند،
و من هم دوست دارم زندگی کنم...!
254
من موجودِ بلند پروازی هستم.
آسمان را دوست دارم، پرندگان را، ابر ها را، ماهو ستاره و غروبو طلوع را...
بلند پروازی را در آن برحه هایِ از زمان که پدرم جسمِ کوچکم را به هوا پرت میکرد، در همان فاصلهی جدا شدن از دستان امنِ پدرم و بازگشتن به آنها یاد گرفته ام...
254
احمد ظاهر آرام و پیوسته میخوانْد.
پدرم گفت؛ جوانی ما چیزی بود که گذشت و حالا ما آنرا در وجودِ شما و در آئینهی شما میبینیم...
و بعد از مکثی ادامه داد؛ قدرِ جوانیتانرا بدانید...!
- به خودم نظر کردم و از خودم پرسیدم که این « جوانی » را کجای وجودم فراموش کرده ام.
