سرابْ
Відкрити в Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
254
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+1630 днів
Архів дописів
254
در پاسخ این پیام نوشت:
بایست و تماشا کن
آخر
تو دخترِ از تبارِ بلخی
از سلالهی دیوارهای دیریاب
که هزار نو بهار سرخ
در آغوشت
جوان شدهاند
تو خاکستر نمیشوی
اندوه را مپذیر
تو از نسلِ بوعلی و مولانایی
شکوهِ تو را
هیچ غباری
از پیشانی تاریخ پاک نخواهد کرد
بانوی آفتاب
دوباره طلوع کن
زخمهایت را پنهان کن
تو از جنس صبوریِ آسیای کُهنی
سنگهای روزگار
در برابر شکیباییات
آب خواهند شد
بخند
که لبخندد تمدن است
تو تنها نیستی
تمام شهر سیهپوش
به گامهای استوارت چشم دوخته است
ریشههایت را در زمین محکم کن
دختر بلخ
که تو رازِ بقای این خاکی
#نساء_عاصی
254
Repost from رنجِ تماشا
در انتظار پاسخِ "آیا"ی در سرم
افسرده گشته آدم تنهای در سرم
انبار کردهام چقدر درد و حرف را
حس میکنم که نیست دگر جای در سرم
فرق است بین دنیای واقعی من
با آنچه در تصور دنیای در سرم...
هر واژهای که سر زده از من فقط غم است
زخمیست حرف حرفِ الفبای در سرم
گیرم جهان بهکامِ دلِ من سکوت کرد
ماندم چطور گم شود آوای در سرم
**
روزی که آه! بدرقه کردی مرا به اشک
افتاد پیش چشم تو در پای در، سرم
#سهراب_سوشیان
254
گلونمان درد میکند و صدایمان خراب شده.
در آشپزخانه شعر میخوانیم؛ به انگشت سبابهات بگو....
... اما پسر شدم که ترا آرزو کنم.!
خواهرمان از آن اتاق صدایمان زده و میگوید؛ صدایت هم خوب پسر شده ها !
254
هزار سال
میان جنگل ستارهها پیِ تو گشتهام
ستارهای نگفت
کزین سرای بیکسی
کسی صدات میکند...؟
#هوشنگ_ابتهاج
254
شبقبل خواب دیده بودم که مردهام.
خواب وحشتناکی نبود، مثل آنکه مرگ برایمن چیزی عادی و غیرقابل وحشتی بوده یا من سالها قبل مرده باشم، نمیدانم. بههر حال زمانی که از خواب بیدار شدم، و تمام قبلازظهر امروز را هم به چراییَ عادی بودنِ مرگ در خوابم فکر میکردم.
ظهر دیگر به آن فکر نمیکردم. بعدازظهر هم. کمی بعداز بعدازظهر، از خواب بیدار شدم و میخواستم دوشاخه کولر را از پریز برق دربیاورم. دستم بیشاز حد به پریز نزدیک بود و حین درآوردن دوشاخه انگشت سبابهام سوخت. سوزشی تکان دهنده از این انگشت گرفته تا مچدست و بازویم را دربر گرفت، حس کردم چیزی شبیه اره کردن بوده. مثل ساییده شدن استخوان همراه با سوزشی دردآلود. برقگرفتگیِ خفیفی بود و حتا اگر پیامرسان های مغذم به موقع کار نکرده بودند و دستم را پسنمیکشیدم هم، به احتمال زیاد نمیمردم.
اما، باور کنید در همین مدت یکثانیه، نه حتا یک ثانیه هم طول نکشید که فکر میکنم در همین یک سومثانیه، من شدیداً و عمیقاً به مرگ فکر کردم. مغذم آنقدر سریع کار کرده بود که توانسته بود در همان مدت کم یک نمایش کوچک از خوابی که شب دیده بودم و هرآنچه که آدم ممکن است در هنگام مرگ به آن فکر کند را از جلو چشمم عبود بدهد.
شعر، آوازخواندن، نقاشیِ نیمهکاره، گیتار، کتابِ نیمهتمام، خانواده، دوستان و حتا خدا چیزهایی بودند که در دقایق بعدی و گذشته از زمان برقگرفتگی به آن فکر کردم. آدم هنگام مرگ به این چیزها فکر نمیکند «اینجا میتوانید بخندید، چون ممکناست غلط اضافی میکرده باشم و این هیچ ربطی به تجربهٔ واقعی مرگ و آنچه که ممکن است آدم به آن فکر کند نداشته باشد».
بگذارید برایتان بگویم که در آن کسری از ثانیه به چهچیزی فکر کرده بودم؛ من فقط به مرگ فکر کردم. مطلقاً به مرگ. مثل آنکه از خودم میپرسیدم؛ مرگ؟، و بعد جواب میدادم بلی مرگ!. مرگ. همان مرگی که در خواب بود، که گاهی آدم فراموشش میکرده. همان مرگ. میتوانسته اینقدر نزدیک و واقعی باشد...
254
این یادم نمیرود که روزی، وقتی داشتم نقاشی میکشیدم فکر کردم در آشپزخانه باشم. به خود که آمدم دیدم در اتاق خودمان هستم.
نشئهگی،خلسه،غرق شدن...
254
از چند نفری که از کانال حذفیده شدهاند هم بسیار عذر میخواهیم.
کانالمان جندی شدهاست.
من در تلاش برای فهمیدنِ دلیلش هستم.
254
جناب ع عزیز.
من داشتم راه میرفتم، و در حال راه رفتن فکر میکردم. به حرف های شما فکر میکردم، به حرف های نصفهو نیمهٔ خودم و به اینکه عشق چیست.
نمیتوانم بگویم عشق چیست. نمیتوانم مستقیماً این پدیده را تعریف کنم، نمیدانم. از چند راهی تلاش کردم بروم، رفتم و به بنبست رسیدم. آه، فکر میکنم یا معنای این عشق در جمعی از راهها رنگ میگیرد یا اینکه من اصلاً راهی را که باید، نتوانستهام بیابم.
اما یک چیزهایی هم در سرم میچرخند؛ مثلاً اینکه خلاصه کردنِ معنای عشق فقط در چارچوب رابطهٔ یک دختر و پسر نمیتواند کار عاقلانهای باشد.
دیروز وقتی پشکی روی زانوانم لم داده بود و گاهی مچدستم را بغل میکرد به این پدیده فکر میکردم، بعد با خودم گفتم نمیشود که چیزی با اینهمه شنوفن فقط در صدایخُرپفِ یک پشک خلاصه شود. وقتی پدر با من حرف میزد و میگفت هرچهنیاز داشتی باید بگویی، در طنین صدای او باز به این کلمهٔ سهحرفی فکر میکردم. و باز هم با خودم گفتم امکان دارد اینجا معنایی از عشق باشد. اما باز هم که نمیشد گفت همهٔمعنایش.
دوستم از معشوقش حرف میزد. حالو هوایش مثل صحنهای بود که «در کتاب کیمیاگر» سانتیاگو فاطمه را ترک میکرد، یا هم وقتی «در فیلم ملاقات با جو بلک» جو بلک معشوقهٔ دنیاییاش را ترک میکرد. من در حالت چشمهای این دوست هم میتوانستم رگه هایی از عشق را ببینم. اما باز هم نمیشد که دلتنگی را عشق نامید. فکر میکنم آدم وقتی دلتنگ است بیشتر از زمانی که باید، دوست میدارد. و این میتواند کمی خودخواهانه باشد.
از آنروز تا حالا به چنین چیزهایی فکر میکردهام. به چیزهای زیادی که ممکن است معنایی از عشق در آن نهفته باشد، اما هرگز به چیزی برنخوردم که بتواند تماماً آنرا در خود جا بدهد.
باز هم، نمیدانم عشق چهطور چیزیست جناب ع عزیز.
فکر میکنم چیزهای زیادیست. اما نمیدانم.
254
خواهرم این روز ها کتابِ «هردو در نهایت میمیرند» را میخواند.
گفتم؛ تمامش کردی؟
گفت؛ نه بابا، اینا هیچ نمیمیرن. ای نهایتِ اینا هیچ نیست خلاص شوه. خسته شدم.
254
پشکی که تازه اهلیش کردهام پشکِ خوب و هوشیاریست.
شجاع است، شکار میکند.
بسیار کم به سراغم میآید «مثل آنکه میداند من آدمِ کلروز عشق ورزیدن نیستم». چند ساعتی که پیشم است بسیار دوستش دارم.
