uk
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

Відкрити в Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
204
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
+230 днів
Архів дописів
قسمت نوزدهم خانه خاموش بود. نه از آن خاموشی‌های سنگین و تلخِ گذشتهٔ رستم… بلکه سکوتی تازه، پر از تردیدهای لطیف. چراغ‌ها کم‌نور بودند. صدای ساعت دیواری آهسته می‌چرخید. و دو نفر در یک اتاق، با یک سرنوشت مشترک، روبه‌روی هم ایستاده بودند. آروین کنار پنجره ایستاده بود. دستش روی شیشه. نگاهش در تاریکی حیاط گم. او دیگر دختر فراری نبود. او همسر بود. واژه‌ای که هنوز برایش غریب می‌نمود. پشت سرش، رستم ایستاده بود. کتش را درآورده، آستین‌های پیراهنش کمی بالا رفته بود. اما در نگاهش چیزی نبود جز احتیاط. او مردی نبود که بلد باشد مهربانی را بلند اعلام کند. اما بلد بود مراقب باشد. چند لحظه گذشت. رستم آرام گفت: «اگر خسته‌ای… می‌توانی بخوابی.» آروین لبخند کم‌رنگی زد. «خوابم نمی‌آید.» رستم نزدیک‌تر شد. نه آن‌قدر که فاصله شکسته شود، فقط آن‌قدر که حضورش حس شود. «می‌ترسی؟» آروین مکث کرد. «نه از تو… از اینکه نکند این آرامش موقتی باشد.» این جمله، مثل ضربه‌ای نرم اما عمیق، به قلب رستم نشست. او خوب می‌دانست آرامش چقدر شکننده است. چند قدم جلو آمد و کنار پنجره ایستاد. «من همیشه فکر می‌کردم اگر کسی وارد زندگی‌ام شود، خرابش می‌کنم.» نگاهش هنوز به بیرون بود. «اما امشب… فقط می‌خواهم خرابش نکنم.» آروین آهسته به سمتش چرخید. در نگاهش ترسی نبود. فقط خستگی سال‌ها فشار. «من هم نمی‌خواهم دوباره فرار کنم.» سکوت. بعد رستم آهسته دستش را جلو برد. نه با شتاب. نه با مالکیت. دست آروین را گرفت. گرمای ساده‌ای میانشان رد شد. گرمایی که نه آتش بود، نه هوس، بلکه اطمینان. رستم آرام گفت: «از من توقع مرد کامل نداشته باش.» آروین نزدیک‌تر شد. آن‌قدر که فاصله میان نفس‌هایشان کم شود. «من مرد کامل نمی‌خواستم… من پناه می‌خواستم.» این بار رستم نگاهش کرد. واقعی. عمیق. سال‌ها کسی چنین جمله‌ای به او نگفته بود. دستش را بالا آورد و آهسته گونهٔ آروین را لمس کرد. لمسی محتاط، گویی چیزی ظریف در دست دارد. آروین چشم‌هایش را بست. نه از ترس. از اعتماد. رستم پیشانی‌اش را آرام به پیشانی او تکیه داد. نفس‌هایشان یکی شد. نه با عجله. نه با شتاب. لحظه‌ای که زمان در آن کش می‌آید. «آروین…» صدایش آرام‌تر از همیشه بود. «اگر روزی گذشته‌ام سایه انداخت، فرار نکن.» آروین دستش را روی قلب او گذاشت. قلبی که سال‌ها سنگ خوانده می‌شد. «سنگ هم اگر گرما ببیند، نرم می‌شود.» این جمله، لبخند کوتاهی روی لب رستم نشاند. او آرام آروین را در آغوش گرفت. آغوشی محکم، اما نه خفه‌کننده. مثل کسی که می‌ترسد اگر شل بگیرد، همه‌چیز دوباره از دست برود. آروین سرش را روی سینه‌اش گذاشت. صدای ضربانش را شنید. ضربانی که دیگر فقط برای خودش نمی‌تپید. چراغ خاموش شد. نه برای پنهان کردن، بلکه برای ساختن حریم. آن شب، هیچ‌چیز با عجله اتفاق نیفتاد. هیچ کلمه‌ای بلند گفته نشد. هیچ احساسی تحمیل نشد. فقط دو آدم زخمی، در تاریکی، آرام‌آرام یاد گرفتند چگونه کنار هم نفس بکشند. بیرون، باد ملایمی وزید. درون خانه، برای اولین بار، رستم از خواب نپرید. و آروین، در آغوش مردی که روزی از او می‌ترسید، احساس امنیت کرد. آن شب، تنها نبودند. و شاید، برای اولین بار، تنهایی هر دو، کمی عقب نشست. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت هجدهم خانه هنوز بوی عقد می‌داد. ذکرها تمام شده بود. ملای مسجد رفته بود. کاغذ نکاح‌نامه روی میز چوبی افتاده بود و جوهر امضاها هنوز کاملاً خشک نشده بود. آروین کنار مادر رستم نشسته بود؛ چشمانش سرخ اما آرام. رستم روبه‌روی در ایستاده بود، انگار حس کرده باشد شب هنوز تمام نشده است. و همان لحظه— صدای کوبیدن در. نه یک بار. نه آرام. کوبش محکم، پر از خشم و شتاب. همه به هم نگاه کردند. رستم جلو رفت و در را باز کرد. پدر آروین آن‌جا ایستاده بود. نفس‌نفس می‌زد. گرد و خاک روی لباسش نشسته بود، انگار با عجله و بی‌وقفه آمده باشد. چشم‌هایش پر از اضطراب بود، نه فقط خشم. نگاهش از روی رستم گذشت و داخل خانه را جست‌وجو کرد. «آروین کجاست؟» صدایش لرزش پنهانی داشت. رستم آرام گفت: «داخل است.» پدر آروین بدون دعوت وارد شد. قدم‌هایش سنگین بود، اما عجول. وقتی چشمش به آروین افتاد، لحظه‌ای مکث کرد. دخترش با چادر سفید نشسته بود. کنار مردی که حالا شوهرش بود. نگاهش روی میز افتاد. کاغذ. امضا. مُهر. همه‌چیز را فهمید. سکوتی کشدار اتاق را پر کرد. «این کار را کردی؟» خطابش به آروین بود. اما نگاهش روی رستم میخ شده بود. آروین از جا بلند شد. پاهایش لرزید، اما ایستاد. «بابا… من انتخاب کردم.» پدر آروین خندید نه خنده‌ی شاد، نه تمسخر. خنده‌ای کوتاه و تلخ. «انتخاب؟ تو هنوز نمی‌دانی زندگی چیست.» رستم جلو آمد. اما صدایش آرام بود، برخلاف گذشته. «عقد شرعی و قانونی خوانده شده. دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند او را مجبور کند.» پدر آروین تیز به او نگاه کرد. «تو همیشه جلوتر از من حرکت می‌کنی، نه؟ اول زندانم انداختی… بعد دخترم را دزدیدی… حالا هم—» چشمش دوباره به نکاح‌نامه افتاد. جمله‌اش ناتمام ماند و نفس عمیقی کشید. انگار چیزی درونش در حال شکستن بود. او آمده بود شاید هنوز بتواند مانع شود. شاید هنوز دیر نشده باشد. شاید هنوز بتواند دخترش را برگرداند. اما حالا، مُهر روی کاغذ، از هر فریادی بلندتر بود. چشم‌هایش نرم‌تر شد. به آروین نزدیک شد. دستش را بالا برد… لحظه‌ای همه نفسشان بند آمد. اما دستش روی سر دخترش نشست. نه برای کشیدن. برای لمس. «اگر اشکت را ببینم…» صدایش این بار دیگر خشم نداشت، فقط درد داشت. «این بار نه به‌عنوان دشمن، به‌عنوان پدر برمی‌گردم.» آروین اشکش سرازیر شد. اما لبخند زد. «بابا… من دیگر فرار نمی‌کنم.» رستم برای اولین بار سکوت کرد و چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. به مردی که روزی دشمنش بود. و حالا، پدر همسرش. پدر آروین برگشت سمت در. قدم‌هایش آهسته‌تر از وقتی بود که آمده بود. قبل از بیرون رفتن ایستاد و بدون اینکه برگردد گفت: «دیر رسیدم… اما شاید تقدیر زودتر از من تصمیم گرفته بود.» در بسته شد. خانه دوباره ساکت شد. آروین آرام کنار رستم ایستاد. نه پشت او. نه جلوتر از او. کنارش. رستم نگاهش کرد. «می‌روی؟» آروین سر تکان داد. «نه. این بار می‌مانم.» و در همان سکوت، هر سه فهمیدند— جنگی که سال‌ها میان غرور و عشق بود، امشب تمام نشده… اما مسیرش عوض شده است. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

نظرات شما را خواهانم!

قسمت هفدهم خانه ساده بود. نه خبری از چراغانی، نه صدای دف، نه جمعیتی. فقط یک اتاق روشن با پرده‌های کشیده. رستم کنار پنجره ایستاده بود. دست‌هایش در جیب. نگاهش به حیاط تاریک. او مردی نبود که آرزوی ازدواج داشته باشد. اما امروز… این فقط یک مراسم نبود. آوین آرام وارد اتاق شد. لباس ساده‌ی سپید پوشیده بود. نه آرایش اغراق‌آمیز، نه زیور سنگین. چهره‌اش آرام بود… اما چشم‌هایش پر از سوال. وقتی نگاهشان تلاقی کرد، هیچ‌کدام لبخند نزدند. این شادی کودکانه نبود. این انتخابی آگاهانه بود. آوین آهسته گفت: — اگر امروز هم بگویی نمی‌خواهی… می‌فهمم. رستم مکث کرد. — من هیچ‌وقت از اجبار خوشم نیامده. — پس چرا قبول کردی؟ رستم چند قدم جلو آمد. صدایش پایین اما محکم بود: — چون از دست دادنت را بیشتر از ازدواج می‌ترسم. سکوت. این جمله ساده بود… اما سنگین‌تر از هر اعترافی. فقط چند نفر بودند: وکیل رسمی مادر رستم یک دوست قدیمی رستم به عنوان شاهد هیچ‌کس از خانواده‌ی آوین نبود. چون پدرش در زندان بود… و خبر این عقد نباید به بیرون درز می‌کرد. وکیل پرسید: — خانم آوین … آیا وکالت می‌دهید که شما را به عقد آقای رستم درآورم؟ اتاق ساکت شد. صدای نفس‌ها شنیده می‌شد. آوین نگاه کوتاهی به رستم کرد. چشم‌هایش دیگر سرد نبودند. — بله. سه بار گفت. آرام، اما مطمئن. حالا نوبت رستم بود. وکیل پرسید: — آقای رستم، قبول دارید؟ رستم لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. سال‌ها پیش، مادری رفته بود. خانه‌ای فرو ریخته بود. قلبی سنگ شده بود. حالا… چشم باز کرد. نگاهش به آوین افتاد. — قبول دارم. صدایش محکم بود. بی‌تردید. هیچ‌کس کف نزد. هیچ‌کس تبریک بلند نگفت. اما چیزی در فضا تغییر کرد. رستم آرام جلو آمد. برای اولین‌بار، بی‌تردید، دست آوین را گرفت. نه محکم. نه مالکانه. فقط… نگه داشت. و آرام گفت: — از امروز، هر خطری بیاید، اول از من عبور می‌کند. آوین لبخند کوچکی زد. — من هم دیگر تنها نیستم. در همان لحظه، ماشینی چند خانه آن‌طرف‌تر توقف کرد. کسی از داخل، خانه را زیر نظر داشت. خبر عقد دیر یا زود به زندان می‌رسید. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

نظرات شما را خواهانم!

قسمت شانزدهم — رستم… خانه است؟ آوین برگشت. رنگش کمی پریده بود. داخل اتاق رستم رفت و گفت: — مادرت است. رستم تکان نخورد. فقط نفسش عمیق‌تر شد. — بگذار بیاید. مادرش وارد شد. چادر تیره‌اش را آرام کنار زد. چهره‌اش خسته‌تر از آن چیزی بود که رستم در دیدار قبلی دیده بود. چشم‌هایش سرخ نبود، گریه نکرده بود. اما انگار سال‌ها خواب نداشته باشد. چند قدم جلو آمد. ایستاد. هیچ‌کدام نزدیک نشدند. فاصله‌ای که میانشان بود، سال‌ها طول داشت. مادر رستم آرام گفت: — می‌دانم حق ندارم بیایم. رستم بی‌آنکه نگاهش کند جواب داد: — درست می‌گویی. مکث. مادر رستم نفسش را آهسته بیرون داد. — اما اگر امروز نیایم… شاید دیگر فرصتی نباشد. رستم این بار نگاهش کرد. نگاهی سرد، اما دقیق. — برای چه فرصتی؟ مادر رستم انگشت‌هایش را در هم قفل کرد. لرزش خفیفی در دست‌هایش بود. — برای اینکه بدانی آن شب… آن‌طور که فکر می‌کنی نبود. رستم لبخند کجی زد. — کدام شب؟ شبی که مرا گذاشتی و رفتی؟ یا شبی که پدرم را به دشمنش سپردی؟ چهره‌ی مادر رستم لرزید. — من پدرت را نفروختم. رستم ناگهان ایستاد. صدای صندلی روی زمین کشیده شد. — پس چه کردی؟ چه کار کردی که او تکه‌تکه جلو من کشته شد؟ آوین در گوشه‌ی سالن ایستاده بود. نه جرئت نزدیک شدن داشت، نه توان رفتن. مادر رستم آهسته نشست. انگار پاهایش دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند. — آن مرد…( پدر آوین ) همان کسی که فکر می‌کنی دشمن پدرت بود… او فقط عاشق من نبود. رستم اخم کرد. — واضح‌تر حرف بزن. مادر رستم نگاهش را بالا آورد. — او برادر ناتنی پدرت بود. سکوت. این‌بار سکوت فرق داشت. سنگین‌تر. رستم پلک زد. اما هیچ کلمه‌ای نگفت. مادر رستم ادامه داد: — سال‌ها پیش، میان آن‌ها دشمنی‌ای بود که هیچ‌کس نمی‌دانست چرا. وقتی من وارد زندگی پدرت شدم… همه چیز بدتر شد. او فکر می‌کرد من باعث انتخاب اشتباه پدرم شده‌ام. فکر می‌کرد من دلیل شکست‌هایش هستم. رستم صدایش پایین آمد: — و تو رفتی پیشش. — نه برای عشق. برای جلوگیری از خون‌ریزی. رستم خندید. صدایی کوتاه، بی‌روح. — نتیجه‌اش را دیدم. مادر رستم سرش را پایین انداخت. — آن شب که تو داخل شفاخانه بودی… پدرت فهمید من می‌خواهم بروم. او دیوانه شد. تهدید کرد اگر بروم، هم مرا می‌کشد، هم تو را. آوین بی‌اختیار جلو آمد. — پس چرا رفتی؟ زن نگاهش را به رستم دوخت. — چون اگر می‌ماندم، آن مرد می‌آمد. و قسم خورده بود انتقامش را با تو بگیرد. رستم نفسش سنگین شد. — پس من را برای نجاتم رها کردی؟ — من تو را گذاشتم تا زنده بمانی. صدایش شکست. — من هر روز مردن تو را تصور کردم… ولی وقتی شنیدم زنده‌ای… فهمیدم انتخابم غلط نبوده. رستم چند قدم عقب رفت. سرش را میان دستانش گرفت. همه چیز در هم ریخته بود. نفرتی که سال‌ها ساخته بود… ستونی که بر اساسش زندگی کرده بود… داشت ترک می‌خورد. اما فرو نریخته بود. — اگر راست می‌گویی… چرا حالا برگشتی؟ مادر رستم مکث کرد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای سایه گرفت. — چون او آزاد می‌شود بزودی! سکوت دوباره سنگین شد. — چه کسی؟ — پدر آوین. — مشکلی ندارد فردا من و آوین نکاح می‌کنیم و دیگر با او ارتباطی ندارم. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

Repost from N/a
° بگذار همه بگویند سرد و مغرورم همین که لبخندم را فقط تو میبینی کافیست!

نظرات شما را خواهانم!

_تو برای من با ارزش تر از آنی که فکرش را کنی... _چرا اینقدر ارزش دارم؟ _منم علتش را نمی‌دانم! آوین سری تکان داد و با نا امیدی در اتاقش رفت نمی‌دانست چرا این حس در وجودش بود شاید این جوابی نبود که او دوست داشت بشنود دلش گرفت نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست آن بر داستان رستم در دیدش چشمان آوین را می‌دید قلبش احساس دیگری داشت خانه در سکوتی کش‌دار فرو رفته بود. نه آن سکوتِ آرام، بلکه سکوتی که انگار چیزی پشتش ایستاده باشد و منتظر فرصت بماند. رستم پشت میز کارش نشسته بود. پرونده‌ای باز جلویش بود، اما نگاهش روی خطوط ثابت نمی‌ماند. از دیدار چند روز پیش با مادرش، چیزی در سینه‌اش جا مانده بود. آن روز که در خانه‌ی آوین ناگهان روبه‌رویش ایستاد… چشم‌هایش لرزیده بود. نه از محبت. نه از دلتنگی. از چیزی شبیه ترس. رستم همان موقع فهمیده بود: این دیدار تمام نشده است. عصر بود که زنگ در به صدا درآمد. آوین نزدیک‌تر بود. رفت و در را باز کرد. چند ثانیه سکوت. بعد صدای آرام و گرفته‌ی زنی: #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت پانزدهم آوین برای اولین‌بار به چهره‌ی او دقیق نگاه کرد. نه مرد سرد قبلی بود… نه آن غریبه‌ی خشن. خسته بود. انگار چیزی درونش آرام آرام نرم شده باشد. آوین آرام گفت: — تو هنوز از من فاصله می‌گیری… رستم لحظه‌ای مکث کرد. بعد خیلی آرام گفت: — من از نزدیک شدن می‌ترسم. این جمله برای خودش هم عجیب بود. آوین نگاهش را عمیق تر کرد و آرام صدا کرد: _ رستم رستم نگاهش را به چهره آوین داد تمام اجزای صورتش را چک کرد و چشمانش به لبانش بر خورد کرد بدون اینکه نگاهش را بر دارد گفت: _میشنوم آوین از نگاهش لرزه‌ی خورد و گفت: _من به چه عنوانی در خانه‌ات حضور دارم؟ رستم چشمانش را به چشمانش آوین قفل کرد و گفت: _ تو چه فکری می‌کنی... به چه عنوان در کنارم حضور داری؟ آوین لبانش را خیس کرد و گفت: _ نجات دهنده‌ی من! رستم با گفتن جمله‌ی آوین خنده‌ی بلندی سر داد و گفت: _ نجات دهنده؟ بعد خنده اش را جمع کرد و با عشق و نگاه سوالی دید و گفت: _خوب داری پیش میروی حالا این را بگو... چرا نجات‌ات دادم؟ آوین که برای اولین بار خنده‌ی رستم را دیده بود و جز خوشحالی احساس دیگری نداشت گفت: _شاید چون آدم دلسوزی هستی... دل‌ات به من سوخته باشد رستم نگاهش را عمیق‌تر کرد و گفت: #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

چند روز از آن شب گذشته بود. خانه دوباره همان خانه شده بود… اما آدم‌ها دیگر همان آدم‌ها نبودند. آوین بیشتر وقتش را در آشپزخانه یا کنار پنجره می‌گذراند. دیگر نمی‌ترسید… اما هنوز کاملاً آرام هم نبود. رستم کمتر حرف می‌زد. اما نگاهش… بیشتر از قبل حضور داشت. شروع تغییر یک عصر، باران آرام می‌بارید. آوین کنار پنجره ایستاده بود. رستم وارد شد. — هنوز آنجا ایستاده‌ای؟ آوین بدون نگاه کردن گفت: — باران را دوست دارم. رستم آرام نزدیک شد. — من نه. مکث کوتاه. — قبلاً هیچ چیز را دوست نداشتم. آوین برگشت. — و حالا؟ رستم نگاهش کرد. این بار جواب نداد. فقط سکوت کرد… و همین سکوت، خودش یک جواب بود. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت چهاردم پدر آوین عقب رفت. — این پایان ندارد… رستم بدون نگاه کردن گفت: — برای تو دارد. و بعد… پلیس‌هایی که از قبل خبر شده بودند وارد شدند. مردها دستگیر شدند. پدر آوین ایستاده بود… شکست‌خورده. به آوین نگاه کرد. اما او دیگر نگاهش نکرد. شب آرام شده بود. آوین کنار رستم ایستاد. ساکت. بعد آرام گفت: — تو واقعاً برگشتی… رستم نگاهش کرد. این بار نه سرد بود… نه خشمگین. فقط خسته و واقعی. — من هیچ‌وقت کامل نرفته بودم. آوین یک قدم نزدیک‌تر شد. باد آرام می‌آمد. و برای اولین‌بار… نه از ترس، نه از اجبار… کنار هم ایستاده بودند. در سکوتی که دیگر شکسته نشده بود. آوین به چشمان رستم دید با خودش گفت: _ اگر او را از دست دهم چه! تکانی خورد و گفت: _ نه هیچ گاه رهایم نخواهد کرد. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

Repost from N/a
https://chat.whatsapp.com/C8fLghjOLvc3Mf5jfcLD9O کتابخانه فریکس فروتن🫀🌚

اگر نویسنده‌ی عاشقت است بدان که زندگی را برده‌ای🫀 #فریکس_فروتن

چهار پارت که شامل دو قسمت است! پارت های دیشب و امشب! نظرات شما را خواهانم.

آوین چشم‌هایش باز شد. رستم را دید. باور نمی‌کرد. — تو… برگشتی… رستم لحظه‌ای نگاهش کرد. خسته بود… زخمی بود… اما ایستاده بود. — گفتم هیچ‌کس تو را از من نمی‌گیرد. پدر آوین وارد شد. آرام… اما خطرناک. — هنوز فکر می‌کنی برنده‌ای؟ رستم مستقیم نگاهش کرد. — من از اول دنبال برد نبودم. مکث کرد. — فقط نمی‌خواستم او را از دست بدهم. همه‌چیز در سکوت کوتاهی فرو رفت. فقط صدای نفس‌ها در محوطه‌ شنیده می‌شد! رستم به سمت آوین رفت. آرام. بعد دستش را باز کرد. — می‌دانی مشکل من چه بود؟ آوین گریه می‌کرد. رستم ادامه داد: — من فکر می‌کردم هیچ‌کس ارزش ماندن را ندارد… مکث کرد. — تا تو آمدی. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت سیزدهم آوین در جایی نامعلوم بود. رستم اما دیگر دنبال گذشته نبود. این بار دنبال چیزی می‌رفت که خودش انتخاب کرده بود… و این انتخاب، حالا تبدیل به جنگ شده بود. رستم در سکوت رانندگی می‌کرد. گوشی‌اش روی صندلی کنار دستش می‌لرزید. هیچ تماسی نمی‌گرفت… فقط رد می‌گرفت. ماشین در جاده‌ی خاکی پیچید. هر متر که جلوتر می‌رفت، چهره‌اش سردتر می‌شد. زیر لب گفت: — اگر دست روی او گذاشته باشید… تمامتان را از بین می‌برم. آوین روی صندلی بسته شده بود. دستانش می‌لرزید. مردی روبه‌رویش ایستاده بود. همان کسی که او را از خانه برده بود. — فکر کردی می‌توانی فرار کنی؟ آوین با صدایی شکسته گفت: — من کاری نکردم… مرد خندید. — تو فقط اشتباه انتخاب شدی. درِ آهنی با صدای شدید باز شد. نور پشت سر رستم افتاد. مثل سایه‌ای که آمده بود پایان بدهد. هیچ حرفی نزد. فقط وارد شد. مردها یکی‌یکی جلو آمدند. اما قبل از اینکه حتی دستشان بالا برود… صدای برخورد و شکستن سکوت فضا را پر کرد. رستم دیگر آن مرد کنترل‌شده نبود. چیزی در او تغییر کرده بود. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

روزها آرام اما سرد گذشتند. نه شبیه عشق… نه شبیه غریبه‌ها. رستم کم حرف‌تر از قبل شده بود. اما هر بار آوین را نگاه می‌کرد، نگاهش کمی طولانی‌تر از قبل می‌ماند. آوین هم کم‌کم عادت می‌کرد. نه به رستم… به نبودن ترس. شب هر دو در اتاق های جدا غرق گذشته می‌شدند سکوت سنگینی میان آن ها بود! یک روز صبح، رستم از خانه بیرون رفت. آوین تنها مانده بود. صدای در که آمد، فکر کرده بود او برگشته. اما وقتی در باز شد… چند مرد ایستاده بودند. آوین عقب رفت. — شما…؟ یکی از مردها گفت: — او کجاست؟ آوین لرزید. — نیست…رفته مرد یک قدم جلو آمد. — دروغ نگو. ... رستم همان لحظه در شهر بود. گوشی‌اش زنگ خورد. صدای آوین… کوتاه، ترسیده: — رستم… و بعد قطع شد. چشم‌های رستم تغییر کرد. نه خشم بود… نه ترس… تصمیم بود. وقتی رسید، خانه در سکوت نبود. در باز بود. وسایل به‌هم ریخته… و هیچ اثری از آوین نبود. رستم آرام وارد شد و چند ثانیه ایستاد. بعد زیر لب گفت: — اشتباه کردید… #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت دوازدهم شب طولانی بود. ماشین هنوز در جاده پیش می‌رفت، اما دیگر مقصدی مشخص نداشت. آوین سرش را به شیشه تکیه داده بود. خسته بود… نه فقط از بدن، از تصمیم‌هایی که برایش گرفته شده بود. رستم نگاهش نمی‌کرد، اما می‌دانست بیدار است. آهنگ احمد ظاهر را پلی کرد ای جان من اسیرت ای عمر من فدایت عمرم به آخر آمد بی لعل جان ... هردو غرق بودند رستم چشمانش را از روبرویش گرفت و به آوین دید بالاخره گفت: — از این به بعد کسی مجبورَت نمی‌کند برگردی. آوین آرام پرسید: — حتی اگر پشیمان شوی؟ رستم لحظه‌ای سکوت کرد. بعد گفت: — من سال‌هاست فقط پشیمانم، می‌خواهم زندگی را بدون پشیمانی تیر کنم از این به بعد! آوین نگاه کوتاهی کرد و چشم به بیرون دوخت! چند ساعت بعد، به خانه‌ای دور از شهر رسیدند. کوچک‌تر از خانه قبلی، اما ساکت‌تر… امن‌تر. آوین وارد شد و ایستاد رو به رستم کرد و گفت: — اینجا… مال توست؟ رستم کلید را روی میز گذاشت. — حالا مال هر دوی ماست. این جمله ساده بود… اما برای آوین سنگین. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

دو پارتی که دیروز بنابر مشکلاتی نشر نشد! دو پارت دیگر هم شب نشر خواهم کرد! نظرات شما را خواهانم.