uk
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

Відкрити в Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
205
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
+230 днів
Архів дописів
دوستانِ عزیز، بیایید با تبریکی صمیمانه، آغازِ این پیوندِ تازه را به بانو فریکس فروتن تبریک بگوییم و برای ایشان، زندگی‌ای سرشار از عشق، آرامش و خوشبختی آرزو کنیم. 🥹🤍

فریکس فروتن عزیز، آغازِ این فصلِ تازه از زندگی را از صمیم قلب تبریک می‌گویم.🥹🤍 امیدوارم پیوندِ زیبای شما سرشار از عشق، آرام
فریکس فروتن عزیز، آغازِ این فصلِ تازه از زندگی را از صمیم قلب تبریک می‌گویم.🥹🤍 امیدوارم پیوندِ زیبای شما سرشار از عشق، آرامش، احترام و همدلی باشد و هر روزِ زندگی مشترکتان، صفحه‌ای نو از خوشبختی و لبخند را رقم بزند. آرزو دارم در کنار یکدیگر، دست در دستِ عشق، از تمام فراز و نشیب‌های زندگی با مهر عبور کنید و خانه‌تان همیشه لبریز از برکت، محبت و آرامش باشد. آغازِ این سفرِ عاشقانه مبارک؛ باشد که تا همیشه، خوشبختی هم‌قدمِ راهتان باشد.🫠♥️ با بهترین آرزوها بانو احمدی 🌝🫀

💖🌱

فریکس فروتن عزیز، آغازِ این فصلِ تازه از زندگی را از صمیم قلب تبریک می‌گویم. امیدوارم پیوندِ زیبای شما سرشار از عشق، آرامش، ا
فریکس فروتن عزیز، آغازِ این فصلِ تازه از زندگی را از صمیم قلب تبریک می‌گویم. امیدوارم پیوندِ زیبای شما سرشار از عشق، آرامش، احترام و همدلی باشد و هر روزِ زندگی مشترکتان، صفحه‌ای نو از خوشبختی و لبخند را رقم بزند.🫶🏻🥹 آرزو دارم در کنار یکدیگر، دست در دستِ عشق، از تمام فراز و نشیب‌های زندگی با مهر عبور کنید و خانه‌تان همیشه لبریز از برکت، محبت و آرامش باشد. آغازِ این سفرِ عاشقانه مبارک؛ باشد که تا همیشه، خوشبختی هم‌قدمِ راهتان باشد.🤍🫠 با بهترین آرزوها بانو زهرا احمدی🌝🫀

✨🌱

کُنجی میانِ بازویِ جانانم آرزوست.

کُنجی میانِ بازویِ جانانم آرزوست.

کُنجی میانِ بازویِ جانانم آرزوست.

نظرات🫴🏻

قسمت ششم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن همان تار گیسوی که روی جبین اش پریشان بود زیبای اش را دو چند می‌کرد بزاق دهنم را قورت دادم و گفتم +ببخشید ولی اینبار گناه من بود حالا میروم برخاستم که یا اعصبانیت گفت _با این سر و وضع میروی؟ لحظه ای ظاهرم را تحلیل کردم نه چادری در سر داشتم و نه لباس مناسبی بر تن ترس و شرم تمام جانم را فرا گرفت که من چطور با این سر وضع از خانه بیرون زدم مردم کوچه چه می‌گویند پشت سرم +من من باید بروم چینی وسط ابرو هایش داد و نزدیک ام شد لب زد و گفت _چرا به این وضع در کوچه بودی ؟ همانطور که در چشمانش غرق شوه بودم گفتم +خواست خودم نبود... حالا چرا برای شما باید توضیح بدهم؟ میخواستم بروم که دستم را گرفت تمام بدنم داغ شد و من بهترین لحظه دنیا را حس کردم _کجا؟ +خانه میخواهم بروم چرا اینطور رفتار می‌کنی؟ _همینجا صبر کن حالا می‌آیم داخل ساختمان شود و من در فکر هایم بند ماندم چرا باید به حرف هایش گوش دهم اینجا ایستاد شوم در همین افکار بودم که با عجله آمد دستش را دراز کرد و گفت _بیا این مانتو و چادر را بگیر و بپوش مانتو و چادر را گرفتم و پوشیدم که گفت _بیا داخل لیوان چای بنوش +نه می‌خواهم بروم خانه لحظه ای دلیل فرار ام به ذهنم آمد اگر حالا بروم همان خرک و همان درک است ولی خانواده اش اگر باشند مرا شاید قضاوت کنند یا اگر نباشند بدتر است _نگران نباش هیچکس خانه نیست و میتوانی برایم اعتماد کنی #ادامه_دارد

قسمت پنجم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن  در چشمانم نگاه داشت و من از این صحنه لذت می‌بردم درست یادم از آن صحنه‌ قدیمی آمد وای خودش بود همان بود نه ، امکان ندارد ! باز در همان صحنه با او برخوردم مانند اینکه آن هم مرا شناخت ابروهای درهمش، جدا شد چشمانش گرد شد و صورتش خوشحال! بر خلاف میلم دستش را به ضرب رها کردم و گفتم +حالا دانستم که بهترین کار را کردم گمشو از جلو چشمانم وگرنه یکی مانند آن ضربه دوباره خواهی خورد من که حتا نمی‌دانستم دارم چه خاکی بر سرم میریزم این همه جرات از کجا به خرج داده بودم و این حرف ها چگونه از دهان من خارج می‌شود، دگر هیچ چیز نگفتم و با چهره برزخی به سونیا نگاه کردم که مات زده به من نگاه می‌کرد دستش را گرفتم و گفتم +برویم  میخواستم به پشت سرم نگاهی بی اندازم ولی‌... غرورم ! دم دکان رسیدم و با سونیا خرید کردم وقت برگشتن نگاهم سمتش خورد همنجا ایستاد بود و منتظر نگاهم داشت چینی بین ابروهانم دادم و مستقیم نگریدم از کوچه خارج شدم و سمت خانه رفتم اولین کاری که کردم سمت اتاق خالی رفته و خودم را به خواب زدم البته خواب نه ! تظاهر خواب برای دیگران و تحلیل و تجزیه صحنه امروز به یادم آمد اتفاق هفت سال پیش را خودش بود ولی اینبار جذاب تر از قبل شده بود و همچنان قد بلند تر از قبل درست به یادم بود #ادامه_دارد

ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ که حافظ در گلو ماند و چه گریه با خدا کردم‌
#اشعار @roman_firx

photo content

غمگین ترین بخش از میان تمام رمان هایم🖤🙂‍↕️
غمگین ترین بخش از میان تمام رمان هایم🖤🙂‍↕️

غمگین ترین بخش از میان تمام رمان هایم🖤🙂‍↕️
غمگین ترین بخش از میان تمام رمان هایم🖤🙂‍↕️

مولانا آدمی چگونه آرام میشود؟ شمس تبریزی وقتی دیگر از رفتن آدمها نمیترسد. مولانا و اگر تنها بماند؟ شمس تبریزی کسی که خودش را پیدا کند هیچ وقت تنها نیست..!
@roman_firx

نظرات🫴🏻

قسمت چهارم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن قلمم روی کاغد می‌رقصید که صدای درب شد کتابچه ام را بستم و منتظر دیدم بلای جانم بود پسر کاکایم ( سمیع ) که گفته خودش دیوانه وار عاشقم بود ولی من می‌دانستم که چه کثافت و پست فطرتی است لحظه ای زمان و مکانم را درک کردم و تمام استرس در جانم می‌رقصید لرزه ای خوردم تا میخواستم برخیزم که در چار چوب در نمایان شد لبخند کثیفش مرا به دنیای دگر برد برخاستم که گفت ___کجا؟ میخواهم امروز کار چند ساله ام را تمام کنم آخرین بزاق دهانم را قورت دادن و گفتم ___نزدیک نمیشوی خنده بلندی سر داد و گفت ___دگر کسی نیست که کمک بخواهی من و تو تنها هستیم و چه بهتر از کنارش رد شدم و میخواستم فرار کنم که از پشت موهایم را چنگ زد ___فرار میکنی؟ طرف اش سیل نکردم و مانند بت ایستادم هر چه آیه قرآن که یاد داشتم در دلم خواندم موهایم را رها کرد و از پشت گردنم آنها را کنار زد برگشتم و با تمام قوتی که داشتم با لگد به شکمش زدم و پا به فرار گذاشتم از خانه بیرون زدم و راهی برای پنهان شدن می‌یابیدم به کوچه دگر پا گذاشتم و پشت دربی ایستادم و نفس های عمیقی میکشیدم بر عکس میلم درب از پشت توسط شخصی باز شد و باعث شد داخل خانه شخص بی افتم با ضرب پایم به زمین خورد و من از درد یه خود می‌پیچیدم با آه و ناله خود گرفتار بودم که صدای شخص مقابلم مرا متعجب کرد _این چه سر و وضعی است خودش بود نه نه امکان ندارد این تقدیر است که هر بار باید مرا با او مقابل کند باز هم غرق نگاهش شدم و همه درد هایم از یاد رفت چقدر این بشر زیبا و دلبر بود #ادامه_دارد

قسمت سوم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن هفت سال پیش که فقط هشت سال ام بود دم خانه ایشان درب میزدم که یک روز مچ ام را گرفت از موهایم گرفت و مرا تهدید کرد که دیگر مانند هر روز این کار مضری را انجام ندهم دگر از آن روز به کوچه یشان قدم نگذاشتم ولی حسی به من افکنده شده بود که صحنه را فراموش نکنم امروز همان پسر و باز همان صحنه در همین افکار بودم که صدای درب به گوشم آمد _یسنا یسنا برخیز عزیزم که نان شام را صرف میکنیم انگار از خواب بیدار شدم و از دروغ کش قوسی به خود دادم داخل دهلیز رفتم و به همگی سلام دادم سفره را همرای دختران کاکایم پهن کردم و همه شروع به نان خوردن کردیم تمام افکار و ذهنم طرف آن پسر ناشناس بود صدای پدر بزرگم مرا از افکارم خروج کرد _یسنا در چه فکری؟ غذایت سرد شد سرم را تکان دادم و شروع به نان خوردن کردم دو روز گذشت و من در خاطرات اش سیر داشتم روز پنجشنبه بود ساعت ۱ بعد ظهر همگی رفتند خانه کاکای بزرگم ولی من بخاطر پدر بزرگم ماندم چون پدر بزرگم از پسرش قهر بود و به خانه اش نرفت و من چون تنها نباشد و نان شب را برایش درست کنم در خانه ماندم خانه در سکوت خفیفی قرار داشت کتابچه خاطراتم را گرفتم و شروع کردم به نوشتن " گذشت! پنج سال از آن دیدار گذشت ولی حالا دوباره پیدایش کردم آنوقت کوچک بودم نمیدانستم که عشق چیست ولی حالا دانستم که من در همان نگاه اول قلبم را باختم و حالا... " #ادامه_دارد