uk
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

Відкрити в Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
206
Підписники
-224 години
-37 днів
+230 днів
Архів дописів
به هر چیز در جهان پناه بیاوری؛ در امان خواهی ماند؛ اما کافیست انسان بفهمد بی پناهی...🖤

نظرات🫴

قسمت دوازدهم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن پارچه سرخ با نگین های نقره‌ای پر‌کار شده برای خود گرفتم و پیش خیاط بردم     ... نخواستم پیش آرایشگاه بروم در خانه می‌خواستم خودم را آماده کنم در اول پیراهن سرخ اناری ام را پوشیدم تا مچ پایم می‌رسید اندامی و بلند بود، یقه اش هفت بود آستین نداشت با رنگ پوستم هم‌خوانی داشت موهای بلندم که با رنگ شب سیهه همخوانی داشت را باز گذاشتم رژ سرخ اناری که با لباسم همخوانی داشت را به لب هایم آغشته کردم مژه هایم را با ریمل مرتب کرده و سرمه ای که زیبای دخت افغانم را دو چند می‌کرد را به چشم های سیاه ام آغشته کردم نگاهی به آئینه انداختم خیلی تغییر کرده بودم اولین بار بود چنین خودم را آماده می‌ساختم شاید به نظر خودم می‌آمدم ولی زیبا شده بودم هیچکس در خانه نبود و برای رفتن به تالار باید تاکسی می‌گرفتم حجابم را پوشیدم و ماسکی زده و از خانه خارج شدم تا سر کوچه رفتم که تاکسی بگیرم ماشین سفید روبرویم ایستاد پنجره‌اش را پایین کرد و صورت آرون نمایان شد در را باز کرد و گفت _بالا شو +من بالا نمی‌شوم همگی طرفم نگاه می‌کنند _گفتم بالا شو با اجبار به ماشينش بالا شدم و آن هم نشست در راه سکوت حکم فرما بود که گفت _خوبی؟ +خوبم _کجا میروی با این ظاهر‌آراسته +امروز محفل پسر کاکایم است _هیچکس نبود تو را به تالار برساند #ادامه_دارد

قسمت یازدهم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن با لکنت گفتم +خانه‌ی سکینه ( همسایه ) رفته بودم بخاطر محفل دنبال مدل لباس می‌گشتم پدر بزرگم با آن سیاست همیشگی سرش را تکان داد و من گوشه ای نشستم افکارم سمت مغزم هجوم برد یعنی واقعا دوستم دارد اگر مرا بازی دهد چه؟ غذا را میل کردیم و به خواب هجوم آوردم ولی خواب کجا بود افکارم لحظه ای از مغزم خارج نمی‌شد خلاصه شب درازی را صبح کردم و ساعت های ۸ صبح صدای درب شد با خیلی ترس دروازه را باز کردم که همگی از جمله مادر بزرگم، زن کاکایم، دختران کاکایم و حتا سکندر پشت درب بودند احوال پرسی با همه کردم برایشان چای بردم مادر بزرگم با سیاست همیشگی گفت: _چرا هنوز خانه را تمیز نکردی؟ با لکنت و استرس گفتم: _+همین حالا از خواب برخاستم ولی حالا حتما تمیز میکنم تا میخواست چیزی بگویید سونیا به حرف آمد و گفت _چه خوب شد هردو با هم انجام می‌دهیم والا خانه کاکایم حوصله ام سر رفته بود لبخندی به مهرباني ات اش زدم و گفتم +بسیار تشکر مادر بزرگم با سیاست گفت _امیر خان پنج شنبه همین هفته وقت تالار برای عروسی پسرش گرفته امروز ظهر همه‌ی تان به خرید بروید و مانند دختران آدم خرید کنید که پیش مردم کم نه‌آیم، بعد از چند وقت خانواده‌‌ی محمدی محفل برگزار می‌کند نمی‌خواهم به جلو مردم کم بیایین، لباس های گران قیمت و جلا دار می‌گیرید که تمام مردم حیرت کنند همگی چشم گفتیم و شروع کردیم به تمیز کردن خانه ظهر هم به قصد خریدن لباس به بازار رفتیم من برای پارچه های نگین دار هنوز کوچک بودم ولی حرف من کجا و گوش شنوا کجا #ادامه_دارد

پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در اتاق خودش تنها باشد، تنهاست. اما نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد!

در استوری اینستاگرام خود باکس سوالات گذاشتم هر سوالی  داشتید می‌توانید پرسان کنید لینک: https://www.instagram.com/firx_frootan?igsh=bDFmNTY2OXdyNjFz

در استوری اینستاگرام خود باکس سوالات گذاشتم هر سوالی داشتید می‌توانید پرسان کنید لینک: https://www.instagram.com/firx_frootan?igsh=bDFmNTY2OXdyNjFz

photo content

آرامش🌱
آرامش🌱

یک رقم میگین نامزد شما با مجازی بودن شما کار نداره که فقط مه در مجازی مواد قاچاق میکنم😕😐😵‍💫 مگر کجای بودنم در مجازی اشتباه است؟

پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم؛ تا بدانی عذر ِ ما را خواستن، کار تو نیست‌ #اشعار

افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارد و تنهایی اخرین گریزگاه انسان های صادق است ‌. @
roman_firx

؟

نظرات🫴🏻

قسمت دهم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن +ساعت چند است؟ _چقدر عجله داری؟ +باید بروم نمی‌شود اینجا باشم _هنوز پانزده دقیقه به پنچ مانده هیچ چیز نگفتم که گفت _گوشی هم داری +نه وقتی تحصیل برای مان اجازه ندهند به نظرت گوشی اجازه می‌دهند که داشته باشیم هیچ چیز نگفت و دوباره سکوت بین ما حکم‌فرما شد چای را داخل آشپز خانه برد و من حس خفگی داشتم نمی دانم چرا ولی میخواستم صحنه را ترک کنم با آن حرفش ارزشی که پیش من داشت را از دست داد از آشپز خانه بیرون آمد و گفت _من میخواهم برایت گوشی بخرم خودم را جدی گرفتم و گفتم +برای چه؟ _تو در آن خانه امن نیستی بابد گوشی داشته باشی +من برایت می‌گویم خانواده ام اجازه نمی‌دهد تو ... _مشکل نیست پنهانی داشته باش +داری از حدت میگذری _مگر من چه گفته ام حق ندارم با عشقم تماس بگیرم هیچ چیز نگفتم با اعصبانیت از خانه بیرون زدم در راه احساس ترس داشتم اگر برم خانه و هنوز پدر بزرگم نیامده باشند چه با صد دل در خانه را زدم که! باز شد داخل رفتم و جای شکر بود که پدر بزرگم بود در روی سجاده و روبروی قلبه در حال سجده کردن بودند نگاهی به اطراف خانه انداختم که سوت و کور بود عاجل مانتو هم را بیرون کردم و داخل آشپز خانه شدم آسان ترین غذای که به ذهنم آمده بود را پختم نماز پدر بزرگم تمام شد و من را صدا کردند با لیوان چای سبز به پیش شان رفتم که گفتند _کجا بودی آمده بودم ولی در خانه نبودی #ادامه_دارد

قسمت نهم رمان: #ماجراجوی_عشق نویسنده: فریکس فروتن خودم را جدی گرفتم و گفتم +من از آن دخترانی نیستم که گول این حرف های خام را بخورم حالا ام رفتم میخواستم برخیزم که با عجله سمتم آمد _به آن خدا بالا سر که من دروغ نمی‌گویم من دیوانه وار عاشقت هستم و بودم خدا شاهد است که این هشت سال را فقط با یاد همان صحنه کوتاه گذر میکردم خواهشا مرا باور کن من برایت قول می‌دهم که از دست آن پست فطرت نجاتت می‌دهم فقط چند روز را برایم مهلت بده تا من با خانواده ام حرف بزنم و آنها از آمریکا برگردند +چیزی گفته نمی‌توانم _نگو هيچ چيز نگو تو فقط مرا باور کن دگر هیچ چیز نمی‌خواهد بگویی حالا هم بنشین هنوز ساعت ۴ است نمی‌دانستم چه بگویم یا چه کنم فقط آرام نشستم و کنجی خیره شدم _خوب اسمت چیست؟ +یسنا _چقدر اسم زیبای همانند خودت شرم را حس کردم و هیچ چیز نگفتم _منم آرون هستم سرم را تکان دادم که گفت _نکند زبان خود را قورت داده باشی ابرو هایم در هم شد که گفت _قصد عصبانیت کردنت را نداشتم آرامش ات را حفظ کن . در دل خندیدم ولی در ظاهر جدی بودم +خوانواده ات کجا هستند؟ _در آمریکا، راستش من تک فرزندم و فعلا قصد ماندن در افغانستان را دارم از شنبه هفته گذشته کار خود را در یکی از شفاخانه ها شروع کردم سرم را تکان دادم و سکوت فرا گرفت در فکر هایم بند مانده بودم که گفت _مکتب هم میروی ؟ +راستش تا صنف هفت خواندم خانواده‌ی ما رسم ندارد که دخترانش تحصیل کنند این هفت سال هم بخاطر خواندن و نوشتن می‌گذارند _چطور مگر چه میشود چرا اینقدر خانوداه ات عقب مانده هستند با این جمله اش ناگهان حس شرم و بیچارگی در وجودم شعله ور شد هر چه نباشد خانواده ام بودند نباید این حرف را به زبان می آورد #ادامه_دارد

و گر روزی قلبم دهن باز کند ز من شکایت ها خواهد کرد! #فریکس_نوشت

نگاه خود را عمیق به چشمان غمزده ام داد نگاهش پریشان شد و با بغض گفت: _درون این چشمان غمی سنگین نهفته است لبخندی زدم و گفت: +غم چیست دیگر، دیوانه شده ای! ابرو هایش درهم شد و با جدیت گفت: _تا چه وقت میخواهی نقش بازی کنی و دروغ بگویی، چرا نمی‌گویی تو هم درد داری درست است که خودت را سنگدل جلوه می دهی اما تو هم انسان هستی قلب داری، چرا یکبار از درد قلبت نمی‌گویی، چرا در دلت نگه میداری با اینکه تا حد آخر خودم را کنترل میکردم اما موفق نشدم اشکی از کنج چشمم پایین چکید و لبخند تلخی زدم و آرام از گوشه چشمم اشک را با دستم پاک کردم +گویم که چه شود، دیگران به پیش من راز و دل می‌کنند من هم وقت نگرانی به سوی خودم میروم کجایش کار نادرستی است نفس عمیقی کشید و گفت _خودت را آخر با این کارهایت گوشه قبرستان خاک میکنی +شک ندارم _فقط مرا نگاه پریشان نگریست و سکوت را انتخاب کرد آنجا بود که دانستم چقدر خودخواه و بی رحمم بی رحم برای خود نه برای دیگری
#دلنوشته #فریکس_نوشت

شاید تا ابد در یادم بمانی،کسی چه می‌داند.🫱