uk
Feedback
🐦‍🔥 𝕽ᏆᎧᎢᏫᏌᏚ 𝕽ᏋᎠ 🏳‍🌈

🐦‍🔥 𝕽ᏆᎧᎢᏫᏌᏚ 𝕽ᏋᎠ 🏳‍🌈

Відкрити в Telegram

🌋𝘚𝘩𝘢𝘳𝘭𝘪𝘦 𝘴𝘩𝘢𝘳𝘦𝘴 𝘴𝘩𝘰𝘶𝘵𝘴 ^^ ⋆⁠♪ 💫 𝘛𝘩𝘦𝘺/𝘏𝘦 - 𝘈𝘳𝘪𝘦𝘴 - 𝘐𝘕𝘟𝘑 ✯🎓 🎸 𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘝𝘢𝘮𝘱𝘪𝘳𝘦 𝘓𝘦𝘴𝘵𝘢𝘵 𝘦𝘳𝘢 𝘊𝘦𝘳𝘵𝘪𝘧𝘪𝘦𝘥 𝘋𝘰𝘰𝘮𝘦𝘥 𝘠𝘢𝘰𝘪 𝘠𝘢𝘱𝘱𝘦𝘳🎖 میو؟ @Sharline_bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
196
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+430 днів
Архів дописів
آکاشا و انکیل پادشاه و ملکه‌ی مصر بودن و به مردمشون کشاورزی و دامداری یاد داده بودن. بعد شیطانی خونه‌ی ندیمشون رو تشخیر می‌کنه. انکیل می‌ره تا باهاش روبه‌رو بشه و وقتی برمی‌گرده و از اون جن تعریف می‌کنه که نه می‌تونه عاشق بشه و نه می‌تونه چیزی رو حس کنه چون جسمی نداره به همین دلیل آزار می‌رسونه. ملکه متوجه پیر شدن پادشاه در همین چند ساعت می‌شه و اون هم همراهش می‌ره داخل خونه. دشمنانشون بهشون حمله می‌کنن و توی همون خونه با چاقو و شمشیر پادشاه و همسرش رو می‌کشن. بعد اون جن از زخم‌ها وارد جسم پادشاه و ملکه می‌شه و جفتشون معجزه‌آسا بهبود پیدا می‌کنن. اما دیگه نمی‌تونستن چیزی جز خون بخورن و باید از نور فرار می‌کردن.

ماریوس از ادامه‌ی مراسم فرار می‌کنه و حین کشف اینکه آدم‌ها متوجه غیرانسان بودنش نمی‌شن تصادفی یک خون‌آشام قدیمی رو پیدا می‌کنه و اون براش از تاریخ و گذشته می‌گه. که چهار هزار سال پیش طی یک تصادف مادر و پدر تمام ما تبدیل شدن و حالا توی نور خورشید رها شدن که همه‌ی ما این‌طوری سوختیم. ما به اون‌ها متصلیم. اون‌ها می‌تونن همه‌ی ما رو شفا بدن و در عین حال هیچ‌کس نمی‌دونه کجان. نگهدار قبلی که دیوانه شده بوده این‌کارو کرده. تازه تبدیل‌ شده‌ها از بین رفتن و نابود شدن و پیرتر‌ها مثل من سوختن ولی اگر از خونشون بخورن خوب می‌شن.

از زیرزمین بیرون میان و ماریوس شروع می‌کنه گفتن داستانش. داستانش از چهل سالگیش شروع می‌شه که درگیر تاریخ‌نویسی بوده وقتی یه مرد عجیب می‌ره پیشش و باهاش حرف می‌زنه. به ماریوس می‌گه خدایانم من رو این‌جا فرستادن و تو قراره یکی از اون‌ها بشی. بعد ماریوس دزدیده می‌شه و توی یه مراسم می‌فرستنش داخل تنه‌ی یه درخت و اون‌جا یه مرد تماماً سوخته رو می‌بینه. باهاش حرف می‌زنه و اون می‌گه اتفاقی افتاده و بیشتر تازه خون‌آشام‌ها مردن. تو باید خدای جدید بشی و بری مصر پیش اون‌ها که باید مراقبت بشن. بعد ماریوس رو تبدیل می‌کنه.

ماریوس می‌گه فقط گاهی دیدم چیزهایی که پیشکشی می‌ذارم رو مثلاً بشکنن. لستات می‌گه پس حرکت می‌کنن دیگه. ماریوس می‌گه نه با ذهنشون چیزها رو می‌شکنن. لستات به اصرار ماریوس دوباره بهشون نگاه می‌کنه و بهشون می‌گه زیبان. وقتی به ملکه نگاه می‌کنه ناخودآگاه بلند اسم آکاشا رو می‌گه و بعد آکاشا رو می‌بوسه. ماریوس بهش می‌گه اسمش رو بهت گفت. عجیبه. لستات به اصرار ماریوس دوباره بهشون نگاه می‌کنه و بهشون می‌گه زیبان. وقتی به ملکه نگاه می‌کنه ناخودآگاه بلند اسم آکاشا رو می‌گه و بعد آکاشا رو می‌بوسه. ماریوس بهش می‌گه اسمش رو بهت گفت. تو یک چیزی رو درونشون تکون دادی.

لستات به یاد افسانه‌های خدایانی که ازشون خونده بود می‌افته. ماریوس از Those who must be kept می‌گه‌ و لستات رو می‌بره تا ببیننشون. ازیک راه‌پله به زیرزمین کاخ ماریوس می‌رن و اون‌جا لستات دو تا مجسمه‌ی سنگی با جزئیات از یه شاه و ملکه‌ی مصری می‌بینه. بعد دستش رو دراز می‌کنه و گونه‌ی ملکه رو لمس می‌کنه و می‌بینه که زنده‌ست! ماریوس می‌گه اون‌ها مدت‌هاست سکوت و سکون رو انتخاب کردن. لستات با تصورش دیوانه می‌شه. ماریوس می‌گه حتی نیاز به خون هم ندارن. قبلاً طی مراسمی هر ماه وقتی ماه کامل بوده خون افرادی که خودشون رو پیشکش خدایان می‌کردن رو می‌خوردن و سیصد سال پیش آخرین بار بوده و دیگه همون هم قطع شده.

وقتی لستات بیدار می‌شه روی یک کشتیه. متوجه می‌شه ده سال زیر زمین بوده. صدای یونانی آدم‌های ساحلی که ازش دور می‌شدن رو می‌شنوه. دارن از یه ارباب می‌گن. به مقصد که می‌رسن لستات توی کاخ ماریوس می‌چرخه و شیفته‌ی کلکسیون‌هاش از همه چیز (لیترال همه چیز) می‌شه. بعد با هم حرف می‌زنن و ماریوس می‌گه مرگ نخست رو اکثراً بعد از ۲۰۰ سال تجربه می‌کنن. اون‌جا لستات می‌فهمه که دفن کردن خودش توی زمین بین ومپایرا رایجه. ماریوس بهش می‌گه تو من رو جذب کردی می‌خوام رازهایی که می‌دونم رو باهات به اشتراک بذارم. بعد از هدف و خدا و خوبی با هم حرف می‌زنن.

— 𝘗𝘢𝘳𝘵 𝘌𝘪𝘨𝘩𝘵 : 𝘈𝘯𝘤𝘪𝘦𝘯𝘵 𝘔𝘢𝘨𝘪𝘤, 𝘈𝘯𝘤𝘪𝘦𝘯𝘵 𝘔𝘺𝘴𝘵𝘦𝘳𝘪𝘦𝘴

‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌“ ‌‌ ‌𝕿𝖍𝖊 𝖁𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊 𝕷𝖊𝖘𝖙𝖆𝖙 ” ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌“ ‌‌ ‌𝕿𝖍𝖊 𝖁𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊 𝕷𝖊𝖘𝖙𝖆𝖙 ” ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌— ‌ Book Yap —

Jesus that's so Loustat of them

آپدیت هنوز داره پشت تلفن با پدرم یپ می‌کنه از دعوا و من به عنوان فرد سوم دارم گوش می‌دم

sticker.webp0.05 KB

فقط مادرم حین دعوای چک و چک کاری پشت سرش زنگ زد یادم انداخت یه چیزی بخورم و می‌خوام برم صبحانه

راستی تموم نشده

فاااکککککک here we are