uk
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Відкрити в Telegram

ناشناس

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
286
Підписники
+1424 години
+37 днів
+330 днів
Архів дописів
🎀

@Esdilmoon_bot لینک بات

_اینجا جوین شو+ این پست رو فور کن چنلت _اسم زوج مورد علاقتو بگو تا یه سناریوی زیبا بنویسم ازش و تقدیمت کنم🫂❤️‍🔥 _چنلای پرای
_اینجا جوین شو+ این پست رو فور کن چنلت _اسم زوج مورد علاقتو بگو تا یه سناریوی زیبا بنویسم ازش و تقدیمت کنم🫂❤️‍🔥 _چنلای پرایوت لینکشون و توی بات بفرستن. limit: 20

شاهنار عزیزم شما خیلی حیف بودین برای این همه نرسیدن و بدبختی):😭

به‌یاد‌شاهناری‌که‌نیست:)

اتش گرفتم😭😭😭😭😭😭🫠🫠🥹🥹😭😭😭😭😭😭😭😭

با اینک اهنگه پارتو بخونید):

به رد تایر های ماشینش نگاه میکنم که روی زمین گلی و بارون خورده جا موندن...اخرین چیزی که ازش دیدم... اون رفت، پرنده کوچولوی من پرواز کرد، قفس دست هامو ول کرد و ازادانه تو اسمان ابی و تیره بال زد...اسمه ی من... نمیدونم چقدر ایستادم و به جاده ی یک طرفه نگاه کردم، به رد تایر ها، به توهمی که از میدیدم...به اون که روبه روی ایستاده جوری که انگار هرگز نرفته، هرگز رهام نکرده، هرگز جدا نشده، اون اونجاست انگار که همه چیز فقط یه کابوس بوده... تمام دعواهامون، فریاد هامون،اشک هامون همش یه خواب نیم روزی بودن و اون مثل سالهای قبل، مثل گذشته، مثل زمانی که هنوز دوستم داشت تو اغوشمه... زمانی میرسه که قلب باور نمیکنه و مغز میپزیره...من تو اون مرحلم، میدونم توهمشو میبینم، اما دلم نمیخواد ولش کنم. تو اتاق که میرم همه چیز رنگ و بوی اون رو میده، از تخت سفید رنگ و سادمون تا ریسه هایی که چراغشون خاموش اند... به سمت تخت میرم، بالشتشو بغل میکنم، مثل یه مرد بازنده...اره من بازندم...اصلا بدون اسمه هیچی نیستم... بالشتشو نزدیک مشامم میبرم و عمیق بو میکنم، فقط چندساعت گذشته از جدایبمون و من در حد مرگ دلتنگشم، چجوری تحمل کنم؟ چجوری میتونم تا اخر عمر نبینمش؟ چجوری...چجوری...چجوری... وقتی بالشتک سفید و پنبه ای اسمه تو بغلم خونی میشه و یه سوزش سخت تو بینیم میپیچه به خودم میام و تمام توهم ها مثل حباب میترکن و محو میشن... فقط من میمونم...با خونی که از بینیم جاریه...صورتم که از سردی و سفیدی مثل جنازه ها میمونه...و تمام رد و خاطرات اسمه... حداقلش یه چیز خوبی هست اونم اینه که زیاد تنها نمیمونم، بدون اسمم نمیمونم، زیاد زجر نمیکشم، میمیرم و خوب...تموم میشه. لوسمی حسابی این روزها امانم و بریده، هرروز رنگ پوستم سفید تر و زشت تر میشه و بی دلیل ساعت ها غش میکنم و به خونریزی میفته بینیم، درد میکشم...خیلی درد میکشم...اما هیچیز به اندازه نبود اسمه داغونم نمیکنه...دلتنگی داره میکشتم...کجایی...کجایی...کجایی... دقیقا سه هفته و هفت ساعت و بیست دقیقست که ترکم کردی. به سختی از پس کارای خودم برمیام، روزهاست غذا نخوردم، جون تو تنم نیست برای کار کردن، همه ی لباسام خونین و خونه شلوغه...چراغ هارو روز هاست روشن نکردم و تو تاریکی زندگی میکنم...بدون تو همه چیز مرده، همه چیز تاریکیه، همه چیز زشته... نمیتونم سرزنشت کنم که رفتی، خودم فراریت دادم...دعوا کردم...فریاد زدم...دروغ گفتم...عذابت دادم تا از من متنفر بشی...دل زده بشی...خسته بشی و بری...نمیتونستم ببینم مردنم و تماشا کنی و روزهای عمرت بابت تیمار کردن من هدر برن...نه...پرنده ی من...لیاقت تو این نیست. ریش هام بلند شدن، لاغر کردم...شدیدا زیاد از خونه بیرون نمیرم اما امشب صداتو که شنیدم دوباره زنده شدم...دوباره جون تو تنم اومد... از جا‌پریدم و با تنم که میلرزید و به سختی راه میرفتم از کلبمون بیرون اومدم، هوا گرگ و میش بود و با اینکه اسمان نیمه روشن بود اما خورشیدی در کار نبود. صداتو دنبال کردم... [عادیل...بیا اینجا...منو ببین] دیدمت، لباس سفید ازادی پوشیده بودی و تو ساحل میرقصیدی، لبخندت زیبا بود...نفسم و بالا اورد...قلبمو به کار انداخت.‌‌.‌. پا برهنه روی ماسه های راه میرفتی و میچرخیدی...انگار که یه قو بودی...یه قوی زیبا. از هیجان فرصت نکرده بودم کفش بپوشم پس منم پابرهنه بودم، چندبار تلو خوردم و دوزانو افتادم زمین اما لبخند تو متوقف نشد و بازم رقصیدی...اون خنده هات جون دوباره میشد تا وایسم و جلو و جلوتر بیام تا بهت برسم... هی عقب میرفتی...صدام میزدی...با همون صدای قشنگت...منم میخندیدم و جلوتر میومدم تا اینکه هردومون درون موج های سرد دریا فرو رفتیم اما نترسیدی...منم نترسیدم...خندیدم...بلند بلند و نفهمیدم اشک هام سرازیر شدن و باهم درون موج های تند و تیز غرق شدیم... من به تو رسیدم عزیز من...همین کافیه...حتی اگر فقط یه توهم بودی): #وانشات

photo content

فراگ داها روانیم کرده چه شاهکاری بود😭😭😭

دیگه‌از‌گریه‌گذشته:)

باز جنگ شد باز جنگ شد باز جنگ شد بار هزارمه خسته شین حاجی ببین من خسته شدم😭🫵

مرسی از شیرین با سناریوی قشنگش): ادمین جدیدمون هستشا ریکت بدین🫠🩵

پارت ۶ ۱ روز از اون ماجرا گذشته بود ...عادیل موهای الینا رو نوازش میکرد و جفتشون غرق افکار خودشون بودن‌‌‌‌...گوشی الینا زنگ خورد ..‌اوروچ بود‌‌....میخواست قطع کنه ولی به امید اینکه شاید خبری از مادرش بده جواب داد‌‌‌‌....اوروچ : الینا اسمه آبلا رو پیدا کردممم پیداش کردممم.....همین خبر کافی بود تا الینا و عادیل رنگ به صورتشون برگرده و این بار از شادی گریه کنن.... عادیل به اوروچ زنگ زد که اونو ببینه و باهم برن اسمه رو نجات بدن ...آلینا هم میخواست همراه پدرش بره اما به اون گفت تو که نمیخوای وقتی مادرت بیاد تو رو به این حال ببینه...میدونی ناراحت میشه ...تو بخواب من قول میدم بیارمش ...آلینا مجاب شد و پدرش رو محکم بغل کرد..... عملیات نجات اسمه از تیمور ملعون و فراری دادنش و خبر دادن به پلیس ۱ روز طول کشید....وقتی عادیل بعد مدت ها اسمه رو دید بی هیچ حرفی اونو بغلش کرد و مثل بچه ای بغلش شروع به گریستن کرد....گریه میکرد و موهاش رو بو میکرد و میبوسیدش ..... صبح روز بعد اسمه تو خونه ی خودش بود....خونه ی کوچاری ها...مشتاقانه در اتاق آلینا رو باز کرد...خواب بود....به سمتش رفت و محکم بغلش کرد و گریه کرد....موهای صورتش رو کنار زد و براش تورکو رو خوند....الینا با شنیدن صدا چشماش رو باز کرد و اسمه رو دید ...با ذوق نشست اما فکر می‌کرد خواب میبینه...فکر می‌کرد توهمه....دستی به صورت مادرش کشید و گریه کرد و گفت من توهم نمیزنم تو اومدی دیگه ؟ همین حرف کافی بود تا وجود اسمه رو به آتیش بکشه دخترش رو محکم بغل کرد و گریه کرد و گفت من اومدم قربونت برم اومدم...‌.عادیل هم بهشون اضافه شد و دورشون مثل ی حصار امن پیچید....‌ رنگ و خنده و امید به خونه برگشته بود و اسمه و عادیل مثل دو نوجوون عاشق شام خوشمزه ای برای خانواده ی ۳ نفریشون می‌پختن و حینش عادیل به هر بهونه ای اسمه ی نازش رو بوس میکرد‌...الینا هم رو صندلی آشپزخونه تماشاشون میکرد و بهشون می‌خندید........ پایان .

پارت ۵ عادیل گوشی از دستش افتاد و شروع کرد به لرزیدن و سینی صبحونه رو به یک طرف پرت کرد و مثل خرس کوهی داد و بیداد میکرد و اشک میریخت ‌...الینا چیزی از حرفای فریده نشنیده بود اما این حال پدرش گواهی بر فکر وحشتناک ذهنش شد....و اونم پابه پای پدرش گریه میکرد و جیغ میزد‌‌‌..... جسد رو تو دریا پیدا کرده بودن....عادیل و الینا ۲۰ متری جسد وایساده بودن‌....الینا موهای خودش رو میکشید و گریه میکرد و دیوانه وار میگفت اون مادر من نیستتت و عادیل نفس کشیدن یادش رفته بود و صورتش کبود و زرد میشد.....هیچ کدوم اونها نمیتونست به جسد نزدیک شه.....عادیل می‌ترسید اون چشما چشمای اسمه ی قشنگش باشه....می‌ترسید اون موها موهای افولیش باشه.... در آخر فریده مجبور شد خودش بره و پارچه روی جسد رو کنار بزنه و شناسایی کنه‌...‌الینا محکم پدرش رو بغل کرد و گوشاش رو گرفت که نشنوه این جسد جسد مادرشه....و عادیل چشاشو بسته بود و برای خودش آرزوی مرگ میکرد....اما با صدای فریده جونی به جونِ نیمه جونش اضافه شد : این جسد اسمه نیست....

پارت ۴ عادیل وقتی فهمید جریان از چه قراره به اروچ گفت بره و اگه خبری بابت اسمه شد بهش بگه....با هر زوری که بود خودش رو به آشپزخونه رسوند و برای الینا صبحونه درست میکرد قطعا اسمه هرجایی که بود دلش نمیومد آلینا گرسنه خواب باشه....زندگی بهشون امون نداده بود حداقل ۲۰ روز به ازای ۲۰ سال دوری کنار هم باشن.....با هر حالی که بود صبحونه رو تو سینی گذاشت و راهی اتاق شد....الینا بیدار شده بود و به سقف اتاق نگاه می‌کرد...بیا کیزم ی چیزی بخور ...آلینا گفت پس تو هم باید بخوری ...عادیل چشماش رو بست و گفت نه من فرق دارم اما النی امون نداد و داد زد پس منم نمیخورم ...مامانم نیست اما نمیخوام تو هم ضعیف باشی عادیل کوچاری‌....عادیل بالاخره تسلیم دخترکش شد و باهمدیگه شروع کردن غذا خوردن و برا همدیگه لقمه میگرفتن...فقط برای زنده موندن...آلینا گفت : بابا...من دیگه نمیخوام انتقام بگیریم...فقط میخوام ۳ نفری از هر عمری که داریم استفاده کنیم‌....فقط دلم میخواد تا میشه بغلتون کنم...و قطره اشکش حرفش رو به اتمام رسوند ...عادیل آهی کشید و آلینا رو بغل کرد .... با دیدن تماس فریده ابرویی بالا انداخت و جواب داد : عادیل...ی جسد پیدا شده...‌.ممکنه جسد اسمه باشه لطفا بیاین....

اگه ادامه میخواید بگید

پارت ۳ صبح روز بعد آلینا زودتر از عادیل بیدار شد و از اتاقش بیرون رفت...همینکه در رو بست مادرش رو دید...داشت بهش لبخند میزد و میگفت بیا پیدام کن آلینا....بیا پیدام کن.... آلینا خنده ای کرد و شروع به دویدن کرد اما مادرش مثل تو دود توی هوا گم شد...به آشپزخونه که رسید اوروچ رو دید...به یک آن دیوونه شد و لیوان ها رو یکی یکی میشکوند و داد میزد و رو به اوروچ با نفس های بریده و چشمای قرمز میگفت : همش تقصیر توئه من هیچ وقت تو رو نمیبخشم ! چطوری دلت اومد همه ی اون مدت التماست میکردم بگی مادرم اونه یا نه ولی چشماتو بستی و پا رو به من گذاشتی ! اگر اون موقع میگفتی شاید بیشتر میتونستم بغلش کنم بیشتر ازش سیر میشدم ...اگر مرده باشه چییی؟ اگه دیگه مامانم رو نبینم چیی؟ راحت میشی اگه بگم من هم مثل مامانم شروع کردم به توهم زدن ...راحت می..(گریه های مضاعف بی رحمانه حرفش رو قطع کردن و در حالی که رو سینه اوروچ مشت میزد از حال رفت.....)

پارت ۲ ۲هفته گذشته بود.... عادیل تو این ۲ هفته به پیرمردی تبدیل شده بود که توان وایسادن هم نداشت...فکر مرگ اسمه اونو تا سرحد مرگ می‌برد....الینا از همیشه لاغرتر شده بود و شبا با عطر لباسای اسمه خوابش می‌برد...حتی کارش به جایی کشیده بود که همون لباسا رو مادرش تصور می‌کرد و باهاشون حرف میزد : مامان دیگه قرار بود از هم جدا نشیم مگه نه؟ یعنی الان داری به من فکر میکنی آره؟ مامان وقتی خونه اومدی بهم یاد میدی دلمه درست کنم مگه نه؟ و شروع کرد به خندیدن...خنده هایی که خیلی به گریه های روزمره تبدیل شد..... عادیل در اتاق آلینا رو باز کرد و با دیدنش برای بار هزارم شکست و از خودش متنفر بود که نمیتونست مادر آلینا رو به خونه بیاره....با هر توانی که داشت خودشو به تخت الینا رسوند و بغلش کرد و اما این سری هیچ تلاشی برای ساکت کردنش نکرد و پابه پای خودش شروع به گریه کرد و لباسای اسمه رو بو میکرد....انگار عطر لباسای اسمه برای این دو نفر مثل اکسیژن عمل می‌کرد.....