👄rüya🕊
Відкрити в Telegram
ناشناس
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
280
Підписники
Немає даних24 години
-117 днів
-1130 днів
Архів дописів
283
بچه ها فشارم رفته بالا.
فکر کنید
این دختره حوریه میاد، تو خونه خود اسمه خانم گری درمیاره.
میره ایلهامور میاره واسه شوهرش.
واسه دخترش ادای مادرارو درمیاره
بعد بهتون قول میدم.
هیترای اسمه میان ادیت میزنن میگن وای نگاه کنید این زنیکه چقدر بهتر از اسمه است(سرهجرانم اینکارو کردن)
از اون طرف امریه جون میاد، دم به دقیقه دم گوش عادیل ور میزنه که این زن بدردت نمیخوره، این زن مادر نیس زن نیس، بعد نقشه میکشه میندازه گردن اسمه وجهشو پیش الدیل خراب کنه.
عادیل و اسمه دچار سوتفاهم نسبت بهم میشن، دعوا های بدی میکنن، دل همو میشکنن، اسمه منزوی میشه، حس میکنه دارن خانوادشو از دستاش میگیرن، توهماش بیشتر میشن، جلوی چشماش دوباره شاهده این میشه که یکی میخواد مادر دخترش باشه، که هی مقایسش میکنن با اون حوریه....
من از اینده اومدم و بهتون قول میدم اینا رو قراره ببینید.
پس اگر میخواین تاشاجاک نگاه کنید با اعصاب اروم و توقعات لطیف نباشین، قراره یه جنگ اعصاب بزرگ و ببینیم💔
283
https://t.me/dolunedit/21508
مرسی که کاذیبه رید به روحیه مون مثلا وقتی حوریه واسه عادیل ایهلامور میبره کونشو میکنه طرف عادیل که عادیلم ببینه😉
283
این حوریه و امریه چه خرین؟
وای خدایا دوباره تاشاجاک شروع شد من قراره حرص بخورم واسه اسدیل💆♀
شیطونه میگه دراپ کن بره
283
#part12
<<رز سیاه>>
قلبم میلرزید و روح از تنم جدا شده بود، چرا اینجا بود؟
چرا باید بعد از این همه سال میدیدمش...
چشمان سبز ناباورش که مرا نگاه میکردنند حالم را بد میکرد و نفسم را تنگ می اورد.
او نامرد ترین بود، مرا رها کرد...بهترین دوستش را رها کرد...حتی به خاکسپاری هم نیامد...
در تمام این سالها هرگز سراغی از من نگرفت، از چاتای نگرفت، رفت...برای همیشه.
و حالا میخواستند اورا جایگزین من کنند؟
من...جوخه را با خون و عرق و اشک هایم ساخته بودم، افرادم همه برادر و بچه های من بودنند، چطور میتوانند مقامم را بگیرد و به او بدهند؟
با دست سالمم به گلویم چنگ زدم، راه هوا بسته شد بود انگار، سالن ستاد برام خفه کننده میماند، روی پله ها نشستم تا اکسیژن به ریه هایم برگردد...
صدای قدم های سریعی را پشت سرم شنیدم و بعد...دستان قوی و اشنایی که بازویم را کشید و به سمت خودش برگرداند.
به فاصله چند میلی متر فاصله روبه روی صورت او ایستادم، بازوم در دستش بود و مرا نگاه میکرد...
وجودم پایین ریخت...
نگاهش مثل ده سال پیش بود، مثل جوانی هایمان، محسور شده، لطیف، مهربان و...خوب، پراز احساس.
نفس داغش روی صورتم پخش میشد، نمیدانم چرا مانند او فقط ایستادم و به چشمان هم خیره شدیم.
انگار تمام ان روزهای زیبای قدیم را درون هم یاداور میشدیم...
قلبم تند زد، قلبی که ازش متنفرم...قلبی که ده سال بود ساکت شده بود...حالا دوباره...دوباره با دیدن این مرد به گناه افتاد...
از خودم متنفرم، از اون متنفرم، از اینکه یک روز دستم درون چاتای بود و نگاهم نمیتونست از سبز زیتونی نگاه عادیل فرار کنه...
چاتای...این اسم منو به خودم اورد، یادم اومد من دیگه اسمه ی جوون قبلی نیستم، حالا یه رزم...یه رز سیاه و نحس که تااخر عمرش انتقام میگیره، خون میریزه و جزای گناهانش نسبت به شوهرش رو پس میده.
به شدت دستمو کشیدم، دیدم که وقتی انگشتام از دستاش جدا شد نفسش نکشید...انگارکه...دلش نمیخواست ولم کنه.
_با چه رویی میای جلوم؟ هان؟ هرگوری بودی تا الان برگرد همونجا!
وگرنه قسم میخورم حسابتو میرسم.
نفرت از هر کلمه ام چکه میکرد، دندونام قفل شده بود و نگاهم خشمگین بود، ازش متنفرم، با بند بند وجودم به اندازه تنفرم از خودم...
نم چشماش واقعی بود؟
نه....نباید بلرزم از دیدنشون...اما دست خودم نیست...انگار این جسم بعد چندسال اتیش گرفته بود و زنده شده بود.
_منو ببخش اسمه...بخدا شرمندم...شرمنده ی تو...چاتای...من نامردم باشه؟ من یه حرومزاده ی واقعیم فقط روتو ازم نگیر، میدونی چندساله ندیدمت؟
غم تو حرفاش حالمو بد میکرد، حسرت داشت...دلتنگی داشت...غم داشت...اما مگه مهم بود؟
اون وقتی من سر قبر رفیقش زجه میزدم، تنها خاکش کردم گم و گور شده بود...رفته بود...اصلا خبر داره چاتای کشته شده؟
به صورت سرخ شدش نگاه میکنم، هنوز مثل قدیم بود، وقتی ناراحت میشد قرمز میشد...
نباید میگفتم؟
که بهترین رفیقت ده ساله مرده...
میشکست...
نابود میشد...
اما من خیلی وقته دلمو از سنگ کردم.
_تو بیشرف ترین ادمی هستی که میشناسم میدونی چرا؟
چون وقتی رفیقت زیر خاک میرفت پشت تابوتشو نگرفتی، چون حتی یه بار سر خاکش نرفتی...چون هیچوقت نفهمیدی مرده...که کشتنش...حالام برگرد به همونجایی که بودی...دیگه نه اسمه ای هست نه چاتای...برو.
283
#part11
<<رز سیاه>>
باورم نمیشد...
او اینجا چه میکرد؟
عشق من...
حسرت من...
عزیز من...
اینجا چه میکرد؟
به او گفتن رز سیاه...باورم نمیشد، دختر مهربان و خوش روی من همان رز سیاهی باشد که وحشی گری هایش را همه شنیده اند.
افولی من نمیتوانست سردسته ی قاتل ها باشد...
جلو امد، احترام نظامی گذاشت به فرمانده ها، به دست باندپیچی شده اش نگاه کردم و قلبم ایستاد...
زخمی بود...
به چهره اش نگاه کردم و میدانستم نفسم در سینه حبس شده.
چقدر زیبا تر شده، دلبر من پخته تر شده بود،دلبر تر از همیشه...
ان معصومیت جوانی اش را دیگر نداشت،حتی ان برق قشنگ چشمانش هم ازبین رفته بود، اما مرا بیخود میکرد از خودم...از زندگیم...از جایگاهم...
بحر تماشایش شده بودم و خودم را به نفهمی زدم که شوهر دارد، که پلیس شده، که خون میریرد و جان میگیرد...
چراکه زمان برایم ایستاده بود، میان چشمان سرد و موهای بلند سیاهش، میان من...و اویی که نگاهم نمیکرد.
_فرمانده؟
صدایی ژنرال به خودم نیاورد نه، اما باعث شد حواسم فقط کمی جمع کنم.
فهمیدم دقیقه هاست که به دلبرم زل زدم ک همه ی دنیا را نادیده گرفته ام...
به سختی بغض و دلتنگی ام را قورت میدهم و ضعیف و لرزان به ژنرال خیره میشم، او ادامه میدهد و میگویید:
_همونطور که گفتم از حالا شما کاپیتان جوخه ی مرگین، رز سیاه تا اطلاع ثانوی تنبیه نظامی شده و درجش به سرباز صفر تنزل پیدا کرده از این به بعد شما مسئولش هستین!
شوک شده بودم، جز ضربان قلب خودم و صدای نفس های اسمه هیچ چیزی را نمیشنیدم...
بلاخره به من نگاه کرد...
بعد از سالها...
مردم...
قسم میخورم درون خشم و نفرت چشمانش کشته شدم.
من تاب این نگاهش را ندارم، میمیرم.
لب باز کرد، صدایش را شنیدم و از دلتنگی چشمانم محکم بسته شدنند.
_نمیفهمم چی دارین میگین، من کسی ام که سالهاست داره جوخه ی مرگ و هدایت میکنه میفهمین؟ من!
کاپیتان اونا منم، نه یه مامور بی عرضه مثل این.
با تحقیر بهم اشاره کرد و بی توجه به توبیخ های فرمانده ها از اتاق بیرون زد، بی اختیار دنبالش رفتم، منی که معروفم به قانون داری و احترام حالا حال خودمو نمیفهمم و برام ذره ای وجود این قشون لشکری مهم نیست.
