A
Відкрити в Telegram
🥷🏿
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
331
Підписники
+324 години
+577 днів
+12030 днів
Архів дописів
331
Repost from N/a
من
من فکر میکنم از خیلی چیزا دورم
شاید از همه چی
از مهاجرت دورم
از پدر شدن دورم
از درس خوندنه
رشته مورد علاقم دورم
از عشق
رفاقت
خانواده
از یک
پُخی شدن دورم
مامان کاش گیر ندی دیگه
(اه بسه دیگه چقدر تکرار میکنی این حرفارو خسته نشدی)
دیشب بهم گفت ک برای ما که دوریم
یک روند دلتنگی هست شبیه عه w عه
الان کجاشی؟
الان ک دارم بهش فکر میکنم
به صورت کلی این اوح و فرود ها
هربار عمیق تر و مرتفع تر میشن
و شکاف ها هربار بیشتر میشن
اما اگه بخام جزئی بهش نگاه کنم
داخل این دبلیو
هزار هزار هزار
سقوط و صعود وجود داره
که گاهی خودمم
متوجهش نیستم
و گاهی یکی باید بزنه تخت سینم و بگه حالت بد نیست
تو فقط دلتنگی
تا به خودم بیام و متوجه بشم
هر روز مثله آفتاب و طلوع میکنه ودوباره غروب میکنه شدت و مدت دلتنگی درحال تغییره و کی میتونه یک نقطه ای رو مشخص کنه و بگه حالا دلتنگ نیستم
آدمیزاد دلش برای بوی عزیزش تنگ میشه
واسه اون صدایی ک توی خونه هست وقتی حضور دارن
برای فرش خونه
برای آخیش گفتن های بلند و عمیق بابا و وقتی از خواب بیدار میشه
برای پیام مامان
که کِی میای خونه باهم غذا بخوریم
برای خیلی چیزا که اصلا نمیشه گفت
آدمیزاد همواره سنگینی و دلتنگی رو روی قلبش احساس میکنه
مرگ لحظه ای نیست ک نفس قطع میشه
مرگ شروع میشه از همون وقتی که دیگه برای چیزی ذوق نمیکنی
از همون شبی ک اهنگ مورد علاقت پخش میشه و نمیفهمی کی تموم شد
از همون روزی ک یک نفر با لبخند میگه دوستت دارم و تو فقط نگاه میکنی و تو ذهنت حساب میکنی واقعا چی میخاد
شاید حق با تو باشد...
شاید من آنقدر درگیر پیدا کردن آدمهایی بودم که جای خالی بعضیها را پر کنند، که فراموش کردم هر دستی که به سمتم دراز میشود، قرار نیست برای بلند کردنم باشد. شاید حق با تو بود وقتی میگفتی با هر کسی همصحبت نشوم؛ چون بعضی آدمها فقط بلدند نزدیک شوند تا زخم عمیقتری بزنند و بعد، بیصدا ناپدید شوند.
آن شب را یادت هست؟ همان شبی که بغضم دیگر توان ماندن نداشت و اشکهایم بیاجازه روی صورتم میدویدند. شاید اگر صدای تو پشت آن تماس نبود، من هنوز در تاریکی همان شب گم شده بودم. شاید اگر نگرانی تو نبود، سرنوشت دیگری انتظارم را میکشید.
اما من نفهمیدم... خیال کردم حرفهایت برای شکستن غرورم است، نه برای نگه داشتن قلبم. فکر کردم داری سرزنشم میکنی، در حالی که تو فقط داشتی از دور، سقوطم را تماشا میکردی و نمیخواستی آخرین ضربه را هم بخورم.
تو میخندیدی، شوخی میکردی، حرفهای تند میزدی، نه برای اینکه تحقیرم کنی؛ برای اینکه ذهنم از کسی که ویرانم کرده بود فاصله بگیرد. میخواستی چند دقیقه هم که شده، یادم برود چه بر سرم آمده است. اما من، پشت هر خندهات، طعنه دیدم و پشت هر تذکرت، قضاوت.
امروز که به عقب نگاه میکنم، میفهمم گاهی دلسوزترین آدم زندگیات، همان کسی است که تلخترین حقیقتها را به تو میگوید. حقیقتهایی که شنیدنش درد دارد، اما نشنیدنش، زندگی را دردناکتر میکند.
گفتی آدمهای اشتباه دورم زیاد شدهاند. گفتی حواسم را جمع کنم. حتی گفتی چیزهایی میدانی که نمیتوانی بگویی. شاید همان سکوتت از هزار جمله بلندتر بود.
و حالا تنها چیزی که در ذهنم مانده، یک خداحافظی ساده نیست؛ سنگینی حرفهایی است که دیر فهمیدم از سر عصبانیت نبود، از سر نگرانی بود.
شاید حق با تو باشد...
شاید بعضی آدمها را باید از روی فریادهایشان شناخت، نه از روی سکوتشان.
شاید بعضی خداحافظیها پایان یک گفتوگو نیست؛ آخرین تلاش یک رفیق است برای نجات کسی که خودش نمیداند چقدر به لبهی سقوط نزدیک شده است.
