𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
Відкрити в Telegram
𝖳𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗎𝗌. Уважаемый @durov, у нас нет сексуального контента, мы соблюдаем правила Telegram. Есть те, кто завидует нашему прогрессу.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
262
Підписники
+224 години
-117 днів
-3530 днів
Архів дописів
- مـن هـیچوقت اشـتباه نـمیکنم
+ هـمهی آدمـای مـغرور هـمینو مـیگن
+ تـو کـی هـستی؟
- هـمون کـسی که داشـتی دربـارهش حـرف مـیزدی
- آگـوسـت دی.
+1
- خیلی کم حرفی، مگه نه؟
+ صدای من فقط برای توئه.'I do talk but only for you'
- من قلبم تاریکه, چرا منو دوست داری؟ + تاریکی همیشه باصداقت تره, اوج تاریکی هم باشه میتونه نور شبشو بهت بتابه و بهت نور بده.. و هم میتونه.. نورشو ازت بگیره و بذاره یخ بزنی - اگه این تاریکی نورِ خورشیدمو از بین ببره چی؟ + مرگ خورشید بدست ماه؟ زیباترینه.
مگر چشم های او چه داشت که حتی شیطان را وادار به نجات کرد؟!
از همان ابتدا, کارش وسوسه بود و پلیدی. آمده بود تا آدم ها را به گناه بکشاند, تا راهشان را به سمت تاریکی کج کند و چیزی از پاکیشان باقی نگذارد. شیطان بود. و مگر از شیطان جز گمراهی چه انتظاری میرفت؟ اما چه شد که وقتی نگاهش به آن پسر افتاد, تمام آنچه برایش ساخته بودند رنگ باخت؟ چرا دست هایی که روزی برای کشاندن آدم ها به تاریکی دراز میشد, حالا تنها میخواستند او را از تاریکی دور نگه دارند؟ چه شد که برای نخستین بار, وسوسه نکرد. نجات داد؟ شاید عشق, تنها گناهی بود که شیطان نمیدانست چگونه مرتکبش شود. او آمده بود تا فرشته ها را به سقوط بکشاند, اما در میان تمام آدم هایی که میتوانست گمراه کند, یکی را پیدا کرد که دلش نمیخواست حتی یک قدم از نور دور شود. پس برای او, شیطان بودن را کنار گذاشت. نه برای اینکه پاک شده بود, بلکه چون برای نخستین بار, چیزی داشت که حاضر بود به خاطرش خودش را به آتش بکشد. و شاید عجیبترین حقیقت دربارهی شیطان همین باشد. گاهی شیطان عاشق میشود, و عشق, او را بیشتر از هر گناهی به نابودی میکشاند.
به نام او که هم جنون ست و هم مرهم. اویی که زخم میزند و بهتر از هر مرهمی التیام میبخشد. لبخندش دوای درد است و غمش عذاب جان. اویی که پیچ موهایش صیادِ دل است و سیاهچالهی چشمانش, اسیرکنندهی روح. اویی که صدایش آرامشِ شب های بی قرار ست و سکوتش, آغاز هزار فکر. نزدیک که میشود, عقل را میگیرد و دور که میشود, تمام جانم به جست و جویش می افتد. به نام او که نمیدانم فرشته ست یا عذاب. فقط میدانم از وقتی آمد, دیگر چیزی در من مانند قبل نبود.
+1
فرشتهای که بالی نداشت, اما آغوشش امن ترین جای دنیا برای من بود. شاید همهی فرشتهها بال نداشته باشند. گاهی یک لبخند کافی ست تا گرمای زندگی را دوباره به قلبت برگرداند. گاهی یک نفر, بدون آنکه بداند, تمام معنای آرامش تو میشود.
همیشه نقابی بر چهره داشتم. نقابی از جنس بیتفاوتی, از جنس خونسردی و آرامشی ساختگی. هیچکس جایی در قلبم نداشت و هیچکس آنقدر نزدیک نبود که بتواند پشت این نقاب را ببیند.
اما در آن چشمان تو چه بود که توانست تمام دیوارهایم را فرو بریزد؟ چه داشتی که نقابم را برداشت و قلبی را که سالها از هر احساسی دور مانده بود, اسیر خود کرد؟
مگر تو چه بودی؟ یک فرشته؟
هوسوک فردی هستش که دچار اسکیزوفرنیه.. شخصیت " + " یونگی هستش که ساخته ذهن و توهم هوسوکه.
- دکتر میگه باید بین خیال و حقیقت مرز بذارم. ولی مگه عشق خودش مرز داره؟ + عشق مرز رو میسوزونه... بعدش فقط خاکستر میمونه, و یه اسم روی دیوار. - اگه یه روز یادم بره تو کی هستی, منو دوباره پیدا میکنی؟ + اگه تو فقط توهم باشی, منم نمیخوام خودمو بشناسم. - شاید ما دو تا سایه ایم از یه عشق قدیمی...شاید هر بار که یکی از ما بیدار میشه, اون یکی ناپدید میشه. + پس نذار بیدار شیم.و وقتی صبح از راه رسید, هوسوک تنها از خواب بیدار شد. با دو فنجان قهوه روی میز, و اسمی که هیچکس جز او نمیشناخت.
+ هـفت سـال گـذشت, امـا بـعضی زخـم هـا, بـا گـذشت زمـان فـقط عـمیق تـر مـی شوند.
- و بـعضی آدم هـا, هرچـقدر هـم دور شـوند, هـنوز چـیزی بـرای فـراموش کـردنِ یـکدیـگر نـدارند.
