SISI
Відкрити в Telegram
609
Підписники
-224 години
+107 днів
+4230 днів
Архів дописів
609
Repost from NINI
با هرکی یه خاطره ی خاصی دارم؛
(مثلاا اونروزی که اولین دیتمو با امین داشتم و همش استرس داشتم که چیمیشه،اخرین فینال جام جهانی رو تا سه صبح پیش هم بودیم ، وقتایی که میرفتیم پیش رفیقاش و شروع میکردیم به مسخره کردن بقیه، مریض که شده بودم زنگ زد بهم گفت بیا پایین تازه برام خوراکی هم گرفته بود ، میزدمش و گاز میگرفتم هیچی نمیگفت و بوسم میکرد، اون موقع که رفتیم باهم فایت کنیم و من میزدمش ولی اون دلش نمیومد بزنه منو ( ولی یادم نمیره سر راند اول مبارزه جا خالی داد بعد دوباره زد بهم، تایمایی که با خستگی تمام بعد تمرین و سرکار میومد پیشم)
(مثلااا اونروزی که برای اولین بار باران رو دیدم و چون درونگرا بودم میترسیدم باهاش ارتباط بگیرم ، روزایی که میرفتم خونشون و تا خود صبح توی کال بودیم)
(مثلاا اونروزی که برای اولین بار نیلا رو دیدم و یه حس عجیبی ازش گرفتم، شبایی که تا صبح کنار هم بودیم)
( مثلا اونروزی که انا رو دیدم و خیلی خودشو برام میگرفت چون تازه وارد بودم، وقتایی که بجای برای امتحان خوندن میرفتیم وسک والیبال میزدیم)
( مثلاا روزی که سارا رو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد و با فازش حال کردم)
(مثلاا روزی که نیازو برای اولین بار دیدم و برگشتم گفتم چقدر خوشگلی ، باهم انقدر صمیمی شدیم همش کنار همیم چه توی خوشحالی چه ناراحتی)
( مثلا روزی که با باران صمیمی شدم و میگفتم اینم میزنه بهت بابا ولی سه سال شده رفیقیم ، موقع ای که رفتیم خونشون بعدش مارو برد پارک جلو در خونشون با مهراب نشستیم تو تاب و سرسره خا؛
(مثلاا روزی که روژی رو دیدم و فکر میکردم اولین صحبتم باهاش دعواس ولی توهم بودیم همش، زنگ تفریح که میشد میرفتم میپریدم بغلش )
(مثلا روزی که نبات رو دیدم و خیلی به دلم نشست ، کلی دعوا کردیم ولی تهش دوباره رفیق شدیم، بهش گفتم نبات صبر کن یروز یه ادمی میاد توی زندگیت که با تموم وجودش دوست داره و مهراد اومد توی زندگیش )
( مثلا روزی که با رها تقلب میکردیم و بقیه لو میدادن مارو)
( مثلا روزی که با پویا صمیمی تر از قبل شدم، وقتی که مریض شده بودم اومد پیشم و نشست تا سرمم تموم شه )
(مثلاا روزی که اولین بار شنتیا رو دیدم و گفت فندک داری و رفاقت ما از اونجا شروع شد ، اونروزی که داشتم گریه میکردم و خیلی جلوی خودشو گرفت نزنه صدا سگ بدم)
( مثلااا روزی که با ستایش ارتباط گرفتم و دیدم مهربون تر از چیزیه که فکرشو میکردم، وقتایی که دعوا میکنیم ولی بازم کنار هم میمونیم)
( مثلاا روزی که شمیلا رو دیدم خیلی باهاش حال کردم ولی کل سال رو یا اشتی بودیم یا توی قهر و دعوا)
(مثلاا روزی که شهرزاد رو دیدم و چون یکسال ازم کوچیک تر بود حس قدرت میکردم، و خودمو مامانش میدونم و دختر یا جوجه رنگی صداش میکنم)
( مثلا روزی که ویدیو های اوا رو دیدم و عاشق حالت موهاش و چشماش شدم، روزی که از نزدیک دیدمش یجوری همو بغل کردیم انگار ده سال بود همو میشناسیم)
( مثلاا روزی که اولین بار با هستی حرف زدم و فهمیدم چه دختر ناز و متشخصیه، از نزدیک که دیدمش مطمئن شدم)
( مثلاا روزی که فرناز بهم تکست داد و تولدش دعوتم کرد با اینکه یادم نمیومد کیه)
( مثلاا روزی که بچه ها میگفتن یکی به اسم سما اومده شبیهت توی مدرسه و وقتی رفتم دیدمش از نظر قدی خیلی شبیه هم بودیم )
( مثلا روزی که با ملودی صمیمی تر شدم و فهمیدم چقدر ماهه، تولدش رفتیم دریاچه عین خر راه رفتیم و چون کراپ تنم بود غیرتی میشد)
( مثلا روزی که روی استوری شهرزاد ریپلای زدم و قربون صدقش رفتم با اینکه شناختی ازش نداشتم و وقتی اومد ایران به مرور زمان صمیمی تر شدیم)
(مثلاا روزی که با مانی تیکه کلاممون شده بود فاک یو ، درد و دل هایی که تا صبح میکردیم)
