خانوم شیرین
Відкрити в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
390
Підписники
-124 години
-107 днів
-3730 днів
Архів дописів
390
او از آن آدمهاییست که بودنش، به جهان رنگ و لعابی تازه میدهد؛ وقتی او کنارم است، حتی غمهایم نیز لباس شادی بر تن میکنند.
390
کاش آدمها اینقدر با مهربانی بیگانه نبودند؛ مگر ساختن یک خاطرهی خوب در قلب کسی، چقدر سخت است؟
390
تو به هیچوجه آدم زشتی نیستی، دوست من. فقط اطرافت آدمهای حسودی هستن که بهجای دیدن و بازتاب دادن زیبایی تو، با زشت خطاب کردنت، فقط تاریکی قلب خودشون رو به نمایش میذارن.
390
در پایان، خودم تکههای خردشدهٔ قلبم را کنار هم گذاشتم و با آنها کنار آمدم؛ جز آن تکهای که هرگز پیدایش نکردم، چون تو آن را زیر پایت له کرده بودی.
390
فردا صبح، مثل همیشه، از خواب بیدار میشوی؛
بیآنکه بدانی، من تا صبح خیال تو را بوسیده ام.
390
طنین صدایت، کلید رهایی ستارههاییست که از لبانت زاده میشوند، از گوشِ جانم میگذرند و در ژرفای وجودم تا آن سوی ابدیت میدرخشند.
بگذار هر لحظه، نتهای جادوییِ ارکسترِ صدایت در جانم جاری شوند؛ چرا که روح من، آرامش را تنها در موسیقی حضورت مییابد.
390
میگه تو که اینقد میگفتی آدمشناس خوبی هستی چرا بعد از گذشت این همه سال نفهمیدی همچین آدمیه؟؟
عزیزم من آدم شناس خوبیم، دامپزشک خوبی نیستم که!
390
خبر مرگم عاشقت شده ام،
وسط این همه گرفتاری،
حرف حرف تو است بعد از این،
گور بابای مرد سالاری...
به جهنم که نسل سوخته ایم،
به جهنم که زندگی سخت است،
میتواند زمین بهشت شود،
تو اگر پا به شهر بگذاری...
حسن توکلی
