-نامههایِ اتوبوسی-
Відкрити в Telegram
"بسمِربِنامههایِخواندهنشده شناس : @Otobisybot @Otbosybot :ناشناس کافیست یکی از نامهها را باز کنی تا یک زندگی جدید آغاز شود . اگر جوین بودن تو این کانال باعث اتلاف وقتتون میشه لفت بدید هیچ اجباری نیست :)
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
323
Підписники
+4724 години
+547 днів
+5730 днів
Архів дописів
-روزها با سرعتی بیش از حد معمول مانند صفحات کتاب ورق میخورند و من هم پس از هر کدام از صفحات میفهمم که هیچ چیز نخواندهم دلم میگوید به عقب برگرد دوباره خاطرات را مرور کن شاید چیزی حیرت انگیز میان آن ها پیدا کنی اما مغزم این حقیقت که هیچ چیز جالبی در آن صفحات نیست را به محکمی به صورتم میکوبد و طبیعتا من مبهوت روز های گذرانده شده هستم
آن ها کی آمدند و کی رفتند که من خبردار نشدم؟دارم چکار میکنم؟این روزها مال من هستند؟من بیشتر شبیه تماشاگر هستم تا کنترل کننده و شخصیت اصلیِ این کتابِ حوصله سربر*
#خزعبلات_اتوبوسی
-با شجاعت عقل من ، تسلیم چشمان تو است-
-آن دو گوی قهوه ای ، از عقل من دل برده اند-
-دو دفترچهی موازی² .
چشمانش را با بیحوصلگی از دفترچه گرفت و هوفی از ته دل کشید؛ اصلاً دلش نمیخواست اتفاقات صبح را دوباره مرور کند. دفترچه را روی میز گذاشت تا بعداً سراغش برود، اما وقتی زمانِ رسیدگی به پروژهها شد، تازه فهمید ایدههای اصلیاش را همان صبح داخل دفترچه یادداشت کرده بود. قرار بود امشب به آنها نگاهی بیندازد.. و همان لحظه بود که «کلکسیون بدبختیهای امروز» کامل شد. کم مانده بود گریهاش بگیرد؛ تنها کاری که از دستش برمیآمد این بود که مغزش را به کار بیندازد و پروژه را هرطور شده سرهم کند تا فردا توسط استاد مواخذه نشود. با اینکه همیشه واحدها را به خوبی پاس میکرد، اما استرس حذف شدن برایش وحشتناک بود. فردا صبح، ساعت ۶:۳۰ — ایستگاه اتوبوس پاهایش را بیقرار تکان میداد و زیرچشمی آدمهای اطراف را میپایید. دفترچهی مشابه را همراهش آورده بود؛ شاید صاحبش را پیدا میکرد و هر دو از این کابوس خلاص میشدند. بیصبری امانش را بریده بود؛ از یک طرف اتوبوس دیر کرده بود و از طرف دیگر، همهمهی اطراف سرش را میخورد. بالاخره اتوبوس رسید. همانطور که دنبال صندلی خالی میگشت، چشمش به پیرزنِ دیروزی افتاد که با همان چادر گلگلی و لبخندِ آرامش، کنار پنجره نشسته بود. وقتی نگاهشان به هم گره خورد، هر دو با لبخند سری برای یکدیگر تکان دادند. دختر با تردید، با صدایی آرام شروع به صحبت کرد: «سلام روزبخیر، چطورید؟» پیرزن با مهربانی سرش را تکان داد: «سلام عزیزم شکر خدا ، احوالت؟» دختر کمی مکث کرد و ادامه داد: «مچکرم ، خیلی ممنون بابت دلداری دیروزتون؛ ببخشید اونموقع نتونستم درست تشکر کنم» ردی از لبخند در چشمان پیرزن پدیدار شد: «این چه حرفیه گلم؟ دیدمت که دیروز خیلی بیقرار بودی تونستی همهی وسایلت رو جمع کنی؟» دختر نگاهش را به کیفش دوخت و گفت:«کموبیش ، حقیقتا یه چیز مهم رو گم کردم و همین سبب سردرگمیم شده» پیرزن نگاهی عمیق و معنادار به او انداخت، لبخندش کمی نامفهوم شد و با صدایی که انگار اطمینان دارد، گفت: <بعضی چیزا عزیز دلم،تا وقتی گم نشن،ارزشِ پیدا کردنشون معلوم نمیشه، و هرچیزی سر جایخودش برمیگرده.>
