قانونِ بیرحمِ دل❤️🔥
Відкрити в Telegram
«در این قصه، عشق قانون نیست... بیرحمانهترین مجازاته.» 📖 قانونِ بیرحمِ دل ✍🏻 همرازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚♀️💌
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
4 855
Підписники
-824 години
+5777 днів
+3 32330 днів
Архів дописів
🖤🖤🖤
او برای انتقام برگشته بود...
اما هنوز نمیدانست قرار است قلبش را به دشمنی ببازد که نباید دوستش میداشت.
دیار کاراهان؛ مردی سرد، مغرور و بیرحم، با گذشتهای پر از خون و حسابهای تسویهنشده.
جیران اصلان؛ دختری جسور و سرکش که ناخواسته وارد دنیایی میشود که قانونش فقط یکیست:
یا میکشی، یا کشته میشوی.
اما میان انتقام و حقیقت، چیزی شکل میگیرد که هیچکدام برایش آماده نیستند...
عشقی تاریک، خطرناک و غیرقابلپیشبینی.
گاهی بدترین اتفاق زندگیات...
همان کسیست که دلت میخواهد تا آخر عمر داشته باشی. 🖤
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
ژانر: #عاشقانه
#مافیایی
#دارک_رومنس
#معمایی
#انتقامی
https://t.me/hamrazemah
#ماه_بی_رحمِ_دل
#همرازِ_ماه
#پارت25
آراس گفت:
— آوردَمش.
بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
— برو بیرون.
آراس مکث کوتاهی کرد.
— باشه.
از کنارم رد شد و بیرون رفت.
در بسته شد.
من ماندم و سکوت سنگینی که انگار تمام اتاق را گرفته بود.
چند ثانیه گذشت.
بالاخره پرونده را بست.
نگاهش را بالا آورد.
اولین چیزی که دیدم، چشمان سرد و بیحالتش بود.
نگاهش چند لحظه روی صورتم ماند.
بعد گفت:
— بشین.
ننشستم.
— ترجیح میدم ایستاده حرف بزنم.
ابرویش کمی بالا رفت.
— اختیار خودته.
دوباره سکوت کرد.
انگار منتظر بود من حرف بزنم.
اما من هم ساکت ماندم.
آخر سر خودش پرسید:
— دو روزه اینجایی. چرا امروز اعتراض کردی؟
— چون مادرم گم شده.
— میدونم.
— پس چرا هیچ خبری ازش بهم نمیدین؟
دیار تکیهاش را به صندلی داد.
— چون خبری نداریم.
— واقعاً؟
نگاهش تیز شد.
— سؤال نپرس وقتی جوابش رو باور نمیکنی.
— وقتی هیچکس جواب درست نمیده، آدم مجبور میشه شک کنه.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
— مادرت زندهست.
نفس حبسشدهام را بیرون دادم.
— مطمئنی؟
— اگر مطمئن نبودم، نمیگفتم.
صدایش آنقدر قاطع بود که چیزی برای جواب دادن باقی نمیگذاشت.
اما هنوز یک سؤال در ذهنم بود.
— پس چرا پیداش نمیکنین؟
دبدون مکث گفت:
— چون کسی که اونو برده، نمیخواد پیداش کنیم.
— چه کسی؟
— هنوز نمیدونم.
برای اولین بار حس کردم شاید واقعاً جواب این سؤال را نمیداند.
اما هنوز آرام نگرفتم.
— و من چرا اینجام؟
نگاهش را از من گرفت و دوباره پرونده را باز کرد.
— چون بیرون از اینجا امنیت نداری.
— من میتونم از خودم مراقبت کنم.
— اینجا جای بحث دربارهی تواناییهات نیست.
اخم کردم.
— من زندانی نیستم.
دیار سرش را بالا آورد.
— نگفتم هستی.
— پس چرا اجازه ندارم برم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان آرامش سرد گفت:
— چون تا وقتی مادرت پیدا نشده، خروجت از این عمارت تصمیم عاقلانهای نیست.
— و اگه بخوام برم؟
نگاهش مستقیم روی صورتم نشست.
— میری.
متعجب شدم.
— واقعاً؟
— من کسی رو به زور نگه نمیدارم.
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد گفتم:
— پس در رو باز بذارین.
دیار بدون تغییر حالت جواب داد:
— میتونی بری.
به در نگاه کردم.
بعد دوباره به او.
— همین؟
— انتظار داشتی جلوت رو بگیرم؟
جوابی نداشتم.
دیار پرونده را بست.
— ولی قبل از رفتن، یه چیز رو بدون.
ساکت ماندم.
— کسی که دنبال مادرت افتاده، به دنبال تو میاد.
قلبم فرو ریخت.
— از کجا مطمئنی؟
— چون اگر فقط مادرت رو میخواست، دو روز پیش تو رو پیدا نمیکرد.
اتاق دوباره ساکت شد.
این بار هیچ جوابی نداشتم.
دیار نگاهش را به پرونده برگرداند.
— حالا تصمیم با خودته.
من هنوز کنار در ایستاده بودم.
دستم روی دستگیره رفت.
اما بازش نکردم.
نه به خاطر او.
به خاطر حرفی که زده بود.
اگر بیرون میرفتم...
شاید نفر بعدی که ناپدید میشد، من بودم.
و من اینو نمی خواستم...
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت24
دو روز بود که توی این عمارت گیر افتاده بودم.
دو روز بدون هیچ خبری از مامان.
دو روز بدون اینکه بدونم چرا اینجام.
حتی سر کار هم نرفته بودم.
هر بار از آراس دربارهی مادرم پرسیده بودم، فقط یک جواب شنیده بودم:
— داریم دنبالش میگردیم.
اما من دیگه از شنیدن این جمله خسته شده بودم.
صبح روز سوم، بالاخره از اتاقم بیرون اومدم.
نگهبان جلوی راهم ایستاد.
— خانم، اجازه ندارید از این بخش خارج بشید.
با عصبانیت نگاهش کردم.
— من دو روزه اینجام. نه خبری از مادرم دارم، نه اجازه دارم برگردم سر کارم. حداقل میتونم بدونم تا کی قراره اینجا بمونم؟
— دستور آقاست.
همین یک جمله کافی بود تا بیشتر عصبی بشم.
— کدوم آقا؟
— دیار کاراهان
لبخند تلخی زدم.
— معلومه.
برگشتم سمت اتاقم.
اصلاً دلم نمیخواست اسم آن مرد را بشنوم، چه برسد به اینکه ببینمش.
از وقتی فهمیده بودم خانوادهی کاراهان به گذشتهی پدرم مربوطند، تنها چیزی که میخواستم این بود که ازشان فاصله داشته باشم.
اما حالا خودم در خانهشان گیر افتاده بودم.
چند ساعت بعد، آراس وارد راهرو شد.
همین که من را دید، نزدیک آمد.
— جیران.
— خبری از مامانم هست؟
— هنوز نه.
— پس من باید تا کی اینجا بمونم؟
آراس جواب نداد.
— من دو روزه اینجام، آراس.
صدایم پایین آمد.
— نه سر کار رفتم، نه زندگی خودمو دارم، نه حتی میدونم مادرم کجاست.
آراس با آرامش گفت:
— میدونم سخته.
— سخت نیست. وحشتناکه.
نگاهم را از او گرفتم.
— من فقط میخوام مادرم رو پیدا کنم.
آراس چند لحظه ساکت ماند.
— شاید بهتر باشه فعلاً صبر کنی.
با ناراحتی خندیدم.
— شماها خیلی خوب بلدید این کلمه رو بگید.
— چی؟
— صبر کن.
به سمت اتاقم برگشتم.
— من دیگه نمیخوام صبر کنم.
آراس چیزی نگفت.
اما همان لحظه گوشیاش زنگ خورد.
جواب داد.
— آره؟
چند ثانیه گوش داد.
— الان؟
مکث کرد.
— باشه.
تماس را قطع کرد.
به من نگاه کرد.
— دیار گفته بیای اتاق کارش.
ایستادم.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
— من؟
— آره.
— برای چی؟
— نمیدونم.
اخم کردم.
— من نمیخوام برم.
آراس آرام گفت:
— میدونم.
— پس چرا باید برم؟
— چون اون خواسته.
سکوت کردم.
هیچ علاقهای به دیدن دیار کاراهان نداشتم.
اما اگر قرار بود کسی دربارهی مادرم چیزی بداند، شاید همان مرد بود.
با بیمیلی گفتم:
— باشه.
راه افتادیم.
در تمام مسیر، فقط یک فکر توی سرم بود:
من برای دیدن دیار کاراهان نمیرفتم.
میرفتم چون مادرم ناپدید شده بود.
و اگر او چیزی میدانست...
من باید جوابم را میگرفتم.
جلوی در اتاق کار ایستادیم.
آراس در زد.
صدای سردی از داخل آمد:
— بیا تو
آراس در را باز کرد.
من پشت سرش وارد شدم.
مردی پشت میز نشسته بود.
سرش پایین بود و مشغول خواندن پروندهای.
حتی نگاهم نکرد.
همان لحظه فهمیدم...
این مرد اصلاً منتظر دیدن من نبوده.
و عجیب اینکه همین موضوع، باعث شد بیشتر از قبل از او بدم بیاید.
او مردی نبود که بتوانی از کنارش ساده بگذری.
اسمش کافی بود تا لبخندها محو شوند و صداها پایین بیایند. مردی که همه میدانستند نباید با او دربیفتند؛ چون پشت آن آرامش سرد، خشونتی خوابیده بود که فقط یک جرقه برای بیدار شدنش کافی بود.
و من دقیقاً همان جرقه بودم.
نه از او ترسیدم، نه سرم را پایین انداختم، نه وقتی همه گفتند «دور بمان»، قدمهایم را عقب کشیدم.
شاید اشتباه من همین بود.
چون هیچکس نمیدانست نزدیک شدن به او قرار است مرا به کجا بکشاند. به جایی میان ترس و کشش، میان نفرت و خواستن، جایی که دیگر نمیفهمی از یک مرد فرار میکنی... یا به سمتش کشیده میشوی.
او برای همه یک کابوس بود. اما برای من؟
خطرناکترین وسوسهای بود که نمیخواستم از آن نجات پیدا کنم
و وقتی پای من به دنیای او باز شد، دیگر هیچکداممان نمیتوانستیم وانمود کنیم این فقط یک اتفاق ساده است
چون بعضی آدمها وارد زندگیات نمیشوند که بمانند...
میآیند تا تمام قوانین زندگیات را عوض کنند. 🖤
https://t.me/hamrazemah
#مافیایی #دارکرومنس #انتقام #عاشقانه
📖 قانونِ بیرحمِ دل
✍🏻 به قلمِ همرازِ ماه
🖤 اگر جرئت داری وارد دنیای دیار و جیران شو.. منتظرت هستیم.
خیلی نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که گرمای نفسهایش صورتم را سوزاند.
بیاختیار نگاهم از چشمهای سیاهش پایین افتاد و روی گردن برنزهاش ماند.
عطر تلخ و خنکش تمام هوای اطرافم را گرفته بود.
دستم را عقب کشیدم.
— دیار...
جوابم را نداد.
فقط دستش را بالا آورد و انگشتهایش را زیر چانهام گذاشت.
آرام صورتم را بالا آورد.
— نگام کن.
نگاهش کردم.
اشتباه کردم.
چشمهایش آنقدر نزدیک بودند که برای چند ثانیه یادم رفت نفس بکشم.
گوشهی لبش تکان کوچکی خورد.
— چرا وقتی بهت نزدیک میشم، اینقدر ساکت میشی؟
خواستم جواب بدهم، اما صدایم درنیامد.
سرش را کمی خم کرد.
— ترسیدی؟
با تمام توان غرورم را جمع کردم.
— از تو؟ نه.
این بار واقعاً لبخند نزد.
فقط انگشتش هنوز زیر چانهام بود.
— خوبه.
مکث کرد.
صدایش پایینتر آمد.
— چون من هنوز کاری نکردم که واقعاً ازم بترسی.
قلبم محکم به سینهام کوبید.
و بدتر از همه این بود که...
دلم نمیخواست یک قدم هم از من فاصله بگیرد.
قسمتی از پارت های آینده...
دیار کاراهان × جیران اصلان
مافیایی | دارکرومنس | انتقام | عاشقانه
https://t.me/hamrazemah
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت23
صدای قدمها نزدیکتر شد.
جیران نامه را سریع تا کرد و داخل جیبش گذاشت.
فلش مموری را برداشت و جعبه را بست.
دستش هنوز روی دستگیرهی در بود که صدایی از راهرو آمد:
— جیران؟
خشکش زد.
آراس بود.
در باز شد و آراس وارد اتاق شد.
— میدونستم حیدر چیزی رو اینجا پنهان کرده.
— چی؟
— نمیدونستم کجا.
جیران نامه را از جیبش بیرون آورد.
— اینم میدونستی؟
آراس با دیدن نامه، ساکت شد.
— نه.
جیران نامه را پایین آورد.
— بابام برای من نوشته.
— چی گفته؟
— اینکه به هیچکس اعتماد نکنم.
آراس نگاهش کرد.
— پس به این حرفش عمل کن.
جیران با تردید گفت:
— یعنی به تو هم اعتماد نکنم؟
— شاید بهتر باشه.
صدای کوبیده شدن چیزی از سالن آمد.
آراس فوراً جدی شد.
— باید بریم.
جیران به سمت در نگاه کرد.
— مامانم چی؟
— هنوز پیداش نکردیم.
— پس من بدون اون نمیرم.
— جیران، الان وقت بحث نیست.
— من مادرم رو تنها نمیذارم.
آراس چند لحظه نگاهش کرد.
— اگه اینجا بمونی، ممکنه دیگه فرصت پیدا کردنش رو نداشته باشی.
جیران سکوت کرد.
آراس ادامه داد:
— یه جای امن میبرمت.
— کجا؟
آراس جواب نداد.
جیران اخم کرد.
— کجا؟
— عمارت کاراهان.
چهرهی جیران همان لحظه تغییر کرد.
— نه.
— جیران...
— گفتم نه.
— الان جای انتخاب نیست.
جیران جعبه را محکم در آغوش گرفت.
— من پام رو توی خونهی کاراهان نمیذارم.
آراس نگاهش کرد.
— چرا؟
جیران با تلخی گفت:
— چون اسم کاراهان برای من با مرگ پدرم گره خورده.
سکوت.
آراس چیزی نگفت.
جیران ادامه داد:
— اگه قرار باشه کسی از اون خانواده نزدیک من بشه، ترجیح میدم اول بدونم دشمنمه یا نه.
آراس نگاهش را از او گرفت.
— پس بهتره فعلاً هیچکس رو دشمن یا دوست ندونی.
— مخصوصاً کاراهانها.
آراس جواب نداد.
چند دقیقه بعد، ماشین در خیابانهای خلوت حرکت میکرد.
جیران کنار پنجره نشسته بود.
هرچه ماشین جلوتر میرفت، اضطرابش بیشتر میشد.
بالاخره پرسید:
— واقعاً منو میبری عمارت کاراهان؟
— بله.
جیران نگاهش را به بیرون دوخت.
— نمیخوام اون مرد رو ببینم.
آراس نگاه کوتاهی به آینه انداخت.
— مجبور نیستی باهاش حرف بزنی.
— حتی نمیخوام نزدیکش بشم.
آراس چیزی نگفت.
جیران جعبه را روی پاهایش گذاشت.
در ذهنش فقط یک چیز میچرخید:
کاراهان.
خانوادهای که اسمشان سالها در گذشتهی پدرش پنهان مانده بود.
خانوادهای که حالا، درست وقتی حقیقت داشت به او نزدیک میشد، او را به خانهی خودشان میبردند.
و جیران هنوز نمیدانست مردی که قرار بود از امشب وارد زندگیاش شود...
قرار است برایش تبدیل به بزرگترین دشمنش شود.
و خیلی دیرتر...
به تنها مردی که نبودنش را نمیتواند تحمل کند
.
.
..
در عمارت، دیار پشت میز نشسته بود.
آراس تماس گرفت.
— بله؟
— رسیدیم.
دیار کوتاه پرسید:
— سالمه؟
— بله.
— جعبه؟
— پیششه.
— خوبه.
آراس مکث کرد.
— دربارهی عمارت...
— چی؟
— از خاندان کاراهان خوشش نمیاد.
دیار برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان لحن سرد گفت:
— من کی از کسی خواستم خوشش بیاد؟
آراس چیزی نگفت.
دیار ادامه داد:
— اتاق مهمان آماده باشه.
— چشم.
— و آراس...
— بله؟
— هیچکس بدون اجازهی من وارد اون بخش نمیشه.
— متوجه شدم.
تماس قطع شد.
دیار از پشت میز بلند شد.
برای او، جیران هنوز فقط دختر حیدر بود.
و قرار نبود چیزی بیشتر از این باشد.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت22
آراس گوشی را قطع کرد.
جیران هنوز به خیابان خیره بود.
چند ثانیه بعد پرسید:
— با کی حرف زدی؟
— یکی از آدمهای خودم.
— اسمش؟
آراس نگاه کوتاهی به او انداخت.
— لازم نیست بدونی.
جیران اخم کرد.
— پس منو کجا میبری؟
— یه جای امن.
— من میخوام برگردم پیش مادرم.
— فعلاً نمیتونی.
جیران با عصبانیت گفت:
— تو حق نداری برای من تصمیم بگیری!
آراس چیزی نگفت.
جیران دوباره گفت:
— مادرم اونجاست. نمیتونم همینطوری ولش کنم.
— اگه برگردی، ممکنه هر دوتون گیر بیفتین.
— از کجا میدونی؟
آراس لحظهای مکث کرد.
— چون اونایی که وارد خونهتون شدن، فقط دنبال یه جواب نبودن.
جیران به جعبه نگاه کرد.
— دنبال این بودن.
آراس چیزی نگفت.
جیران جعبه را محکمتر گرفت.
— پس تو میدونی داخلشه؟
— نه.
— دروغ نگو.
— نمیدونم.
جیران برای چند ثانیه ساکت شد.
— پس چرا کمکم کردی؟
آراس نگاهش را به جاده دوخت.
— چون حیدر رو میشناختم.
جیران سرش را برگرداند.
— تو هم بابام رو میشناختی؟
آراس جواب نداد.
جیران با تعجب گفت:
— چند نفر دیگه قراره پیدا بشن که بابام رو میشناختن؟
آراس لبخند خیلی کوتاهی زد.
— احتمالاً بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
دیار کنار پنجره ایستاده بود.
تماس آراس هنوز در ذهنش بود.
دختر حیدر رو پیدا کردم.
او فقط یک سؤال پرسیده بود:
کجاست؟
آراس آدرس را فرستاده بود.
دیار گوشی را روی میز گذاشت.
— دختر حیدر...
برای او هنوز چیزی بیشتر از این نبود.
اما اینکه جیران جعبه را پیدا کرده بود، یعنی گذشته دوباره از جایی سر برآورده که نباید.
در باز شد.
یکی از افرادش وارد شد.
— آقا؟
دیار برگشت.
— چی شده؟
— خونهی لیلی رو بررسی کردیم.
— لیلی کجاست؟
مرد مکث کرد.
— پیدا نشد.
نگاه دیار سرد شد.
— چی؟
— وقتی رسیدیم، خونه خالی بود.
— جیران چی؟
— اون هم نبود.
دیار چند لحظه ساکت ماند.
بعد پرسید:
— دوربینهای اطراف؟
— داریم بررسی میکنیم.
دیار به سمت میز رفت.
— سریعتر.
مرد سر تکان داد و بیرون رفت.
دیار تنها ماند.
روی میز، پروندهی حیدر باز بود.
عکس قدیمی حیدر گوشهی پرونده قرار داشت.
دیار چند لحظه به آن نگاه کرد.
— این بار دیگه چی جا گذاشتی، حیدر؟
.
.
..
.
.
ماشین آراس مقابل ساختمانی قدیمی متوقف شد.
جیران پیاده شد.
— اینجا کجاست؟
— جای امن.
— خیلی جواب مشخصی بود.
آراس به سمت در رفت.
جیران دنبالش وارد شد.
داخل ساختمان خالی بود.
چند پله پایین رفتند و به اتاقی رسیدند.
آراس در را باز کرد.
— اینجا بمون تا من برگردم.
جیران ایستاد.
— کجا میری؟
— دنبال مادرت.
— منم میام.
— نه.
— آراس!
آراس برگشت.
— جیران، این اولین باریه که تو رو میبینم. من مسئول جونت نیستم، ولی حیدر برای من آدم مهمی بود.
جیران ساکت شد.
آراس ادامه داد:
— اگه میخوای بفهمی پدرت چرا مرد، فعلاً باید زنده بمونی.
جیران به جعبه نگاه کرد.
— اینو چی؟
— پیش خودت نگهش دار.
در بسته شد.
جیران تنها ماند.
جعبه را روی میز گذاشت.
چند ثانیه بعد، در آن را باز کرد.
فلش مموری هنوز همانجا بود.
و پاکت سفید...
آرام از داخل جعبه بیرون افتاد.
جیران پاکت را برداشت.
روی آن با خط پدرش نوشته شده بود:
«برای جیران؛ وقتی دیگر نتوانستم از تو محافظت کنم.»
چشمهایش پر از اشک شد.
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک برگ بود.
جیران شروع به خواندن کرد.
«دخترم، اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی چیزی که از آن میترسیدم اتفاق افتاده...»
جیران نفسش را حبس کرد.
خط بعدی را خواند.
«به هیچکس اعتماد نکن؛ حتی اگر گفتند برای محافظت از تو آمدهاند.»
دست جیران روی کاغذ خشک شد.
ناگهان صدای باز شدن درِ ساختمان از طبقهی بالا آمد.
جیران سرش را بلند کرد.
کسی وارد شده بود.
صدای قدمها آرامآرام نزدیک میشد.
و جیران هنوز نمیدانست...
کسی که پشت آن در ایستاده،
دوست است یا دشمن.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت21
جیران در تاریکی راهرو ایستاده بود.
صدای نفسهای خودش را میشنید.
جعبهی فلزی را محکم به سینهاش چسبانده بود.
پشت در، صدای مادرش آمد:
— گفتم چیزی اینجا نیست.
مرد با صدای سردی جواب داد:
— لیلی، دوازده ساله داری همینو میگی.
جیران دستش را روی دهانش گذاشت.
دوازده سال...
پس این مرد از گذشتهی مادرش خبر داشت.
صدای کشیده شدن صندلی آمد.
مرد دوباره گفت:
— پاکت کجاست؟
لیلی جواب نداد.
— حیدر قبل از مرگش چیزی بهت داد.
— نه.
— دروغ نگو.
صدای برخورد چیزی با میز آمد.
جیران از ترس یک قدم عقب رفت.
پایش به چیزی برخورد کرد.
تق!
صدای افتادن یک وسیله در راهرو پیچید.
سکوت.
مرد پرسید:
— این صدا چی بود؟
لیلی سریع گفت:
— هیچچی.
اما جیران میدانست دیگر دیر شده.
صدای قدمها به سمت اتاق آمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
دستگیره تکان خورد.
جیران به در پنهان خیره شد.
در باز نمیشد.
کلید نداشت.
صدای مرد از پشت در آمد:
— این اتاق قفل شده؟
لیلی گفت:
— سالهاست کسی واردش نشده.
مرد چند ثانیه ساکت ماند.
بعد صدای چرخیدن دستگیره آمد.
جیران وحشتزده عقب رفت.
اما ناگهان صدای دیگری از سالن بلند شد.
صدای شکستن شیشه.
مرد برگشت.
— چه خبره؟
چند ثانیه بعد صدای درگیری آمد.
لیلی فریاد زد:
— فرار کن!
جیران بدون فکر دوید.
راهرو به حیاط پشتی باز میشد.
در کوچک انتهای راهرو را پیدا کرد و خودش را بیرون انداخت.
هوای خنک به صورتش خورد.
جعبه هنوز در دستش بود.
اما صدای مادرش را نمیشنید.
— مامان...
برگشت.
هیچکس پشت سرش نبود.
جیران دوباره به سمت خانه دوید، اما صدای مردی از پشت سرش آمد:
— وایسا!
جیران دوید.
کوچه را رد کرد و خودش را به خیابان رساند.
دستش را داخل جیبش برد تا گوشیاش را بردارد.
اما گوشی نبود.
در همان لحظه یک ماشین مشکی با سرعت کنار خیابان ترمز کرد.
در عقب باز شد.
مردی از داخل ماشین پیاده شد.
— جیران!
جیران عقب رفت.
مرد دستهایش را بالا آورد.
— آروم باش. من اومدم کمکت کنم.
— کی هستی؟
— آراس.
جیران با تردید نگاهش کرد.
— از کجا اسم منو میدونی؟
آراس مکث کرد.
— چون مدتیه دنبال همین ماجرا هستیم.
جیران جعبه را پشتش پنهان کرد.
— شما هم از طرف کاراهانها هستی؟
آراس جواب نداد.
همین سکوت کافی بود.
جیران عقب رفت.
— پس ازت کمک نمیخوام.
خواست برگردد که آراس گفت:
— صبر کن!
جیران ایستاد.
— مادرت هنوز داخل خونهست.
چشمهای جیران پر از نگرانی شد.
— چی؟
آراس با جدیت گفت:
— من صدای درگیری رو شنیدم. باید برگردیم.
جیران بدون تردید گفت:
— پس بریم.
آراس نگاه کوتاهی به جعبه انداخت.
— اون چیه؟
جیران محکمتر گرفتش.
— چیزی که بابام برای من گذاشته.
آراس چیزی نگفت.
فقط در ماشین را باز کرد.
— سوار شو.
جیران هنوز مردد بود.
اما وقتی به خانه نگاه کرد، تصمیمش را گرفت.
سوار شد.
آراس پشت فرمان نشست و ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه سکوت بینشان برقرار بود.
جیران بالاخره پرسید:
— تو کاراهان ها رو میشناسی؟
آراس نگاه کوتاهی به آینه انداخت.
— آره.
— چه نسبتی با این ماجرا دارن؟
آراس جواب نداد.
جیران با عصبانیت گفت:
— من دیگه از جوابهای نصفه خسته شدم.
آراس آهسته گفت:
— بعضی جوابها وقتی زود گفته بشن، بیشتر از اینکه کمکت کنن، بهت آسیب میزنن.
جیران نگاهش کرد.
— اینم همون جوابی بود که مادرم دوازده سال بهم داد.
آراس سکوت کرد.
اما نمیدانست چه چیزی بیشتر از همه برایش عجیب بود:
اینکه جیران جعبه را پیدا کرده بود...
یا اینکه حالا آن جعبه، مستقیم در دستان دختری بود که دیار فقط او را دختر حیدر میدانست.
و چند دقیقه بعد، وقتی آراس با دیار تماس گرفت، فقط یک جمله گفت:
— پیداش کردم.
صدای دیار از آن طرف خط آمد:
— چی رو؟
آراس نگاهش را به جیران انداخت.
— دختر حیدر رو.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد دیار پرسید:
— کجاست؟
آراس جواب داد:
— با منه.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت20
در اتاق با صدای آرامی باز شد.
جیران دستش هنوز روی دستگیره بود.
لیلی پشت سرش ایستاده بود.
— جیران، نرو داخل.
جیران بدون اینکه برگردد گفت:
— دوازده ساله از این اتاق میترسی. منم دیگه نمیخوام ازش بترسم.
وارد شد.
اتاق کوچک بود.
پنجرهای نداشت و پردهی ضخیمی جلوی تنها نور ورودی را گرفته بود.
بوی کاغذهای قدیمی و چوب مانده در فضا پیچیده بود.
روی دیوار چند قفسه قرار داشت.
پر از پوشه.
پر از دفتر.
پر از چیزهایی که جیران هیچوقت ندیده بود.
لیلی آرام پشت سرش وارد شد.
— حیدر اینجا کار میکرد.
جیران به قفسهها نگاه کرد.
— چه کاری؟
لیلی جواب نداد.
جیران یکی از پوشهها را بیرون کشید.
روی جلدش نوشته شده بود:
پرونده ۲۷
پوشه را باز کرد.
چند برگهی قدیمی داخلش بود.
اسمهایی که برایش ناآشنا بودند.
اما ناگهان چشمش روی یک اسم ثابت ماند.
کاراهان.
جیران نفسش را حبس کرد.
— مامان...
لیلی نزدیک آمد.
— بذارش سر جاش.
— چرا؟
— چون این پروندهها برای تو نیستن.
جیران برگه را برداشت.
— ولی اسم کاراهان اینجاست.
لیلی چیزی نگفت.
جیران ورق زد.
در یکی از صفحات، نام حیدر اصلان و سرکان دمیر کنار هم نوشته شده بود.
پایین صفحه یک تاریخ وجود داشت.
دوازده سال قبل.
جیران زیر لب گفت:
— سرکان...
لیلی آرام گفت:
— اون شب، حیدر قرار بود این پرونده رو تحویل بده.
— به کی؟
— نمیدونم.
— باز هم نمیدونی؟
صدای جیران این بار پر از ناراحتی بود.
— همهچیز رو میدونی، مامان. فقط نمیخوای بهم بگی.
لیلی به سمت قفسه رفت.
پشت چند پوشه، جعبهی فلزی کوچکی قرار داشت.
آن را بیرون آورد.
جیران با تعجب نگاهش کرد.
— این چیه؟
لیلی جعبه را روی میز گذاشت.
— چیزی که حیدر ازم خواست هیچوقت بازش نکنم.
جیران به قفل جعبه نگاه کرد.
— کلیدش؟
لیلی همان کلید کوچک را از دست جیران گرفت.
— همین.
جعبه باز شد.
داخلش فقط یک فلش مموری و یک پاکت سفید بود.
جیران با دیدن پاکت، قلبش تند زد.
روی آن نوشته شده بود:
برای روزی که جیران حقیقت را بخواهد.
اشک در چشمهایش جمع شد.
— این خط باباست؟
لیلی سر تکان داد.
جیران پاکت را برداشت.
اما قبل از اینکه آن را باز کند، صدای شکستن شیشه از بیرون آمد.
هر دو به سمت پنجره برگشتند.
لیلی سریع جعبه را بست.
— چراغها رو خاموش کن!
جیران وحشتزده پرسید:
— چی شده؟
— فقط خاموششون کن!
چراغ خاموش شد.
خانه در تاریکی فرو رفت.
صدای قدمهایی از حیاط شنیده شد.
یک نفر وارد خانه شده بود.
جیران نفسش را حبس کرد.
لیلی جعبه را به دست او داد.
— اینو بردار.
— کجا بریم؟
لیلی به در کوچک پشت قفسه اشاره کرد.
جیران با تعجب گفت:
— اینجا در داره؟
— برو!
جیران در را باز کرد.
راهروی باریکی پشت قفسه پنهان شده بود.
قبل از اینکه وارد شوند، صدای مردی از سالن آمد:
— لیلی!
جیران دست مادرش را گرفت.
اما لیلی ناگهان ایستاد.
— جیران...
— چی؟
لیلی با چشمانی پر از ترس گفت:
— اگه نتونستم باهات بیام...
جیران حرفش را قطع کرد.
— این حرفا رو نزن.
لیلی جعبه را محکمتر در دست او گذاشت.
— فقط یه چیز رو یادت باشه.
— چی؟
لیلی به چشمهای دخترش نگاه کرد.
— به هیچکس که اسم کاراهان رو آورد اعتماد نکن.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
لیلی جیران را به داخل راهرو هل داد.
— برو!
— مامان!
— برو جیران!
در پشت سرش بسته شد.
جیران در تاریکی ایستاده بود.
صدای مادرش را شنید که به مردی میگفت:
— اینجا چیزی نیست.
و بعد...
صدای مرد آمد:
— پس چرا هنوز اون ساعت دست دخترته؟
جیران خشکش زد.
آنها فقط دنبال جعبه نبودند.
آنها میدانستند جیران ساعت را دارد.
و حالا...
میدانستند او همینجاست.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت19
جیران با شنیدن جواب مادرش، یک قدم عقب رفت.
— کیه؟
لیلی انگشتش را روی لبهایش گذاشت.
— آروم.
صدای مرد دوباره از پشت در آمد:
— لیلی، میدونم خونهای.
جیران به مادرش نزدیک شد.
— اسمش چیه؟
لیلی با صدای پایین گفت:
— کامران.
— کیه؟
— یکی از آدمهای قدیمی حیدر.
صدای مرد این بار آرامتر شد.
— لیلی، فقط میخوام حرف بزنیم.
لیلی با اضطراب به جیران نگاه کرد.
— تو برو اتاقت.
— نه.
— جیران...
— این بار نه مامان.
جیران گوشیاش را برداشت.
— اگه خطری باشه، زنگ میزنم.
لیلی هنوز چیزی نگفته بود که صدای کلید در قفل چرخید.
هر دو به در خیره شدند.
جیران آهسته گفت:
— کلید داره؟
لیلی رنگش پرید.
— نه.
صدای چرخیدن کلید دوباره آمد.
بعد دستگیره پایین رفت.
جیران سریع دست مادرش را گرفت و او را به سمت راهرو کشید.
— بیا.
هر دو وارد اتاق شدند.
لیلی در را بست.
صدای باز شدن در ورودی در خانه پیچید.
کامران وارد شده بود.
چند قدم برداشت.
— لیلی؟
سکوت.
— میدونم اینجایی.
جیران دست مادرش را محکم گرفته بود.
لیلی در گوشش زمزمه کرد:
— هر اتفاقی افتاد، از خونه خارج نشو.
جیران با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
لیلی چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، صدای قدمها نزدیکتر شد.
اما ناگهان صدای زنگ تلفن کامران بلند شد.
او جواب داد.
— بله؟
چند لحظه گوش داد.
چهرهاش تغییر کرد.
— مطمئنی؟
سکوت.
— باشه. الان میام.
تماس را قطع کرد.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد گفت:
— لیلی، این بار نجاتت دادم.
مکث کرد.
— ولی دفعهی بعد دیگه نمیتونم.
صدای قدمهایش دور شد.
در ورودی بسته شد.
جیران چند ثانیه صبر کرد.
بعد در اتاق را باز کرد.
خانه خالی بود.
لیلی کنار دیوار ایستاده بود.
جیران آرام پرسید:
— منظورش چی بود؟
لیلی جواب نداد.
جیران جلو رفت.
— مامان، این آدم چرا کلید خونهمون رو داشت؟
لیلی چشمهایش را بست.
— چون زمانی که تو هنوز به دنیا نیومده بودی، این خونه برای حیدر بود.
جیران خشکش زد.
— چی؟
لیلی به سمت جعبهی قدیمی رفت.
— حیدر اینجا زندگی میکرد.
— پس چرا من هیچوقت نفهمیدم؟
— چون بعد از مرگش، همهچیز رو عوض کردم.
جیران به اطراف نگاه کرد.
— این خونه...
لیلی سر تکان داد.
— همون خونهایه که پدرت آخرین شب زندگیش توش بود.
جیران آرام نشست.
ناگهان تمام خاطرات کودکیاش در ذهنش مرور شد.
اتاقی که همیشه قفل بود.
کمدی که مادرش هیچوقت اجازه نمیداد بازش کند.
و اتاق کوچکی در انتهای راهرو...
جیران به آن سمت نگاه کرد.
— اون اتاق چی؟
لیلی با نگرانی گفت:
— جیران، به اون اتاق دست نزن.
جیران بلند شد.
— چرا؟
— چون اونجا هیچ چیزی برای تو نیست.
جیران به چشمهای مادرش نگاه کرد.
— پس چرا اینقدر ازش میترسی؟
لیلی جواب نداد.
جیران به سمت اتاق رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
قفل بود.
اما درست وقتی میخواست برگردد...
چشمش به چیزی افتاد.
کلید کوچکی روی زمین، کنار دیوار افتاده بود.
جیران خم شد و آن را برداشت.
روی کلید، همان نشان حک شده بود.
حرف K داخل یک دایره.
جیران به مادرش نگاه کرد.
لیلی با دیدن کلید، رنگش پرید.
— جیران...
جیران کلید را بالا آورد.
— این کلید چیه؟
لیلی با صدای لرزان گفت:
— بذارش زمین.
— نه.
— جیران، خواهش میکنم.
جیران کلید را داخل قفل گذاشت.
چرخاند.
تق.
قفل باز شد.
در اتاق آرامآرام باز شد.
و چیزی که پشت آن بود...
قرار بود اولین تکهی واقعی از گذشتهی حیدر را به جیران نشان بدهد.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت18
صدای زنگ تلفن خانه، سکوت را شکست.
لیلی با شنیدن صدا، یکباره از جا بلند شد.
جیران به ساعت روی میز نگاه کرد.
— منتظر کسی هستی؟
— نه.
زنگ دوباره به صدا درآمد.
لیلی به سمت تلفن رفت، اما قبل از اینکه دستش به گوشی برسد، جیران جلویش را گرفت.
— جواب نده.
لیلی به او نگاه کرد.
— چرا؟
— چون ممکنه همونها باشن.
زنگ برای بار سوم خورد.
لیلی دستش را پایین آورد.
چند ثانیه بعد قطع شد.
جیران نفسش را بیرون داد.
اما همان لحظه تلفن همراهش لرزید.
پیام جدید.
«اگه میخوای مادرت زنده بمونه، ساعت رو بردار و تنها بیا.»
رنگ از صورت جیران پرید.
لیلی متوجه شد.
— چی شده؟
جیران گوشی را نشانش داد.
لیلی با دیدن پیام، دستش را روی دهانش گذاشت.
— نه...
— مامان، اینا کیان؟
لیلی جواب نداد.
جیران صدایش را بالا برد.
— مامان!
لیلی بالاخره گفت:
— نمیدونم.
— دروغ نگو!
اشک در چشمهای لیلی جمع شد.
— جیران، به خدا نمیدونم الان چه کسی پشت این ماجراست.
جیران چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد ساعت را برداشت.
— من میرم.
لیلی مچ دستش را گرفت.
— نه!
— اگه به خاطر ساعت اومدن...
— گفتم نه!
— پس چیکار کنم؟ بشینم منتظر بمونم بیان سراغت؟
لیلی محکمتر دستش را گرفت.
— این همون چیزیه که میخوان.
جیران مکث کرد.
لیلی نفس عمیقی کشید.
— اونا میخوان تو بترسی و اشتباه کنی.
جیران به ساعت نگاه کرد.
— پس باید بفهمیم کیه...
.
.
.
.
آراس وارد انبار شد.
دو مرد کنار در ایستاده بودند.
با دیدن او کنار رفتند.
— فرهاد کجاست؟
یکی از آنها به داخل اشاره کرد.
آراس وارد اتاق شد.
فرهاد روی صندلی نشسته بود.
تا آراس را دید، لبخند تلخی زد.
— بالاخره کاراهانها پیدام کردن.
آراس روبهرویش نشست.
— دنبال من بودی؟
فرهاد خندید.
— نه.
— پس چرا فرار کردی؟
فرهاد چیزی نگفت.
آراس پوشهای روی میز گذاشت.
— دوازده سال پیش حیدر رو میشناختی.
فرهاد نگاهش کرد.
— همهی اینا رو برای همین آوردی؟
— جواب میخوام.
فرهاد به پوشه نگاه کرد.
— از من؟
— از کسی که اون شبها رو دیده.
فرهاد سکوت کرد.
آراس کمی جلو رفت.
— حیدر قبل از مرگش چی داشت؟
فرهاد نگاهش را پایین انداخت.
— مدرک.
— کجاست؟
فرهاد لبخند زد.
— اگه میدونستم، الان اینجا نبودم.
آراس اخم کرد.
— پس چی میدونی؟
فرهاد چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— حیدر به کسی اعتماد کرده بود.
— کی؟
فرهاد نگاهش را بالا آورد.
— زنش.
آراس مکث کرد.
— لیلی؟
فرهاد سر تکان داد.
— آخرین بار که دیدمش، گفت اگه براش اتفاقی افتاد، همهچیز رو به لیلی میسپاره.
آراس آرام گفت:
— چه چیزی رو؟
فرهاد جواب نداد.
فقط گفت:
— چیزی که کاراهانها حاضرن برای پیدا کردنش هر کاری بکنن.
دیار کنار پنجره ایستاده بود.
گوشیاش زنگ خورد.
— بگو.
صدای آراس آمد:
— فرهاد رو پیدا کردم.
— چی گفت؟
— حیدر قبل از مرگش مدرکی رو به لیلی سپرده.
دیار لحظهای ساکت ماند.
— مطمئنی؟
— خودش گفت.
دیار نگاهش را از پنجره گرفت.
— دربارهی مدرک چیزی میدونه؟
— نه.
آراس مکث کرد.
— ولی یه چیز دیگه گفت.
— چی؟
— گفت کاراهانها برای پیدا کردنش هر کاری میکنن.
چهرهی دیار سرد شد.
— دیگه چیزی نگو.
آراس ساکت شد.
— دیار؟
— فرهاد رو نگه دار.
— باشه.
تماس قطع شد.
دیار چند لحظه بیحرکت ماند.
بعد شمارهی دیگری را گرفت.
— لیلی اصلان رو پیدا کنید.
مرد پشت خط پرسید:
— زنده یا...
دیار حرفش را قطع کرد.
— فقط پیداش کنید.
تماس قطع شد.
.
.
.
.
جیران هنوز پیام را نگاه میکرد.
یک تصمیم گرفت.
ساعت را داخل کیفش گذاشت.
لیلی با نگرانی پرسید:
— کجا میری؟
جیران به مادرش نگاه کرد.
— هیچجا.
— پس ساعت رو چرا برداشتی؟
جیران لبخند خیلی کوتاهی زد.
— چون اگه کسی واقعاً دنبال اینه، باید بفهمه که ما ازش نمیترسیم.
لیلی با نگرانی سرش را تکان داد.
اما همان لحظه صدای ضربهای آرام به در خانه خورد.
هر دو خشکشان زد.
یک ضربهی دیگر.
جیران آهسته به مادرش نگاه کرد.
لیلی فقط با حرکت سر گفت:
ساکت باش.
ضربهی سوم محکمتر بود.
و بعد...
صدای مردی از پشت در آمد:
— لیلی؟
چشمهای لیلی از ترس باز شد.
جیران آرام پرسید:
— میشناسیش؟
لیلی لبهایش را به هم فشرد.
و برای اولین بار...
بدون هیچ تردیدی گفت:
— آره.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت17
جیران چند ثانیه به مادرش خیره ماند.
— پیش توئه؟
لیلی جواب نداد.
جیران آرامتر پرسید:
— مامان... مدرک هنوز پیش توئه؟
لیلی دستش را روی جعبه گذاشت.
— نه.
جیران اخم کرد.
— پس کجاست؟
لیلی به ساعت مردانهای که داخل جعبه بود نگاه کرد.
— حیدر قبل از مرگش، اون رو به من نداد.
— پس به کی داد؟
— نمیدونم.
جیران با ناباوری گفت:
— ولی گفتی مدرک هنوز وجود داره.
لیلی مکث کرد.
— چون مطمئنم هیچوقت از بین نرفته.
— از کجا؟
لیلی ساعت را برداشت.
— چون این...
ساعت را به سمت جیران گرفت.
— آخرین چیزی بود که حیدر شب قبل از مرگش به من داد.
جیران ساعت را گرفت.
پشت آن، چند خط کوچک حک شده بود.
H.A — 2009
جیران با تعجب گفت:
— این چه ربطی به مدرک داره؟
لیلی نگاهش کرد.
— حیدر گفت اگر روزی مجبور شدی دنبال حقیقت بری، از همین شروع کن.
جیران ساعت را محکم در دست گرفت.
— چرا تا الان چیزی نگفتی؟
چشمهای لیلی پر از اشک شد.
— چون دوازده سال تلاش کردم تو هیچوقت مجبور نشی دنبال حقیقت بری.
جیران آرام گفت:
— ولی الان دیگه مجبورم.
لیلی سرش را پایین انداخت.
— میدونم.
.
.
.
آراس پشت فرمان نشسته بود.
گوشیاش زنگ خورد.
— بله؟
صدای مردی از آن طرف خط آمد.
— فرهاد نادری رو پیدا کردیم.
آراس صاف نشست.
— کجاست؟
— یه انبار قدیمی نزدیک بندر.
— تنهاست؟
— دو نفر همراهشن.
آراس ماشین را روشن کرد.
— کسی بهش نزدیک نشه.
— منتظر دستور توئیم.
— من میرسم.
تماس را قطع کرد.
چند لحظه بعد شمارهی دیار را گرفت.
دیار پاسخ داد.
— بگو.
— فرهاد رو پیدا کردیم.
— کجا؟
آراس آدرس را گفت.
دیار بدون مکث پرسید:
— مطمئنی؟
— بله.
— برو.
آراس خواست تماس را قطع کند که دیار گفت:
— آراس.
— هوم؟
— اگه چیزی دربارهی حیدر میدونه، زنده برش گردون.
آراس لبخند کوتاهی زد.
— قبلاً هم گفتی دنبال جنازه نیستی.
— چون هنوز به جوابهام نرسیدم.
— فهمیدم.
تماس قطع شد.
.
.
.
جیران ساعت را روی میز گذاشت.
چشمش دوباره به حکاکی پشت آن افتاد.
H.A — 2009
گوشیاش را برداشت و از نوشته عکس گرفت.
در همان لحظه، پیام جدیدی دریافت کرد.
شماره ناشناس.
«ساعت رو از مادرت گرفتی؟»
قلب جیران فرو ریخت.
آرام سرش را بالا آورد.
لیلی هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
— مامان...
لیلی برگشت.
— چی شده؟
جیران گوشی را به طرفش گرفت.
لیلی با دیدن پیام، رنگش پرید.
— نه...
— چی شده؟
لیلی جلو آمد و گوشی را از دست جیران گرفت.
— این شماره رو بلاک کن.
— چرا؟
— فقط این کارو بکن.
جیران گوشی را پس گرفت.
— نه.
لیلی با نگرانی گفت:
— جیران!
— کسی که پیام داده میدونه ساعت دست منه.
چشمهای لیلی پر از ترس شد.
جیران آرام گفت:
— یعنی یکی ما رو زیر نظر داره.
همان لحظه صدای ترمز ماشینی از خیابان آمد.
هر دو به سمت پنجره برگشتند.
یک ماشین مشکی چند متر پایینتر متوقف شده بود.
شیشههایش دودی بود.
جیران به ماشین خیره شد.
— مامان...
لیلی دستش را گرفت.
— از پنجره فاصله بگیر.
اما جیران هنوز نگاه میکرد.
چند ثانیه بعد، ماشین حرکت کرد و از جلوی خانه دور شد.
جیران برگشت.
— این دیگه اتفاقی نیست.
لیلی چیزی نگفت.
فقط دستش را روی شانهی دخترش گذاشت.
— جیران، از فردا بدون من هیچجا نمیری.
— چرا؟
لیلی به ساعت روی میز نگاه کرد.
— چون حالا میدونن ساعت دست توئه.
جیران آرام پرسید:
— و اگه بیان دنبالش؟
لیلی به چشمهای دخترش نگاه کرد.
— اون وقت دیگه فقط دنبال ساعت نیستن.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جیران ساعت را برداشت.
این بار، آن را محکم در دستش فشرد.
در همان لحظه، در فاصلهای دورتر...
مردی داخل همان ماشین مشکی گوشیاش را برداشت.
— ساعت دست دختره.
صدایی از آن طرف خط پرسید:
— مطمئنی؟
مرد به خانهی جیران نگاه کرد.
— مطمئنم.
— پس صبر نکن.
مرد ماشین را روشن کرد.
و این بار...
قرار نبود فقط از دور مراقب جیران باشند.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت16
جیران تمام صبح منتظر بود.
هر بار که گوشیاش زنگ میخورد، ناخودآگاه فکر میکرد مادرش است.
اما خبری نشد.
نزدیک ظهر، بالاخره خودش به لیلی زنگ زد.
— مامان؟
صدای لیلی خسته بود.
— جانم؟
— گفتی امروز همهچیز رو میگی.
چند ثانیه سکوت شد.
— میدونم.
— پس کی؟
لیلی نفس عمیقی کشید.
— وقتی اومدی خونه.
— چرا الان نمیگی؟
— تلفنی نه.
جیران اخم کرد.
— مامان، تو داری منو بیشتر میترسونی.
— فقط بهم اعتماد کن.
تماس قطع شد.
جیران گوشی را پایین آورد.
مرجان که کنارش ایستاده بود، پرسید:
— چی گفت؟
— میگه وقتی برگردم خونه حرف میزنیم.
مرجان آهسته گفت:
— شاید واقعاً وقتشه همهچیز رو بدونی.
جیران چیزی نگفت.
اما در دلش حس خوبی نداشت.
.
.
.
آراس پوشه را روی میز گذاشت.
دیار نگاهی به او انداخت.
— چی شد؟
— سرکان رو پیدا نکردیم.
دیار اخم کرد.
— یعنی چی پیدا نکردین؟
— از خونهای که توش بود خارج شده. دوربینهای خیابون هم چیزی ثبت نکردن.
دیار از جا بلند شد.
— کسی کمکش کرده؟
— احتمالاً.
— اسم؟
— هنوز نداریم.
آراس برگهای را جلو کشید.
— ولی یه چیز پیدا کردیم.
دیار نگاهش کرد.
— چی؟
— همون مردی که جیران باهاش توی کافه ملاقات کرده.
دیار چند لحظه به عکس نگاه کرد.
— کیه؟
— یکی از افراد قدیمی حیدر.
دیار نگاهش را از عکس گرفت.
— اسمش؟
— فرهاد نادری.
دیار مکث کرد.
— مطمئنی؟
— بله.
دیار دوباره عکس را برداشت.
— سرکان کجاست؟
— هنوز معلوم نیست.
— فرهاد رو پیدا کن.
آراس سر تکان داد.
— زنده میخوامش؟
دیار نگاهش کرد.
— من دنبال جوابم، نه جنازه.
آراس لبخند کوتاهی زد.
— فهمیدم.
قبل از اینکه از اتاق خارج شود، دیار گفت:
— و دربارهی دختر حیدر...
آراس برگشت.
— بله؟
— کسی حق نداره بهش نزدیک بشه.
آراس چند لحظه ساکت ماند.
— حتی اگر خودش وارد این ماجرا بشه؟
— حتی اون موقع.
آراس سر تکان داد و بیرون رفت.
دیار دوباره پشت میز نشست.
پروندهی حیدر روبهرویش بود.
دوازده سال گذشته بود.
اما حالا انگار هرچه بیشتر دنبال جواب میگشت، سؤالهای بیشتری پیدا میشد.
.
.
عصر، جیران وارد خانه شد.
لیلی در آشپزخانه نبود.
صدایش زد:
— مامان؟
جوابی نیامد.
جیران کیفش را کنار گذاشت و به سمت اتاق مادرش رفت.
در نیمهباز بود.
— مامان؟
وارد شد.
لیلی کنار کمد ایستاده بود و یک جعبهی قدیمی در دست داشت.
با دیدن جیران، برای لحظهای جا خورد.
— رسیدی؟
جیران به جعبه نگاه کرد.
— اون چیه؟
لیلی جعبه را روی تخت گذاشت.
— چیزهایی از گذشته.
جیران نزدیکتر رفت.
— مربوط به باباست؟
لیلی سر تکان داد.
— بیشترش.
جیران نشست.
لیلی جعبه را باز کرد.
چند عکس قدیمی، چند برگه و یک ساعت مردانه داخل آن بود.
جیران یکی از عکسها را برداشت.
حیدر جوانتر از همیشه به نظر میرسید.
کنارش لیلی ایستاده بود.
و کمی دورتر...
مردی که جیران او را نمیشناخت.
جیران عکس را بالا گرفت.
— این کیه؟
لیلی برای چند ثانیه به عکس خیره ماند.
— یکی از آدمهای حیدر.
— فرهاد؟
لیلی ناگهان نگاهش کرد.
— تو اسمش رو از کجا میدونی؟
جیران مکث کرد.
— امروز فهمیدم.
لیلی رنگش پرید.
— جیران...
— مامان، دیگه نمیخوام نصفهنیمه جوابم بدی.
صدایش آرام بود، اما محکم.
— بابا چرا مرد؟
لیلی نشست.
چند لحظه طول کشید تا بتواند حرف بزند.
— حیدر یه چیزی پیدا کرده بود.
جیران بیاختیار جلو آمد.
— چی؟
لیلی به عکس نگاه کرد.
— مدرکی که میتونست زندگی چند نفر رو نابود کنه.
— مربوط به کاراهانها بود؟
لیلی سکوت کرد.
جیران جوابش را از همان سکوت فهمید.
— پس بود...
لیلی آرام گفت:
— حیدر میخواست اون مدرک رو تحویل بده.
— به کی؟
— نمیدونم.
جیران اخم کرد.
— مامان!
— واقعاً نمیدونم.
لیلی اشکهایش را پاک کرد.
— فقط یادمه شب قبل از مرگش، با من تماس گرفت.
— چی گفت؟
لیلی نگاهش را بالا آورد.
— گفت اگر اتفاقی براش افتاد، به هیچکس اعتماد نکنم.
جیران نفسش را حبس کرد.
— حتی به تو؟
لیلی سرش را تکان داد.
— مخصوصاً به آدمهایی که اسم کاراهان رو میارن.
جیران چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش روی جعبه افتاد.
— اون مدرک کجاست؟
لیلی جواب نداد.
جیران آرام پرسید:
— مامان... مدرک هنوز پیش توئه؟
لیلی نگاهش را پایین انداخت.
و همین کافی بود.
جیران فهمید.
مدرک هنوز وجود داشت.
اما چیزی که نمیدانست این بود که دیگران هم به دنبال همان مدرک بودند...
و فاصلهشان تا پیدا کردنش، کمتر از چیزی بود که تصور میکرد.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت15
جیران تا چند دقیقه بعد از قطع تماس، همانطور به گوشی خیره مانده بود.
«هنوز زوده...»
این جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
اما یک سؤال بیشتر از همه آزارش میداد.
چرا آن مرد اسمش را میدانست؟
جیران گوشی را روی میز گذاشت و عکس پدرش را برداشت.
— بابا... تو از چی میترسیدی؟
جوابی نبود.
فقط سکوت اتاق.
صدای قدمهای لیلی از راهرو آمد.
جیران سریع عکس و نامه را داخل کشو گذاشت.
لیلی در را باز کرد.
— هنوز بیداری؟
— خوابم نمیبره.
لیلی وارد شد و کنار تخت نشست.
چند لحظه به دخترش نگاه کرد.
— جیران...
— هوم؟
— قول بده دیگه دنبال این ماجرا نری.
جیران به مادرش نگاه کرد.
— نمیتونم.
— چرا؟
— چون هرچی بیشتر میپرسم، بیشتر میفهمم تو از اول یه چیزهایی رو ازم پنهان کردی.
لیلی سرش را پایین انداخت.
— من فقط میخواستم زنده بمونی.
جیران اخم کرد.
— از چی؟
لیلی جواب نداد.
جیران آرام گفت:
— مامان، من دختر همون آدمم. حداقل حق دارم بدونم چه اتفاقی براش افتاده.
لیلی چشمانش را بست.
— فردا همهچیز رو برات تعریف میکنم.
جیران با تعجب نگاهش کرد.
— همهچیز؟
لیلی مکث کرد.
— هر چیزی که بدونم.
بعد از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
جیران برای اولین بار احساس کرد شاید بالاخره قرار است بخشی از حقیقت را بشنود.
اما هنوز نمیدانست...
فردا قرار است چه چیزی را از مادرش بشنود.
.
.
.
صبح، دیار وارد اتاق شد.
آراس از قبل آنجا منتظرش بود.
— سرکان جابهجا شده.
دیار کت خود را روی صندلی گذاشت.
— کجا؟
— هنوز دقیق نمیدونیم.
— پس چرا اینجایی؟
آراس بدون ناراحتی گفت:
— چون یه چیز مهمتر پیدا کردم.
دیار نگاهش کرد.
آراس یک عکس روی میز گذاشت.
— این عکس رو از یکی از دوربینهای اطراف کافه گرفتیم.
دیار عکس را برداشت.
تصویر جیران بود.
او مقابل همان کافه ایستاده بود.
چند متر آنطرفتر، مردی که کنار ماشین ایستاده بود، به سمتش نگاه میکرد.
دیار عکس را چند ثانیه بررسی کرد.
— این کیه؟
— هنوز شناسایی نشده.
دیار عکس را روی میز گذاشت.
— سرکان؟
— احتمال زیاد.
دیار سکوت کرد.
آراس گفت:
— اگه خودش باشه، یعنی سرکان بعد از ملاقات با جیران فرار کرده.
دیار نگاهش را به عکس برگرداند.
— دختر حیدر چرا باید با سرکان ملاقات کنه؟
آراس شانه بالا انداخت.
— شاید دربارهی پدرش چیزی فهمیده.
دیار چند لحظه فکر کرد.
— حواستون به دختر حیدر باشه.
آراس نگاه کوتاهی به او انداخت.
— فقط برای پرونده؟
دیار نگاه سردی به او کرد.
— دلیل دیگهای میبینی؟
آراس لبخند کوتاهی زد.
— نه.
دیار عکس را برداشت.
— هر چیزی که سرکان میخواد بهش بگه، باید قبل از رسیدن به گوش بقیه بفهمیم.
— باشه.
.
.
جیران صبح زود وارد بیمارستان شد.
مرجان کنار میز ایستاده بود.
تا جیران را دید، جلو آمد.
— با مادرت حرف زدی؟
جیران سر تکان داد.
— گفت امروز همهچیز رو میگه.
مرجان نفس راحتی کشید.
— بالاخره.
جیران لبخند نزد.
— ولی یه چیزی هست.
— چی؟
جیران آرام گفت:
— فکر کنم کسی داره منو زیر نظر میگیره.
مرجان اخم کرد.
— چرا این فکر رو میکنی؟
جیران به انتهای راهرو نگاه کرد.
مردی با کت تیره چند لحظه قبل آنجا ایستاده بود.
اما حالا دیگر نبود.
— نمیدونم...
مکث کرد.
— ولی حس میکنم از وقتی وارد این ماجرا شدم، دیگه تنها نیستم.
مرجان دستش را گرفت.
— پس بیشتر مراقب خودت باش.
جیران سر تکان داد.
اما چیزی که نمیدانست این بود که چند خیابان آنطرفتر...
مردی داخل ماشین نشسته بود و عکس او را روی صفحهی گوشی نگاه میکرد.
شمارهای گرفت.
— پیداش کردم.
صدای آن طرف خط پرسید:
— مطمئنی خودش دختر حیدره؟
مرد به عکس نگاه کرد.
— مطمئنم.
چند ثانیه سکوت.
بعد دستور آمد:
— پس قبل از اینکه چیزی بفهمه، پیداش کنید.
تماس قطع شد.
و برای اولین بار...
جیران دیگر فقط دنبال گذشتهی پدرش نبود.
گذشته هم داشت دنبال او میگشت.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت14
جیران چند لحظه فقط به مادرش خیره ماند.
— کاراهان؟
لیلی چیزی نگفت.
جیران عکس را محکمتر در دست گرفت.
— همون خانوادهای که اون مرد توی کافه اسمشون رو آورد؟
لیلی با شنیدن این جمله رنگش پرید.
— تو... با کی ملاقات کردی؟
— مهم نیست.
— جیران، گفتم با کی ملاقات کردی؟
جیران برای اولین بار عصبانیت را در صدای مادرش شنید.
— یکی که بابا رو میشناخته.
لیلی دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— خدایا...
جیران جلو رفت.
— مامان، من فقط جواب میخوام.
— تو نمیفهمی داری وارد چه چیزی میشی.
— پس برام توضیح بده.
لیلی به عکس نگاه کرد.
— این مرد... سالها پیش با پدرت کار میکرد.
جیران نفسش را حبس کرد.
— اسمش؟
لیلی سکوت کرد.
— مامان!
— سرکان.
جیران اسم را آرام تکرار کرد.
— سرکان...
لیلی سرش را پایین انداخت.
— پدرت قبل از مرگش با اون در ارتباط بود.
جیران به عکس نگاه کرد.
— و کاراهان؟
لیلی چند لحظه سکوت کرد.
— پدرت ازشون میترسید.
— چرا؟
— نمیدونم.
جیران با ناباوری نگاهش کرد.
— تو حتی نمیدونی چرا؟
لیلی با صدای لرزان گفت:
— من خیلی چیزها رو نمیدونستم.
مکث کرد.
— و خیلی چیزها رو هم... نمیخواستم بدونم.
جیران عکس را پایین آورد.
— پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
لیلی به چشمان دخترش نگاه کرد.
— چون میترسیدم یه روز مجبور بشی بین حقیقت و امنیتت یکی رو انتخاب کنی.
جیران آرام گفت:
— من انتخابم رو کردم.
— چی؟
— حقیقت.
لیلی چشمانش را بست.
انگار همین یک کلمه، تمام ترسهای دوازده سالهاش را دوباره زنده کرده بود.
آراس وارد اتاق دیار شد.
این بار در زد.
— بیا.
آراس وارد شد.
دیار بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید:
— پیدا کردی؟
— تقریباً.
دیار نگاهش کرد.
— تقریباً یعنی؟
آراس پوشه را روی میز گذاشت.
— مردی که امروز با دختر حیدر ملاقات کرده، سرکان دمیره.
دست دیار برای لحظهای روی کاغذ ثابت ماند.
— مطمئنی؟
— بله.
دیار چند ثانیه سکوت کرد.
— جیران سرکان رو از کجا میشناسه؟
— نمیدونیم.
— کسی تعقیبش کرده؟
— نه.
دیار پرونده را بست.
— خوبه.
آراس کمی مکث کرد.
— یه چیز دیگه هم هست.
— بگو.
— سرکان هنوز دنبال همون پاکته.
دیار نگاهش کرد.
— از کجا مطمئنی؟
— چون وقتی دربارهی حیدر حرف میزد، اولین چیزی که پرسید این بود که پاکت کجاست.
چهرهی دیار جدیتر شد.
— پس هنوز دست کسیه.
آراس پرسید:
— فکر میکنی دست کیه؟
دیار جواب نداد.
چند ثانیه بعد گفت:
— سرکان رو تحت نظر بگیر.
— باشه.
— ولی بهش نزدیک نشو.
آراس سر تکان داد.
— فهمیدم.
.
.
.
جیران همان شب، وقتی لیلی خوابیده بود، دوباره عکس را روی میز گذاشت.
کنار عکس، نامهی پدرش قرار داشت.
دو چیز که هیچکدام جواب کامل سؤالهایش را نمیدادند.
اما یک چیز حالا برایش روشن بود.
سرکان دمیر، حیدر را میشناخت.
و خانوادهی کاراهان...
به شکلی نامعلوم در گذشتهی پدرش حضور داشتند.
جیران گوشیاش را برداشت.
شمارهی ناشناس هنوز در تماسهای اخیرش بود.
چند لحظه به آن خیره ماند.
بعد تصمیم گرفت خودش تماس بگیرد.
شماره را گرفت.
یک بوق...
دو بوق...
سه بوق...
تماس وصل شد.
اما هیچکس حرف نزد.
جیران آرام گفت:
— میدونم سرکان کیه.
سکوت.
— و میدونم کاراهانها هم توی ماجرای بابام بودن.
صدای نفس کشیدن آرامی از آن طرف خط آمد.
جیران ادامه داد:
— حالا نوبت توئه که جواب بدی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای مردی آمد:
— هنوز زوده، جیران.
جیران اخم کرد.
— برای چی؟
مرد آرام گفت:
— برای اینکه بدونی پدرت واقعاً چرا مرد.
تماس قطع شد.
جیران گوشی را پایین آورد.
اما این بار...
دیگر ترسی در چهرهاش نبود.
فقط یک تصمیم قطعی.
او قرار بود حقیقت را پیدا کند.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت13
جیران دوباره گوشی را برداشت.
پیام هنوز روی صفحه بود.
«نامه رو برای خودت نگه ندار.»
چند بار خواست جواب بدهد، اما انگشتش روی صفحه متوقف ماند.
نمیدانست آن طرف خط چه کسی نشسته.
و مهمتر از آن...
نمیدانست چقدر از او میداند.
گوشی را کنار گذاشت و نامه را دوباره باز کرد.
جملهی آخر هنوز ناتمام بود.
«اما چیزی که باید بیشتر از مرگ من از آن بترسی، کسی است که فکر میکنی...»
جیران با دقت به ادامهی صفحه نگاه کرد.
کاغذ از همانجا پاره شده بود.
نه اینکه جمله تمام نشده باشد؛
قسمت باقیماندهی نامه عمداً از بین رفته بود.
جیران آرام زیر لب گفت:
— چرا؟
صدای باز شدن در اتاق آمد.
جیران سریع نامه را داخل کشوی میز گذاشت.
لیلی وارد شد.
— چرا در اتاقت رو قفل کردی؟
جیران به سمتش برگشت.
— قفل نکرده بودم.
لیلی نگاه مشکوکی به او انداخت.
— حالت خوبه؟
— آره.
لیلی چند قدم جلو آمد.
— جیران...
— مامان؟
لیلی مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
— هیچی.
جیران نگاهش کرد.
— تو چیزی میدونی، مگه نه؟
لیلی رنگش پرید.
— دربارهی چی؟
— بابا.
لیلی چند ثانیه ساکت ماند.
— من قبلاً هرچی لازم بوده بهت گفتم.
جیران با تلخی خندید.
— نه مامان.
نگاهش جدی شد.
— تو فقط چیزهایی رو گفتی که میخواستی من بدونم.
لیلی چیزی نگفت.
جیران از جا بلند شد.
— من دیگه دنبال جواب میرم.
لیلی با نگرانی گفت:
— جیران، این کار رو نکن.
— چرا؟
— چون ممکنه آدمهایی که گذشته رو برات زنده کردن، از چیزی که فکر میکنی خطرناکتر باشن.
جیران چند لحظه به مادرش خیره ماند.
— پس واقعاً چیزی هست.
لیلی جواب نداد.
همین سکوت، برای جیران کافی بود.
.
.
.
آراس وارد عمارت شد.
این بار قبل از ورود به اتاق دیار، دو بار به در زد.
صدای دیار از داخل آمد:
— بیا.
آراس وارد شد.
دیار پشت میز نشسته بود.
نگاهش را از روی پرونده برداشت.
— چیزی پیدا کردی؟
آراس پوشه را روی میز گذاشت.
— دربارهی اون پاکت.
دیار نگاهش کرد.
— چی؟
— سرکان گفت آخرین بار پاکت دست حیدر بوده.
دیار ساکت ماند.
— مطمئنه؟
— میگه خودش پاکت رو دیده.
دیار به پشتی صندلی تکیه داد.
— بعدش؟
— نمیدونه چی شده.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
آراس نگاهش را روی صورت دیار نگه داشت.
— یه سؤال دارم.
دیار ابرویش را بالا برد.
— بپرس.
— چرا این پاکت برات اینقدر مهمه؟
دیار نگاه سردی به او انداخت.
— چون نمیخوام چیزی که مربوط به گذشتهست، دوباره دردسر درست کنه.
آراس لبخند کوتاهی زد.
— همین؟
— همین.
آراس چند لحظه ساکت ماند.
— دربارهی دختر حیدر هم...
دیار حرفش را قطع کرد.
— چیزی پیدا کردی؟
— نه. فقط فهمیدم امروز با یه مرد ملاقات داشته.
دیار نگاهش را از روی پرونده برداشت.
— چه مردی؟
— هنوز نمیدونیم.
— دنبالش بگرد.
آراس سر تکان داد.
— باشه.
دیار دوباره مشغول کارش شد.
برای او، جیران هنوز همان چیزی بود که از ابتدا بود:
دختر حیدر.
نه بیشتر.
اما اگر آن مرد با جیران دربارهی گذشته حرف زده بود، میتوانست برای پرونده دردسرساز شود.
آراس به سمت در رفت.
صدای دیار دوباره بلند شد:
— آراس.
برگشت.
— بله؟
— بدون اینکه جلب توجه کنی، بفهم اون مرد کیه.
— فهمیدم.
آراس بیرون رفت.
.
.
.
جیران جلوی کشوی میز نشسته بود.
نامه را دوباره بیرون آورد.
این بار عکس را با دقت بیشتری نگاه کرد.
حیدر کنار همان مرد ناشناس ایستاده بود.
اما چیزی در پسزمینهی عکس توجهش را جلب کرد.
تابلوی کوچکی روی دیوار بود.
روی آن فقط یک نشان دیده میشد.
یک حرف K داخل دایره.
جیران عکس را نزدیکتر آورد.
ناگهان صدای لیلی از پشت سرش آمد:
— این عکس رو از کجا آوردی؟
جیران برگشت.
لیلی با دیدن عکس، خشکش زده بود.
چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد.
جیران آرام پرسید:
— این مرد کیه؟
لیلی به عکس خیره ماند.
لبهایش لرزید.
— جیران...
— مامان، کیه؟
لیلی چند قدم عقب رفت.
— این عکس رو از کجا آوردی؟
جیران محکمتر پرسید:
— کیه؟
لیلی جواب نداد.
فقط به نشان روی دیوار نگاه کرد.
و زیر لب گفت:
— نباید این عکس رو میدیدی...
جیران احساس کرد قلبش فرو ریخت.
— چرا؟
لیلی سرش را بالا آورد.
این بار ترس را میشد واضح در چشمهایش دید.
— چون اون نشان...
مکث کرد.
— مربوط به کاراهانه.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت12
آراس چند ثانیه همانجا ایستاد.
نگاهش از صورت سرکان تکان نمیخورد.
— منظورت از این حرف چیه؟
سرکان سرش را پایین انداخت.
— من دربارهی دیار چیزی نگفتم.
آراس با لحن سردی گفت:
— ولی اسم کاراهان رو آوردی.
سرکان لبخند تلخی زد.
— چون حقیقت همینه.
— چه حقیقتی؟
سرکان جواب نداد.
آراس جلو رفت.
— حیدر چرا مرد؟
سرکان نگاهش را بالا آورد.
— چون میخواست یه چیزی رو فاش کنه.
— چی؟
— اسنادی که نباید دست کسی میافتاد.
آراس ابروهایش درهم رفت.
— چه اسنادی؟
سرکان لحظهای مکث کرد.
— اسناد مربوط به یه معامله.
— چه معاملهای؟
سرکان به پشتی صندلی تکیه داد.
— معاملهای که اسم چند نفر توش بود.
آراس بیحوصله گفت:
— اسمها رو بگو.
سرکان نگاهش کرد.
— الان نه.
آراس اخم کرد.
— وقت بازی ندارم.
سرکان آرام گفت:
— منم ندارم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد سرکان گفت:
— ولی یه چیز رو میتونم بهت بگم.
آراس منتظر ماند.
— اون پاکت هنوز دست همون خانوادهست.
آراس مکث کرد.
— کدوم پاکت؟
سرکان جواب نداد.
فقط نگاهش را از آراس گرفت.
آراس فهمید که چیزی را پنهان میکند.
— سرکان...
مرد آرام گفت:
— اگه پاکت پیدا بشه، خیلیها مجبور میشن جواب پس بدن.
.
.
جیران در اتاقش نشسته بود.
پاکت هنوز روی میز بود.
چند دقیقه بود که فقط به آن نگاه میکرد.
بالاخره پاکت را برداشت.
گوشهی آن قدیمی و کمی پاره شده بود.
روی پشت پاکت، با خودکار مشکی نوشته شده بود:
برای جیران
قلبش تندتر زد.
دستش لرزید.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک برگ کاغذ و یک عکس بود.
اول عکس را برداشت.
چهرهی پدرش بود.
جیران برای چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.
کنار حیدر، مرد دیگری ایستاده بود.
مردی که جیران نمیشناخت.
ا
کاغذ را باز کرد.
خط پدرش بود.
اولین جمله را که خواند، دستش روی دهانش رفت.
جیران با تعجب به صفحه نگاه کرد.
— نه...
کاغذ از دستش افتاد.
صدای مادرش از پشت در آمد:
— جیران؟
جیران سریع نامه را جمع کرد.
فقط یک جمله:
«نامه رو برای خودت نگه ندار.»
جیران به صفحه خیره ماند.
این بار دیگر ترسیده بود.
چون فقط یک نفر میتوانست بداند نامه دست اوست.
همان مردی که آن را به او داده بود.
.
.
.
آراس از خانهی سرکان بیرون آمد.
گوشیاش را برداشت و شمارهی دیار را گرفت.
تماس بعد از چند بوق پاسخ داده شد.
— بگو.
آراس بدون مقدمه گفت:
— سرکان زندهست.
چند ثانیه سکوت.
— چی گفت؟
آراس به ساختمان پشت سرش نگاه کرد.
— گفت حیدر قبل از مرگش دنبال اسنادی بوده.
دیار آرام پرسید:
— چه اسنادی؟
— نمیدونه یا نمیخواد بگه.
— و؟
آراس مکث کرد.
— اسم خانوادهی ما رو آورد.
لحن دیار تغییر نکرد.
— چیز دیگهای؟
آراس به آرامی گفت:
— گفت یه پاکت هنوز دست همون خانوادهست.
سکوت طولانی شد.
بعد صدای دیار آمد:
— آراس...
— بله؟
— هیچکس نباید اون پاکت رو پیدا کنه.
آراس ابروهایش را درهم کشید.
— چرا؟
دیار برای چند ثانیه جواب نداد.
بعد فقط گفت:
— چون بعضی چیزها بهتره برای همیشه دفن بمونن.
تماس قطع شد.
آراس گوشی را پایین آورد.
برای اولین بار، سؤال دیگری در ذهنش شکل گرفت.
دیار دقیقاً از چه چیزی میترسید؟.
#قانون_بی_رحم_دل
#هم_راز_ماه
#پارت11
جیران چند ثانیه نتوانست چیزی بگوید.
اسم کاراهان مثل چیزی سنگین در ذهنش مانده بود.
— چرا؟
مرد روبهرویش دستهایش را روی میز گذاشت.
— چون پدرت چیزی میدونست که نباید میدونست.
جیران اخم کرد.
— چی میدونست؟
مرد نگاهش را به اطراف چرخاند.
— اینجا جای حرف زدن نیست.
— پس چرا منو کشوندی اینجا؟
— چون باید میدیدمت.
جیران با عصبانیت گفت:
— من جواب میخوام، نه حرفهای نصفهنیمه.
مرد چند لحظه به او خیره ماند.
بعد دستش را داخل جیب کتش برد و یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
پاکت را روی میز گذاشت.
— این آخرین چیزیه که پدرت قبل از مرگش به من داد.
جیران به پاکت نگاه کرد.
— چرا به من میدی؟
— چون دیگه نمیتونم نگهش دارم.
جیران دستش را جلو برد.
اما قبل از اینکه پاکت را بردارد، مرد مچ دستش را گرفت.
— جیران...
لحنش جدی شد.
— اگه اینو باز کردی، دیگه نمیتونی برگردی به زندگی قبلیت.
جیران دستش را از دست او بیرون کشید.
— من دوازده ساله با یه سؤال زندگی کردم.
پاکت را برداشت.
— دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
مرد نگاهش کرد.
— اشتباه میکنی.
جیران ایستاد.
— چی؟
مرد آرام گفت:
— هنوز نمیدونی چه کسانی ممکنه برای این پاکت دنبالت بیان.
جیران نگاهش کرد.
— تو از چی میترسی؟
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
— امشب به هیچکس اعتماد نکن.
جیران پاکت را داخل کیفش گذاشت و از کافه بیرون رفت.
مرجان به محض اینکه جیران سوار ماشین شد، پرسید:
— چی شد؟
جیران کمربندش را بست.
— گفت مرگ بابام تصادفی نبوده.
مرجان مات ماند.
— چی؟
جیران کیفش را محکم گرفت.
— و گفت خانوادهی کاراهان توی ماجرا بودن.
مرجان چند لحظه ساکت ماند.
— جیران، باید بری پلیس.
— هنوز نه.
— چرا؟
جیران پاکت را بیرون آورد.
— چون اینو بهم داد.
مرجان به پاکت نگاه کرد.
— چیه؟
— نمیدونم.
— بازش کردی؟
جیران سر تکان داد.
— نه.
مرجان دستش را روی فرمان گذاشت.
— پس امشب تنهاش باز نمیکنی.
جیران به پاکت خیره شد.
— نمیدونم بتونم صبر کنم.
.
.
آراس مقابل مرد ایستاده بود.
اتاق کوچک و تاریک بود.
مردی که در را باز کرده بود، بالاخره خودش را معرفی کرد.
— سرکان دمیر.
آراس نگاهش کرد.
— پس خودتی.
سرکان لبخند تلخی زد.
— بالاخره یکی پیدام کرد.
آراس صندلی را جلو کشید.
— دربارهی حیدر حرف بزن.
سرکان نگاهش را پایین انداخت.
— دوازده سال گذشته.
— ولی تو هنوز زندهای.
سرکان خندید.
— زنده موندن همیشه به معنی فراموش کردن نیست.
آراس جدی گفت:
— حیدر چرا مرد؟
سرکان چند ثانیه سکوت کرد.
بعد سرش را بالا آورد.
— چون حاضر نشد سکوت کنه.
آراس خم شد.
— دربارهی چی؟
سرکان جواب نداد.
— دربارهی چه کسی؟
این بار سرکان مستقیم در چشمهای آراس نگاه کرد.
— کاراهانها.
آراس لحظهای ساکت ماند.
— دیار؟
سرکان چیزی نگفت.
اما همین سکوت کافی بود.
آراس از جا بلند شد.
— تو دقیقاً چی میدونی؟
سرکان به آرامی گفت:
— اگه میخوای جواب این سؤال رو بدونی...
مکث کرد.
— باید از خود دیار بپرسی.
آراس نگاهش کرد.
و برای اولین بار، چیزی در حرفهای سرکان بود که حتی او را هم نگران کرد.
چون اگر سرکان حقیقت را میگفت...
آنچه دوازده سال پیش اتفاق افتاده بود، فقط یک پروندهی قدیمی نبود.
راز بزرگی پشت نام کاراهانها پنهان شده بود.
