uk
Feedback
•مـُکـتَـشِـفـــ•

•مـُکـتَـشِـفـــ•

Відкрити в Telegram

°| ﷽ |° 🔎 مکتشفِ حقیقت؛ از دلِ تاریخ، فرهنگ و واقعیت‌ها تا چیزهایی که کمتر دیده‌ایم... اینجا هر پست، یک کشف تازه است. 🕊️

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 577
Підписники
-3424 години
-2167 днів
-1 14930 день

Триває завантаження даних...

Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
серпень '26
серпень '26
+146
в 4 каналах
липень '26
+3 070
в 8 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
30 серпня0
29 серпня0
28 серпня0
27 серпня+1
26 серпня0
25 серпня0
24 серпня0
23 серпня0
22 серпня0
21 серпня0
20 серпня0
19 серпня0
18 серпня0
17 серпня0
16 серпня0
15 серпня0
14 серпня+8
13 серпня+41
12 серпня+39
11 серпня0
10 серпня0
09 серпня0
08 серпня+24
07 серпня+33
06 серпня0
05 серпня0
04 серпня0
03 серпня0
02 серпня0
01 серпня0
Дописи каналу
2
بالاخره یکی پیدا میشه هم ذوقتو میبینه، هم حیفت نمیکنه، هم همیشه حمایتگرته‌، به پلن خدا اعتماد کن🌱
12
3
دو تا چیزو امیدوارم هیچوقت تجربه نکنید رها کردن در اوج خواستن و بی اهمیت شدن در اوج دلتنگی .
37
4
شبتون مهدوی:)♥️ نفستون حیدری:)🌚 ذکرتون یاعلی:)📿 مهرتون فاطمی:)💞 عشقتون حسینی:)🌹 قلبتون رضایی:)♥️ صبرتون زینبی:)✨ حجابتون فاطمی:)🧕 غیرتتون علوی:)✌🏻 شبتون متعالی:)💫 وضو یادتون نره رفقا..😎✌️ التماس دعا ...🤲
5
5
فکر کردند درد ندارد ضربه ها را محکم تر زدند . . . @moktashef133
فکر کردند درد ندارد ضربه ها را محکم تر زدند . . . @moktashef133
20
6
#کلام‌مولا امیر المومنین( علیه السلام) : دنیا مضحکه ای گریه انگیز است نهج‌البلاغه، غرر الحکم ۱۷۲۱
21
7
بابا برید خب اینهمه ممبر🙂
16
8
نرفتین‌کههههههههه😔😭
21
9
پست ممنوع✋🏻
25
10
۶ساعت بمونه ۱۰ ساعت پست ممنوع
26
11
بنظر من یه سر بزنید و واقعا از ته دل میگم پشیمون نمیشید منم موندگار شدم حقیقتش تازه تاسیسه پیوی بندرو سوراخ کردن برا حمایت یا علی ببینم چیکار میکنین
26
12
رفیق✨️ رفیق من🌙 بیا از امشب بجا اینکه من راحت حرف میزنم بریم با دختر بشینیم حرف بزنیم بشینیم با امام زمان درد و دل کنیم🌱 #تلنگر@zohor3130
26
13
چله ی رفاقت با امام زمان🌙
25
14
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ | یا مهدی اَدرِکنی🌙
25
15
#تبادل
23
16
آقا امام زمان رو با ذکر صلواتی یاد کنیم🥲 الهم عجل لولیک الفرج 🌿🤍 @moktashef133
29
17
دردناکه . . .💔
دردناکه . . .💔
29
18
៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ‹.مبتلای‌عشق🫠٬💙.› #پارت_دوم بابا با دیدن حرکات من سرشو به نشونه تاسف تکون داد ولی من اون لحظه هیچی برام مهم نبود فقط ذوق زده شده بودم. بابا بالاخره مجوز رفتنمو بهم داده بود البته با یه شرط که مطمئن بودم از پسش برمیام دیگه حتی به عواقب این ماجرا هم فکر نکردم سیما با سروصدای ما از اتاقش اومد بیرون نگاهی بهمون انداخت موهای بلوندش رو از جلو چشماش کنار زد و گفت: چه خبره اینجا ؟ برای جواب دادن پیش دستی کردم: قراره به زودی به آرزوم برسم سیما جووون نیشخندی زد +به کدوم آرزوت قراره برسی؟ لبخند حرص دراری زدم و در جوابش گفتم: بماند سیما زن بابام بود، چندسال پیش مامانم سرطان گرفت و درست چهارماه بعدشم فوت کرد و پیش هر دکتری هم بردیمش بی فایده بود به همین دلیل بود که بابام با سیما خانوم ازدواج کرد البته که سیما یه پا ابلیس بود برای خودش .. به بابا نگاه معناداری انداخت که گفتم: چیه ناراحت شدی بابا قبلش با جناب‌عالی هماهنگ نکرده ؟ سیما که جلوی بابا نمی تونست جوابمو بده فقط از حرص دندوناشو روی هم می فشرد با تنفر نگاهش کردم این زن باعث شد تا رابطه ی من و بابام سرد بشه و ازهم دور بشیم! از روی مبل پایین اومدم که بابا گفت : +برای آخرهفته قرار خواستگاری رو میزارم _باشه خیلی گشنم بود بعد از یه روز طولانی و خسته کننده دلم یه غذای گرم و خوشمزه میخواست رفتم تو آشپزخونه که ناهید خانم رو مشغول آشپزی دیدم ناهید خونمون کار میکرد یعنی درواقع کارایی که اون ابلیس انجام نمیداد افتاده بود گردن این بنده خدا من اصلا نمیدونم بابام چرا با سیما ازدواج کرد هیچ هنریم که نداره ماشاالله ناهید 40 سالش بود، شوهرش معتاد بود و برای اینکه خرج خودش و بچه هاشو دربیاره مجبور بود کار کنه و این واقعا خیلی غم‌انگیز بود! بوی خورشت قیمه اش دیوونه کننده بود _به به ناهید جونم چه کرده یه قاشق به سمتم گرفت و گفت: یه قاشق بخور ببین خوب شده _اصلا از همین الان میگم حرف نداره لبخندی زد چشماش از فرط خستگی قرمز شده بود یه قاشق از خورشت خوردم و فورا گفتم: مثل همیشه عالی شده، شما دیگه میتونی بری خسته هم نباشی - این رمان ادامہ دارد ‌.. نویسنده : مریم مرادي✍🏻 ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ ៸៸  ִֶָ៸៸ ּ ۪ ★ ִ
26
19
به وقت رمان 📚
21
20
کپشن؟!
7