روانشناسی | نورآ 🌔
Відкрити в Telegram
ـ پیشنهاد من؟ فقط کمی بهتر به آینه نگاه کن! ـ نورا | دانشجوی ارشد روانشناسی بالینی | دانشگاه شیراز. لینک ناشناس اگر حرفی داشتید: http://t.me/Chevalet_bot?start=PiBpA3fLbXsw جوابا رو اینجا میذارم: @yekhoone
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
586
Підписники
+3024 години
+427 днів
+12130 днів
Архів дописів
من خودم استان فارس هستم، و دانشگاه شیراز سومین اولویت من بود؛ واقعا میخواستمش!
هیچوقت اون لحظهای که واسه دیدن رتبهم وسط داروخونه روی صندلی نشستم رو فراموش نمیکنم. قلبمو توی دهنم حس میکردم و بعد از دیدن رتبهم چقدر تلاش کردم از شدت خوشحالی همونجا نزنم زیر گریه...
یادم نمیره که چطور با وجود اعتراضات، درگیری، کشتار، جنگ، مرگهای زیاد، تورم، به تعویق افتادن پی در پی کنکور، و ترس از مردن و نرسیدن، همچنان ادامه دادم. این اولین باری بود که داشتم برای چیزی که خودم میخواستم تلاش میکردم و انگار هیچ جوره نمیخواستم جا بزنم.
خوشحالم که ادامه دادم. اون مسیر برای من خیلی باارزش بود و هدف باارزشتر...
ـ مینویسم تا یادم نره چه روزهایی رو توی چه وضعیتی درس خوندم تا به چیزی که میخواستم برسم:)
ـ مینویسم تا تو هم یادت نره که شدنیه و جا نزنی🫂
انقدر این قبول شدن حس قشنگیه و انقدر سال سختی داشتیم که دلم میخواد به همه بابت قبولی و خوشحالیشون تبریک بگم😭😭
ـ امیدوارم هر کس دیگه هم که منتظر نتایج بوده نتیجه دلخواهشو دیده باشه،
کسایی که کنکور دارن سال دیگه بهترین نتیجه رو ببینن؛
و همگی موفق و مفید باشیم توی این مسیر🫂
یه چیزی که تو دنیای روانشناسی موافقشم این جملهست: هیچ حکم کلیای وجود نداره.
پس هیچ چیزی هم به طور کلی خوب یا بد تلقی نمیشه! هیچی همیشه خوب یا همیشه بد نیست. اینکه مغز دنبال هماهنگیه، کاملا بدیهیه؛ اما مسئلهی مهمتر اینه که فرد آگاه باشه نسبت به این موضوع. قطعا اینکه هیچوقت تغییر نکنیم و خیلی تعصبی باشیم خوب نیست، اینکه تا تقی به توقی خورد تبدیل به یه آدم جدید بشیم هم خوب نیست. حفظ تعادل مهمه؛ تعادل هم به معنای ۵۰ ۵۰ نیست. گاهی احتمال تغییر ۳۰٪ و گاهی ۹۰٪ ؛ بسته به موقعیت باید تصمیم بگیریم که انتخاب درست چیه.ـ سوال خوبی بود؛ بعدا باز بهش میپردازیم و وارد جزئیات میشیم:)
من یه چیزی رو نفهمیدم
حالا این مثلا تحریف باور و افکار چیز خوبیه یا بد؟ اینکه تغییر نکنیم خوبه یا تغییر کنیم؟
ـ هیچی دیگه این تحقیقو دیدم، یاد نظریه فستینگر افتادم گفتم باهاتون در میون بذارم🦦
شمام فکر کنید ببینید چه مثالی از این نظریه میاد تو فکرتون؟
نظریه ناهماهنگی شناختی، میگه هروقت ما یه ناهماهنگی و تضاد در افکارمون با رفتارمون حس کردیم، یا رفتارمون رو تغییر میدیم یا افکارمون رو تحریف میکنیم تا اون ناهماهنگی از بین بره!
به این مکالمه نگاه کن: + خیلی سیگار میکشیها! ضرر داره. _ اونقدرام ضرر نداره. + اتفاقا خیلیی ضرر داره. _ خودتم داری میکشی که! + من سالی یه بار... چند سال بعد: _ پس توام سیگاری شدی. + آره. _ ضرر دارهها! + نه بابا خیلیم ضرر نداره. _ آره منم همیشه میگم...اینجا دقیقا همون جاییه که رفتار، روی شناخت تاثیر گذاشته! یه فرد معتقد بوده سیگار خیلی ضرر داره » پس کم مصرف میکرده » کم کم مصرفش رفته بالا » بین باور و رفتار ناهماهنگی ایجاد شده » چون عمل سیگار کشیدن در حال انجامه، مغز باور رو تحریف میکنه تا ناهماهنگی از بین بره. ـ و اینکه مغز انقدر دنبال هماهنگی و آرامشه خیلی برام جالب بود:) همین الانم تو سرم کلی مثال اینجوری دارم از آدما. مثلا «چرا با لاک نماز میخونی؟ چون خدا گفته قبل از هر چیزی خوشحالی بندهم برام مهمه.» بامزهها:)😭😂
اینجا دقیقا همون دو راهیِ سختیه که بیشتر آدمها مسیر آشنا رو انتخاب میکنن.
_مسیر ناآشنا: باور قبلیم رو از دست بدم، دیوار باورهام فرو بریزه و بخوام آجرهای شخصیتم رو از اول بچینم.
+مسیر آشنا: تمام چیزهایی که خلاف باور من هستن رو نادیده بگیرم، و به باورهای آشنایی چنگ بزنم که شخصیت قبلی من رو محکمتر سر جاش نگه میدارن.
~» اینجا فرد افکار قبلیش رو نگه میداره تا از به وجود اومدن اضطراب ناشی از پوچ بودن زندگی و اهداف و ارزشهاش جلوگیری کنه.
پس میشه گفت اینجا شناخت(افکار) دارن رفتار رو هدایت میکنن.
اما آیا همیشه اینطوریه؟ پس چطور بعضی آدمها تغییر میکنن؟
موقع مطالعه مباحث روانشناسی، یکی از جالبترین نظریهها برای من، نظریهی «ناهماهنگی شناختی فستینگر» بود. چون وقتی خوندمش این قضیه خیلی برام ملموس بود؛ میدونم همهی آدمها هم تو زندگیشون دیدنش!
ـ اولش خیلی برام عجیب بود که چرا آدمها، چیزهای خلاف باورهاشون رو نمیپذیرن و انگار چشمشون فقط چیزهایی میبینه که تایید کننده اونها باشه.
اما رفته رفته متوجه شدم که مغز چقدر دنبال یه الگوی آشناست و چقدر از موقعیت جدید میترسه.
آدمها حتی توی ارتباطات بزرگسالیشون هم ممکنه توی تلهی «آشناست، پس خوبه!» گیر بیفتن؛ یه موقعیت بد فقط چون برای مغز آشناست و شبیه اون رو تجربه کرده، خوب تلقی میشه.حالا تصور کن فردی با یک سری باور بزرگ شده. اهدافش رو حول محور اونها شکل داده. مغزش باهاشون خو گرفته و شخصیتش به واسطه اونها ساخته شده... بعد یهو یه چیزی _یا چیزهایی_ خلاف باورهاش میبینه؛ فکر میکنید چه اتفاقی برای مغز میفته؟
دیشب فیلمِ «بوی خوش یک زن (1992)» رو دیدم.
درباره یه فرد نابیناست و یه دانش آموز که برای مراقبت ازش اومده...
فیلم غمِ ناشی از تنهایی که تبدیل به خشم شده بود رو خیلی قشنگ به تصویر کشیده بود.
دوستش داشتم.
از اون فیلمهاست که دیدنش بهت حس خوبی میده!
ـ وقتی کنکور داشتم این فیلم بهم پیشنهاد شد، اما اون زمان نتونستم ببینم. الان که دیدمش با خودم میگم اون روزا به دیدنش نیاز داشتم. یه جورایی امید میده به آدم:)
#معرفی_فیلم 📽
چقدر دلم میخواست میتونستم کتاب بخرم و تو دستم بگیرمش، و ببینم که چطور صفحههای خونده شده دارن رو هم جمع میشن...
چقدر گرون بودن کتابهای روانشناسی آزار دهندست:)
