𝐎𝐥𝐝 𝐋𝐞𝐚𝐭𝐡𝐞𝐫 𝐁𝐚𝐠
Відкрити в Telegram
446
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
Repost from KAİZEN
دلم هدفای بچگیامو میخواد؛ اینکه همبرگر باب اسفنجی رو بخورم، شنل شگفتانگیزانو بپوشم، ابری با احتمال بارش کوفتهقلقلی اختراع کنم، با مداد رنگی بتونم دروازهای به یک دنیای دیگه بکشم، نصفشب بیدار بشم و ببینم عروسکام شبها زنده میشن، یک ستارهی واقعی داشته باشم و بذارمش توی جیبم و با خودم همهجا ببرمش، به کارخونهی شکلات ویلی وانکا برم و هرچقدر میتونم شکلات بخورم، آدمفضاییها رو به خونهمون دعوت کنم و از عملیاتشون سر دربیارم، بتونم به رنگینکمون برسم و ابرها رو بغل کنم و کف اتاقم یک زیرزمین مخفی داشته باشم. دلم نمیخواست اونقدر بزرگ بشم که بفهمم همهی اینا فقط توی قصهها اتفاق میافتن، که عروسکها هیچوقت قرار نیست زنده بشن و ستارهها قابل چیدن نیستن. دلم میخواست بچهای میموندم که دنیا رو پر از رازهای کشفنشده میدید و لازم بود به خیالپردازیهاش ادامه بده تا بالاخره همهی آرزوهاش ممکن بشه.
Repost from 𝐂𝐨𝐟𝐟𝐞𝐞 𝐁𝐞𝐚𝐧 ☕︎𖦹
🤎🕯️ شما اگر توی دنیای یک کتاب زندگی میکردی، تو کتاب «سقوط» اثر آلبر کامو زندگی میکردی، مشتریِ مرموز و ناشناس همیشگیِ بار مکزیکسیتی در آمستردام بودی؛ زنی با کیفی از چرم قهوهایِ کهنه، دفترچه کرمرنگ و ذهنی که سالها تلاش کرده بود همهچیز را به نظم و کمال برسونه.
احتمالا شبها میرفتی بار، به اعترافات غریبهها گوش میدادی و گاهی با کلمنس دربارهی گناه، قضاوت و تصویری که آدمها از خودشان میسازن، بحث میکردی. منتها تفاوتت با اون آدم اینه که کلمنس از اعتراف برای محکوم کردن دیگران استفاده میکرد؛ تو یاد گرفتی اعتراف کنی، بدون اینکه خودت یا دیگران رو محکوم کنی.
و شاید همین موضوع کلمنس را دربار تو کنجکاو میکرد.
احتمالا تو اون دفترچهی کرمرنگت، بین جملههای پراکنده و طرحهای نیمهتمام، یک جمله نوشتی:
I am a different person to different people. But who am I, to me?
شاید اونجا برای اولین بار در زندگیات، حاضر بودی بدون اینکه بدونی دقیقاً چه کسی هستی، به زندگی کردن ادامه بدی. 🥀📖
Repost from خانهای رویِ آب؛
🍄 این پیام رو فور کنید؛ یک پست مشخص کنید فور بزنم اینجا باهم ببینیم.
☆لطفا محتوا داشته باشید و عکسها و پستها متعلق به خودتون باشه.
Repost from N/a
🕯 آخرین بار توی یک کتابفروشی قدیمی دیده شده بود؛ میان نامههای زردشده، ساعتهای ازکارافتاده و بوی خاطراتی که هنوز زنده بودن.
با خودش حالوهوای کلاسیک و پاییز رو برده بود؛ انگار تکهای از گذشته بود که اشتباهی در زمان حال جا مونده بود.
هیچکس دنبالش نرفت، چون فکر میکردن بالاخره راه برگشت رو پیدا میکنه؛ اما بعضی آدمها اونقدر در گذشته گم میشن که حتی وقتی راه برگشت رو پیدا میکنن، دیگه جایی برای برگشتن ندارن. 🍂🥀
https://t.me/OldLeatherBag
Repost from Little moments ⋆˚꩜
+3
Waffles, coffee, a cozy autumn afternoon, and so much happiness. What more could I ask for?
