424
Підписники
Немає даних24 години
-197 днів
+7030 днів
Архів дописів
424
اگر روزی این نوشته را خواندید... اگر روزی این چند صفحه به دستتان رسید، یعنی خواستم تکهای از قلبم را برای همیشه میان شما جا بگذارم. زندگی عجیب است. هیچکدام از ما نمیدانیم فردا چه خواهد شد. برای همین تصمیم گرفتم امروز، وقتی هنوز میتوانم بنویسم، از چیزهایی بگویم که شاید هیچوقت فرصت گفتنشان را پیدا نکنم. اول از همه... اگر روزی دلتان برایم تنگ شد، خواهش میکنم به جای اینکه ساعتها غصه بخورید، لحظهای به آسمان نگاه کنید. شاید پروانهای از کنار پنجره عبور کند، شاید نسیمی آرام صورتتان را نوازش دهد، شاید باران بیدلیل ببارد یا ابرها شکل قشنگی به خودشان بگیرند. همان لحظه لبخند بزنید و بگویید: «یادم آمد...» اگر خواستید عکسم را ببینید، فقط نگاهش نکنید؛ خاطرهای تعریف کنید، بخندید و یادتان باشد که من عاشق خندههای شما بودم. لطفاً تاریخ تولدم، ۵ فروردین را فراموش نکنید. هر سال، حتی اگر فقط برای چند دقیقه، به یاد همه آدمهایی باشید که دوستشان دارید و هنوز کنار شما هستند. قدر همدیگر را بدانید؛ زندگی از آن چیزی که فکر میکنیم کوتاهتر است. به پدر و مادرم... شما امنترین جای دنیا برای من بودید. اگر گاهی حرفی زدم که دلتان شکست، از ته قلبم مرا ببخشید. تمام خوبیهایی که در وجودم بود، از شما یاد گرفتم. همیشه دعا میکنم که سالم، آرام و خوشحال باشید. اگر روزی دلتان برایم تنگ شد، به جای اشک، برای هم چای بریزید، کنار هم بنشینید و از خاطرات قشنگمان حرف بزنید. به برادرم... شاید هیچوقت نتوانستم همه احساساتم را به تو بگویم، اما همیشه دوستت داشتم. بخند، زندگی کن، دنبال آرزوهایت برو و هیچوقت اجازه نده سختیها قلب مهربانت را عوض کنند. همیشه مراقب پدر و مادرمان باش؛ آنها تمام دنیای ما هستند. به دوست صمیمیام... از تمام روزهایی که کنار هم خندیدیم، حرف زدیم، ناراحت شدیم و دوباره آشتی کردیم ممنونم. رفاقت واقعی با گذشت زمان از بین نمیرود. اگر سالها بعد این نامه را خواندی، بدان که همیشه برایت آرزوی آرامش و خوشبختی داشتم. به همه دوستانم... اگر روزی از من دلخور شدید و فرصت عذرخواهی پیدا نکردم، مرا ببخشید. زندگی آنقدر کوتاه است که ارزش ندارد کینهای در دل بماند. بیشتر همدیگر را در آغوش بگیرید، بیشتر بگویید «مواظب خودت باش» و بیشتر دوست داشتن را به زبان بیاورید. آرزوهای زیادی در دلم بود... دوست داشتم شبها با موتور، زیر آسمان پرستاره، در جادهای خلوت رانندگی کنم. دوست داشتم ماشین رؤیایی خودم را داشته باشم، سفر کنم، لباسهایی را که همیشه در ذهنم طراحی میکردم بدوزم، چیزهای جدید یاد بگیرم، زبانهای مختلف را یاد بگیرم و هر روز نسخه بهتری از خودم باشم. شاید همه آرزوهایم یک روز به حقیقت برسند، شاید هم بعضیهایشان فقط در قلبم بمانند؛ اما مهم این است که هیچوقت از رؤیا دیدن دست نکشید. اگر روزی این نوشته را بستید و کنار گذاشتید، فقط یک خواهش از شما دارم: قدر آدمهایی را که امروز کنارتان هستند بدانید. به مادرتان بگویید دوستش دارید. پدرتان را محکم در آغوش بگیرید. با خواهرتان یا برادرتان بیشتر بخندید. به دوستتان پیام بدهید و احوالش را بپرسید. هیچکس نمیداند فردا چه هدیهای برای ما دارد. اگر سالها بعد کسی از من پرسید، فقط این را بگویید: «دختری بود که قلبش پر از رؤیا بود. دختری که با وجود همه سختیها، هنوز دوست داشت زندگی را، آدمها را و امید را دوست داشته باشد.» اگر توانستم حتی ذرهای مهربانی در دل کسی بکارم، همان برایم کافی است. و آخرین جمله... اگر روزی دلتان گرفت، به آسمان نگاه کنید؛ شاید همان لحظه، من هم در یکی از خاطرههای قشنگتان لبخند میزدم. نوژین
