مرثیه فرمانده.
Відкрити в Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
495
Підписники
Немає даних24 години
-217 днів
+12430 днів
Архів дописів
Repost from N/a
˒˒ قندعسلای منو نگا کنید ، اخه چقد شما احمق و کیوت و خرید میخورمتون نینیـیا😭🤏🏻
Repost from تهکوک فیکشن|𝑇𝑎𝑒𝑘𝑜𝑜𝑘
𖤛 #video #Taekook 𖤛
لبخندش مثل پر کردن خشاب اسلحه بود.
@Fiction1taekook1forever
Repost from تهکوک فیکشن|𝑇𝑎𝑒𝑘𝑜𝑜𝑘
+انقدر دوستت داشتم که حاضر نبودم حتی برای من چشمات اشکی بشه... اتقدر دوستت داشتم که بخاطرت از خودم متنفر شدم هیکاری!... اره.. کوک از اون حادثه زنده موند... قلبش آروم گرفت و نجات پیدا کرد،اما در همون لحظه از درون مرد! #spoil #Fiction #Love_story? @Fiction1taekook1forever
Repost from 𝐀𝐅𝐓𝐄𝐑 𝐌𝐈𝐃𝐍𝐈𝐆𝐇𝐓
- دیدی؟ دیدی بعد تو نمردم؟ دیدی بعد تو نفس کشیدم؟ بعد تو ادامه دادم؟ بعد تو خندیدم؟ بعد تو توی اجتماع موندم؟ بعد تو با آدمهای دیگهای آشنا شدم؟ بعد تو چیزهای جدیدی تجربه کردم؟ بعد تو زندگی کردم؟ بعد تو به روال قبلم ادامه دادم؟ ولی دیگه این من، اون من نیست... من بعد از تو زنده موندم، ولی بخشی از وجود من با رفتنت مرد! سردی چشمهاش داشت باعث یخبستن وجود مردی میشد که خودش از کوه یخ ساخته شده بود... - یادته چطوری برات میخندید؟ چطوری نگرانت میشد؟ حاضر بود زمین و زمان رو برات به هم بدوزه؟ بهت گفت که اگه همهی دنیا مقابل تو بایستن، منم مقابل همهی دنیا میایستم؟ درد تو بیشتر از اینکه خودت رو آزار بده، اشک از چشمهای اون جاری میکرد؟ حال خوبت دنیاشو میساخت و حال بدت، خونهی دوستداشتنیِ حال خوبش رو به ویرانه تبدیل میکرد؟ جلوی تو، ضعیفترین خودش بود، عجیبترین خودش بود، بیپناهترین خودش بود. - جونگکو... - ساکت شو، کیم؛ ساکت شو و بشنو! بشنو از منی که برای تو یک ورژن متفاوت بود. تکتک کلماتی که اون روز، به جای التماس کردن به تو، باید مثل یه پتک روی سرت آوار میکردم رو الان بشنو! یادته اون تیکه رو؟ تو اونو کشتی... تو بخشی از من رو کشتی که خیلی دوستش داشتم؛ بخشی که احساساتم توی اون متولد شده بود، بخشی که مثل یه بچهی لطیف و بیگناه بود. تو با دستهای خودت اونقدر گلوی اون بچه رو با کلمات زهرآلودت فشار دادی که از نفس افتاد. تهیونگ با اشکی که توی چشمهاش حلقه زده بود، بهش لبخند زد و گفت: - الان چی؟ نیشخند پر دردی زد و گفت: - الان؟ الان جای خالیِ یه چیزی توی وجودم کاملاً حس میشه. حس میکنم قلبم دیگه نیست. حس میکنم جای قلبم یه درد گذاشتن که وظیفهی قلب رو هم نمیتونه بهدرستی انجام بده. فقط درد میده. فقط درد... فقط درد... فقط درد... فقط درد... - کات! عالی بود. با صدای کارگردان نفس عمیقی کشید و از پوزیشن شقورقی که ایستاده بود، خارج شد. تهیونگ ضربهای به شونهی پسر زد و با لبخند گفت: - مهارت بازیگریت قابل ستایشه، جئون. هیچکس نمیتونه اینطوری عاشق بودن رو بازی کنه. متقابلاً لبخندی به پسر مقابلش زد و گفت: - چرا، میتونه. خیلیها توی زندگی واقعی هم توی یه رابطه همینقدر بازیگرن و سر یه عاشق کلاه میذارن...⭑𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 :𝖮𝖽𝖾𝗌𝗌𝖺
#moodboard⋆ ִֶָ ⋆ ִֶָ ⋆ @𝐀𝐟𝐭𝐞𝐫𝐌𝐢𝐝𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭
