مرثیه فرمانده.
Відкрити в Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
346
Підписники
+2624 години
-317 днів
+20330 день
Архів дописів
دیگران خیال میکنند سیگار از نوک آتشینش میسوزد.
نمیدانند سوختن، خیلی قبلتر آغاز شده است؛ از همان روزی که کسی، چیزی، یا خاطرهای درونِ انسان خاموش شد؛ و او برای گرم نگه داشتن آن ویرانه، به آتشی کوچک میان انگشتانش پناه برد.
بعضیها سیگار را برای فراموش کردن روشن میکنند. غافل از اینکه دود، حافظه ندارد؛ فقط درد را از چشمها به ریهها منتقل میکند.
دود، هیچ خاطرهای را با خودش نمیبرد. فقط آنقدر میان نگاهت میرقصد که برای چند ثانیه، خیال کنی دیگر چیزی یادت نیست. اما همین که آخرین پیچوتابش را در هوا گم میکند، تمام آنچه از آن فرار کرده بودی، آرامتر و سنگینتر از قبل، کنار تو مینشیند.
شاید به همین دلیل است که خاکستر، از خود دود صادقتر است. دود وانمود میکند همهچیز را با خودش برده؛ اما خاکستر، تنها چیزیست که از سوختن باقی میماند. شاهدی خاموش که ثابت میکند هیچ آتشی، چیزی را ناپدید نمیکند؛ فقط شکلش را عوض میکند.
آدمها هم همیناند. سالها میگذرند، چهرهها عوض میشوند، شهرها تغییر میکنند، اما بعضی دردها فقط از قلب به چشم، از چشم به ریه، و از ریه به سکوت مهاجرت میکنند.
برای همین است که گاهی آخرین پک، تلختر از اولینش است. نه چون سیگار عوض شده؛ بلکه چون حقیقت، دیگر جایی برای پنهان شدن پیدا نکرده است.
در پایان، همیشه این دود نیست که محو میشود... این تویی که کمکم میان چیزهایی که هرگز فراموش نکردهای، گم میشوی.
گفت: "زندگی کردن را یادم رفته"
و من به این فکر کردم که چطور یک نفر ناگهان به خودش میآید و میبیند که دیگر بلد نیست چطور زندگی کند؟
یک انسان باید به کجای اندوه رسیده باشد و باید کدامین مرحله از مراحل فروپاشی را پشتسر گذاشتهباشد که یک روز صبح از خواب بلند شود و نداند چطور زندگی کند و با زمان و فرصتی که به او داده شده دقیقا چهکار کند.
𝖣 𝖮 𝖮 𝖬 𝖤 𝖣
── 𝖦𝖾𝗇𝗋𝖾 ──
𝖬𝖺𝖿𝗂𝖺, 𝖢𝗋𝗂𝗆𝖾, 𝖯𝗌𝗒𝖼𝗁𝗈𝗅𝗈𝗀𝗂𝖼𝖺𝗅,
𝖬𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒, 𝖳𝗁𝗋𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋,
𝖣𝗋𝖺𝗆𝖺, 𝖡𝗋𝗈𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾
── 𝖲𝗒𝗇𝗈𝗉𝗌𝗂𝗌 ──
𝖵𝗄𝗈𝗈𝗄 — In a city where loyalty is
bought with blood and betrayal wears
the face of trust, every verdict creates
another criminal. Some people are
sentenced by the law... others by love.
"Not every prisoner lives behind bars."
𝖢𝖫𝖨𝖢𝖪 𝖳𝖮 𝖱𝖤𝖠𝖣
𝖯︎𝖺𝗋𝗍5╸ 𝖶𝗋𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖻𝗒 𝖧𝗎𝖽𝗌𝗈𝗇
مثلا الان بهم دست داد؛ ولی سر جدا شدن دستهامون از همدیگه، جفتمون فهمیدیم که حرف دارن.
بزرگترین اشتباهت این بود که فکر میکردی میتونی نویسندهی پایانها باشی؛ و این درحالی بود که تو حتی جرئت ورقزدن هم نداشتی.
