مرثیه فرمانده.
Відкрити в Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
495
Підписники
Немає даних24 години
-217 днів
+12430 днів
Архів дописів
و چه درد شیرینی بود؛
اینکه تمام دنیا مرا با زانو نزدنم به خاطر داشت، اما هیچکس نفهمید من سالهاست در معبد خاموش چشمهای تو زندگی میکنم؛ جایی که هر نگاهت، عبادت بود و هر بار پلک زدنت، پایان یک دعا.
و چه درد شیرینی بود؛ اینکه تمام دنیا مرا با زانو نزدنم به خاطر داشت، اما هیچکس نفهمید من سالهاست در معبد خاموش چشمهای تو زندگی میکنم؛
جایی که هر نگاهت، عبادت بود و هر بار پلک زدنت، پایان یک دعا.
برای اینکه میان صدها سرباز، فقط دنبال دو چشم بگردی. برای اینکه از هر نبرد سالم برگردی، نه به امید پیروزی، بلکه به امید اینکه هنوز آن نگاه، جایی در این دنیا نفس میکشد.
اگر روزی از من بپرسند مقدسترین چیزی که در تمام عمر دیدهام چه بوده است، از آسمان حرف نمیزنم. از بهشت هم نه. فقط از چشمهای سربازی میگویم که بیآنکه بداند، فرماندهاش هر شب، تمام غرورش را پیش پای همان دو چشم قربانی میکرد.
برای اینکه میان صدها سرباز، فقط دنبال دو چشم بگردی. برای اینکه از هر نبرد سالم برگردی، نه به امید پیروزی، بلکه به امید اینکه هنوز آن نگاه، جایی در این دنیا نفس میکشد.
اگر روزی از من بپرسند مقدسترین چیزی که در تمام عمر دیدهام چه بوده است، از آسمان حرف نمیزنم. از بهشت هم نه. فقط از چشمهای سربازی میگویم که بیآنکه بداند، فرماندهاش هر شب، تمام غرورش را پیش پای همان دو چشم قربانی میکرد.
برای اینکه میان صدها سرباز، فقط دنبال دو چشم بگردی.
برای اینکه از هر نبرد سالم برگردی، نه به امید پیروزی، بلکه به امید اینکه هنوز آن نگاه، جایی در این دنیا نفس میکشد.
من هیچوقت دستهایت را نبوسیدم.
حتی نامت را هم با صدای بلند نگفتم.
اما هر شب، پیش از آنکه خواب به سراغم بیاید، چشمهایت را به خاطر میآوردم؛همان دو دریای خاموش که اگر یکبار در آنها غرق میشدی، دیگر ساحلی برای بازگشت وجود نداشت.عشق را انکار میکردم. اما مگر میشود نام دیگری برای این جنون پیدا کرد؟
نمیدانم خدا در آن دو چشم چه رازی پنهان کرده بود که هر بار نگاهم در آنها گره میخورد، تمام غروری که با خون ساخته بودم، آرامآرام از شانههایم فرو میریخت.
انگار هر بار که مردمکهایت به من میرسیدند، جهان برای چند ثانیه دست از چرخیدن میکشید تا ببیند فرماندهای که هیچکس نتوانسته بود خمش کند، چگونه مقابل نگاه یک سرباز، بیصدا زانو میزند.
Repost from مرثیه فرمانده.
نمیدانم خدا در آن دو چشم چه رازی پنهان کرده بود که هر بار نگاهم در آنها گره میخورد، تمام غروری که با خون ساخته بودم، آرامآرام از شانههایم فرو میریخت.
انگار هر بار که مردمکهایت به من میرسیدند، جهان برای چند ثانیه دست از چرخیدن میکشید تا ببیند فرماندهای که هیچکس نتوانسته بود خمش کند، چگونه مقابل نگاه یک سرباز، بیصدا زانو میزند.
نمیدانم خدا در آن دو چشم چه رازی پنهان کرده بود که هر بار نگاهم در آنها گره میخورد، تمام غروری که با خون ساخته بودم، آرامآرام از شانههایم فرو میریخت. انگار هر بار که
مردمکهایت به من میرسیدند، جهان برای چند ثانیه دست از چرخیدن میکشید تا ببیند فرماندهای که هیچکس نتوانسته بود خمش کند، چگونه مقابل نگاه یک سرباز، بیصدا زانو میزند.
سالها به سربازها یاد دادم که نگاهشان را پایین بیندازند؛ چون چشمها، پیش از گلوله آدم را از پا درمیآورند.
بعد تو آمدی و من، برای اولینبار، از چیزی ترسیدم که نه اسلحه بود، نه جنگ. چشمهایت.
سالها به سربازها یاد دادم که نگاهشان را پایین بیندازند؛ چون چشمها، پیش از گلوله آدم را از پا درمیآورند.
بعد تو آمدی و من، برای اولینبار، از چیزی ترسیدم که نه اسلحه بود، نه جنگ.
چشمهایت.
Repost from 𝖲𝖮̸𝖴𝖨 𝖥𝖠𝖨𝖨
790 تا بشیم؟ Tag
هر عزیزی که به سقوط روح ملحق شد حمایتا دو طرفس و فعال باشید❕
