uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Відкрити в Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
495
Підписники
Немає даних24 години
-217 днів
+12430 днів
Архів дописів
چشم‌هات اینطوری پسند کرده

دیدگاه جالبی بود برام.

Repost from N/a
مرثیه فرمانده
آره.
اما نه از روی بی‌وفایی؛ از جایی که دیگر احساس می‌کرد فقط برای دیگری می‌جنگد و خودش فراموش شده. شاید اول فقط به کسی پناه می‌برد که به زخم‌های پنهانش گوش می‌داد، و بعد مرز بین همدلی و وابستگی را گم می‌کرد.

اینجارو 870 میکنید؟! ازتون پست فور میکنم خوشگلا

خاکسترهای من، لطف می‌کنید این رو استارت کنید؟

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

چون متاسفانه همینه. دقیقا دارم زندگیش می‌کنم که ای‌کاش، این نبود.

ممنونم از عزیزانی که فوروارد کردن.

Repost from N/a
🚩 You are the #beautiful ruin I’ve been craving, ⎯the sweet demise I refuse to escape...؛!

Repost from N/a
پایان؛ چیزی که همیشه آغاز چیز دیگری‌ست. از پایان تنفر دارم. من دوست داشتم تو مراقب قلب و روحم باشی، نه اینکه مرا به خدا بسپاری و بروی. دلتنگی تو چیزی نیست که بتوانم به آن عادت کنم. من می‌خواستم حال دلم را از تو جویا شوم ، نه غمت را در دلم .. تنها چیزی که هنوز اندکی مرا تسکین میبخشد، این است که تو، روزی مرا دوست داشتی. آهوهای دیوانه‌ای که تنها به شوق وزیدن باد در جنگل می‌دوند، شباهت بسیاری به من دارند. من به زمان و آینده ، همانقدر امید داشتم که تو به ادامه ، باور نداشتی. آری، می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند؛ اما زمان، گاهی فقط به قطره‌های آب فرصت می‌دهد که آن‌قدر کنار هم بمانند، تا روزی دریا شوند. اکنون من نیز می‌ترسم، می‌ترسم که قطره‌های غمت در دلم آن‌قدر زیاد شوند که دریایی بسازند و مرا چنان در خود غرق کنند ، که دیگر هیچ دستی توان بیرون کشیدنم را نداشته باشد. نمی‌توانم از تو متنفر باشم؛ تو آن‌قدر زیبا در دل من خانه کرده بودی، که حالا دلم، بیش از من، به دنبال تو می‌گردد. هنوز هم تو را در میان خاطره‌هایم جست‌وجو می‌کنم. آخر نمی‌توانم باور کنم که آفتابگردان من، روزی از خورشیدش، روی برگردانده. پشیمانی؛ چیزی که از همان ابتدا دل‌نگرانش بودیم. و سرانجام .. پشیمان شدیم. نه از عشق و نه از اینکه روزی آرزوی هم بودیم. پشیمان شدیم از اینکه نتوانستیم همان‌قدر که عاشق بودیم، عاشق بمانیم. میدانم که من تنها غم تو نبودم؛ اما تو، تنها غم من شدی. در آغوشم بگیر و مرا بار دیگر شیدا کن. زحل را میخواستم تا حلقه اش هدیه من باشد به انگشتانی که به زیبایی روی نوت های پیانو میرقصید!. اما اکنون، کاش فقط یک بار دیگر، همانند آخرین بار، در دلم امیدی روشن کنی و بعد باز هم رهایم کنی.. تو را برای ماندن میخواستم، اما کنار من نماندی. گفتی انسان ها فقط بخشی از مسیر همدیگر اند ، اما کاش تو هم مسیر همیشگیه من بودی. دوستت داشتم؛ دوستت داشتم... و مگر چیز دیگری هم بلد بودم؟. اما عشق، گاهی کافی نیست. البته حالا دیگر اصلا بحث، بحث عشق نیست؛ که اگر بود، من هنوز هم عاشقم. اما حالا دیگر نه عاشق تو .. بلکه عاشق کسی که روزی بودی. عاشق همان چشم‌های زیبا و غمگینی که به من لبخند میزد. عاشق خیال تو .. و عاشق نامی که با آن صدایم میزدی. اکنون کجایی؟ هنوز هم اگر دست هایم را داشتی، آنها را میگرفتی؟ تو نفس من بودی.. اما آیا حالا، نفس‌هایت را آسوده می‌کشی؟ لبخندت! همان لبخندی که روزی سهم من بود، هنوز هم بر لبانت می‌نشیند؟ می‌دانم، می‌دانم که خسته شده بودی، اما از چه؟ از عشق؟.

‌ Ты пришёл в нашу жизнь и ‌. озарил её новым светом.С твоим появлением улыбка стала ‌постоянным ‌ гостем нанаших лицах. Ты стал смыслом всей нашей жизни, мой сын.Ты — самое ценное, ‌ что у меня есть.

لابه‌لای نوشته‌هایم گم کردمت، کجایی؟

لابه‌لای نوشته‌هایم گم کردمت، کجایی؟

دلم تنگ شده‌. انقدر بغضمو قورت دادم که گلوم زخم شده. دلم داره تو اتیش نبودنت می‌سوزه.

اره ته، این خیلی دردناکه. ولی می‌دونی نقطه‌ی اوج این درد چه زمانیه؟ وقتی که از دست می‌دی. وقتی که جسم بی‌روح‌شو میارن تحویلت
اره ته، این خیلی دردناکه. ولی می‌دونی نقطه‌ی اوج این درد چه زمانیه؟ وقتی که از دست می‌دی. وقتی که جسم بی‌روح‌شو میارن تحویلت میدن. وقتی که دستاشو لمس می‌کنی ولی گرمایی احساس نمی‌کنی. وقتی که برای بازکردن چشم‌هاش بهش التماس می‌کنی.

لطف کنید هرکی اینجاست فور کنه

شنیدمش که راجبم گفته شده و خب، ارزشمند و جالبه برام.