مرثیه فرمانده.
Відкрити в Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
495
Підписники
Немає даних24 години
-217 днів
+12430 днів
Архів дописів
Repost from N/a
پایان؛ چیزی که همیشه آغاز چیز دیگریست. از پایان تنفر دارم. من دوست داشتم تو مراقب قلب و روحم باشی، نه اینکه مرا به خدا بسپاری و بروی. دلتنگی تو چیزی نیست که بتوانم به آن عادت کنم. من میخواستم حال دلم را از تو جویا شوم ، نه غمت را در دلم .. تنها چیزی که هنوز اندکی مرا تسکین میبخشد، این است که تو، روزی مرا دوست داشتی. آهوهای دیوانهای که تنها به شوق وزیدن باد در جنگل میدوند، شباهت بسیاری به من دارند. من به زمان و آینده ، همانقدر امید داشتم که تو به ادامه ، باور نداشتی. آری، میگویند زمان همهچیز را درمان میکند؛ اما زمان، گاهی فقط به قطرههای آب فرصت میدهد که آنقدر کنار هم بمانند، تا روزی دریا شوند. اکنون من نیز میترسم، میترسم که قطرههای غمت در دلم آنقدر زیاد شوند که دریایی بسازند و مرا چنان در خود غرق کنند ، که دیگر هیچ دستی توان بیرون کشیدنم را نداشته باشد. نمیتوانم از تو متنفر باشم؛ تو آنقدر زیبا در دل من خانه کرده بودی، که حالا دلم، بیش از من، به دنبال تو میگردد. هنوز هم تو را در میان خاطرههایم جستوجو میکنم. آخر نمیتوانم باور کنم که آفتابگردان من، روزی از خورشیدش، روی برگردانده. پشیمانی؛ چیزی که از همان ابتدا دلنگرانش بودیم. و سرانجام .. پشیمان شدیم. نه از عشق و نه از اینکه روزی آرزوی هم بودیم. پشیمان شدیم از اینکه نتوانستیم همانقدر که عاشق بودیم، عاشق بمانیم. میدانم که من تنها غم تو نبودم؛ اما تو، تنها غم من شدی. در آغوشم بگیر و مرا بار دیگر شیدا کن. زحل را میخواستم تا حلقه اش هدیه من باشد به انگشتانی که به زیبایی روی نوت های پیانو میرقصید!. اما اکنون، کاش فقط یک بار دیگر، همانند آخرین بار، در دلم امیدی روشن کنی و بعد باز هم رهایم کنی.. تو را برای ماندن میخواستم، اما کنار من نماندی. گفتی انسان ها فقط بخشی از مسیر همدیگر اند ، اما کاش تو هم مسیر همیشگیه من بودی. دوستت داشتم؛ دوستت داشتم... و مگر چیز دیگری هم بلد بودم؟. اما عشق، گاهی کافی نیست. البته حالا دیگر اصلا بحث، بحث عشق نیست؛ که اگر بود، من هنوز هم عاشقم. اما حالا دیگر نه عاشق تو .. بلکه عاشق کسی که روزی بودی. عاشق همان چشمهای زیبا و غمگینی که به من لبخند میزد. عاشق خیال تو .. و عاشق نامی که با آن صدایم میزدی. اکنون کجایی؟ هنوز هم اگر دست هایم را داشتی، آنها را میگرفتی؟ تو نفس من بودی.. اما آیا حالا، نفسهایت را آسوده میکشی؟ لبخندت! همان لبخندی که روزی سهم من بود، هنوز هم بر لبانت مینشیند؟ میدانم، میدانم که خسته شده بودی، اما از چه؟ از عشق؟.
Repost from 𝗏𝗂𝗇𝗎𝗋
چشمـانت آن دو گـوی فࢪیبنـده؛هنـگـامی کـه نگاهـم بـه نگـاهت دوختـه شـد در تکـاپـؤی عشـقی پـاک و مقـدس بـودم امـا هیـچ نیافتـم گـویا که تـنِ تـو آلـوده و گناهکـار بود! پیونـد مقـدسِ مـا متزلـزل بـا گنـاهانِ تـو آلـوده شـد بـه مقـدسـات قسـم خـوردم دوستـدارِ تـو بـاشم و تـورا مذهب خود بدانـم امـا افسـوس کـه تـو بنـده ای کافـࢪ بیـش نبـودی حـال خـواستـار آنـم فاحشـهای کـه تـو باشـی کافـر بمـاند؛ درون هیاهـوی تکبـࢪ غـࢪق بمـاند؛ از گنـاهِ مرتکبشده خشنود بمـاند! هنگـامی کـه آتش دوزخ دامـان گیـࢪت میشـود لبخنـدی شیـࢪیـن بـر لبـانم جاری میشـود
چـࢪا کـه دیدنِ زجـر یک گناهکـار هنگـامـی که تـاوان پـس مـیدهـد زیبـاتریـن موهبـت اسـت
حقایقی به تلخی ِ قهوه، تاوانی با شیرینیِ عسل.
Repost from ангел-хранитель
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد. گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد. در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛ جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم. در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است. اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد. من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام. و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
Repost from 𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓
عجیب است این شبهای بینهایت همراه با فکرهای بینهایت
یکی ز درد دوری مینالد و دیگری از درد جسمی
یکی ز فراغ یار در سکوت خویش مینالد و دیگری از درد روح و روان
یکی ز این همه عشق و محبت مینالد و دیگری از درد نداشتن عشق و محبت ،
ما ماندهایم و جهانی که پر از روایت های بیکران در سختی و آسانیست
در غم و شادیست و شایدم در تاریکی مطلق و روشنی خویش .
Repost from N/a
در فکره به او اسیره خلاء شدهام؛به نجوای آنچه در سایهساره غم به تنِ کاغذ انداخته، اکنون در بند این سطر ها به صیدِ "هیچ" رسیده ام... تکیه بر تازیانۀ این دلتنگیها در شب ، در روز ، در غربتِ فاتحِ امروز.. در ضیافتِ سایهای جان گرفته که به تکراره این اندوه عادت کردهام... آنگاه دردی به رول سیگار پیچیده تا غروبِ آن لحظهای که در شکستن قول ها هیچ مرزی ندیده.. در این حریمِ ماتم زده دچاره خنده ای کریح شده بودم.. قراره ما چه بود؟! به دیباچۀ عطای نفرتش قسم که هر آنچه نباید فروپاشید و آن یادگاری ها ،حتی به آن بوسه که رحمی ندیده گویی هرشب به دنبال شِبح عشقی در نگاهِ این خاکستری ام... به او که مینگرم هیچ نمیبینم و او زیبایی.. هیچ نمیفهمم و او شیدایی.. هیچ نمیدانم و او دیوانۀ طیفی معطر به رنگه..... درد ما چه بود؟! جز آنکه جان بود و میزبانِ همیشگیِ غمِ لایَزالِ چَشمانم که گویای همهچیز بود... از جنس سُربی یخزده که دستانش چون حریره خون بر گرمای روحم پیچید و در پایانِ راه در حال مرگم بود.. سهمِ ما چه؟! عشقِ بیریایی که ریخته در جامِ سراب ،مبدل به تندیسی سرد از تمامِ آن چیزهایی که روزگاری هر دو از آنها بیزار بودیم.. انسانی آلوده به تعفنِ غرور، به زیر خروارها نقابِ فریب و دروغ.. در برابر منی که منم؛ اولین بازنشستۀ غم ، در آخرین بهائی که بابت عشق میپردازم...
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
+1
ای کاش میتوانستم صدایت بزنم همانگونه که درحالت سرخوشیام برای نبودنت کنارِ دیگران میگریستم و دلتنگیام فریادهایی بود که در گلویم خفه میشد. هر جرعه ی این شرابِ مرگ، دلیلی بر خواستنِ افزون ترِ وجود و هستیات میشود و من حتی به تلخیِ این نابودی مانوسم. سهو من بود یا خطیئهی تو؟ گویی روزگار، مارا در این قبرستانِ دلباختگی به خاک سپرده بود ، شاید هم موعدِ دیدارمان گوری برای جفتمان خلق کرده بود. تورا به عشقمان قسم، تورا به آن زمانی که مرا میپرستیدی و من نیز تورا همچون معبود خود ستایش میکردم قسم، در رویاهایم نمایان نشو مرا در هجوعم نبوس و انگشت هایم را بندِ انگشت هایت نکن. این بنده ی درمانده ات را از این بیشتر به سمتِ هلاکت سوق نده. اگرچه این این زوال و فنا از سمتِ تو، همان برزخی است که به جنتِ هر عشقی، برترش میدانم.اما کاش مرا برازندهی وداعی نیکوتر میدانستی و اگر میدانستم فرجامِ داشتنت قریب است، تو را در ثانیه های انتهایی، سخت در آغوش میگرفتم عزیزکرده.
