اتاقِ فکرهای نصفِ شب
Відкрити в Telegram
همون ایانم🕯 در حاشیهی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
432
Підписники
-724 години
-627 днів
-7930 днів
Архів дописів
هیچوقت دوست ندارم از جزییات زندگیم و روزم تعریف کنم
مگه برای یه عده افراد خیلی خاص که اونم خیلی کم پیش میاد باکسی اینقدر راحت بشم.
معمولا بخاطر اینکه شنوای خوبی هستم و گاها حامیای گرم، زیاد از روزشون برام تعریف میکنن و متعاقبا از من انتظار دارن که منم مثل خودشون باشم.
ولی نمیتونم
و همین سوتفاهم پیش میاره
اما مگه من پرسیدم که تو میپرسی؟
یکسری از آدما هستن که خصوصیات مختلفی دارن
اونا کلا تو سکوت ان ، دوست ندارن کسی اونارو از لاک خودشون دربیاره
از دستتون ناراحت نیستن فقط ترجیح میدن سکوت کنن و مثل بقیه اهل صحبت کردن و ری اکشن نشون دادن نیستن
و همه چیز درونشون شکل میگیره
حتی افسرده هم نیستن تو وجودشون شاد و خوشحالن
پس Don't judge
گفت:راستی شما شیرینی بلدی درست کنی؟
گفتم:من غذاهم بلد نیستم درست کنم، بیخود دلخوش نکنی به من
امیدوارم مرگ حسی شبیه بغل گرفته شدن از صندلی عقبی ماشین باشه که خواب و بیدار منو تا تخت خواب میبرن در حالی که پتو رو روی خودم کشیدم و چشمام رو بستم میتونم صدای آدمایی که دوستشون دارم رو بشنوم که از لای در نیمه باز دارن حرف میزنن
مهری
در هیاهوی اشیاء بودم که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود . نوازش بود. هر چه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچههامان را میگشاییم، و یکدیگر را صدا میزنیم، و صدا زدن چه خوش است.
صدایی نیست که نپیچد. و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربانتر از آن است که پنداشتهایم. من گوش به زنگ وزشها نشستهام. و نگاه میکنم. زندگی را جور دیگر نمیخواهم. چنان سرشار است که دیوانهام میکند. دست به پیرایش جهان نزنیم.
"نامه سهراب سپهری به مهری، ۲ اردیبهشت ۱۳۴۲"
بدیه حس ششم قوی میدونی چیه؟
اینکه میدونی جریان چیه ولی مدرکی برای اثباتش نداری.
ولی این فکت که جونگ یو بعد از اینکه دوباره دلش با پی او صاف شد موهاش فر شد:)))
Repost from 𝗨𝗻𝘁𝗶𝗹 𝗜 𝗯𝗹𝗲𝗲𝗱 𝗼𝘂𝘁
شما میگید "دوستت دارم" ولی جونگ یو میگه:
"یهویی سر و کلهت پیدا شد و توی زندگی فلاکتبار من اومدی. باعث شدی از اینکه موسیقی رو جدی نمیگرفتم خجالت بکشم، درحال غرق شدن توی تروماهام بودم ولی این تو بودی که منو بیرون کشیدی. حالا که به گذشته فکر میکنم وقتی گیج و درمانده بودم تو بودی که منو به موسیقی برگردوندی. تو روشنایی و امید من بودی حتی وقتی خودمو توی حس انتقام باخته بودم، با رویای چهار دستی پیانو زدن با تو خوابم میبرد..."
وای جونگیویااا
عاشقی که تو هستیییییی
اول که بیخیال انتقام شدی
قطعهتو دادی به کسی که متنفر بودی ازش و در عین حال عاشقش بودی و در نهایت تسلیم علاقهت شدی
کلی زجر کشیدی کلی درد کشیدی تنها یادگاری مادرتو ازت گرفتن
بارها از سمت پی او پس زده شدب ولی باز هم وقتی شنیدی داره از پیانو دست میکشه مثل همیهش چیکار کردی؟
یعنی چی که پیانو شو میخری و میذاری پیش پیانوی یادگاری مادرت
یعنی چی که با تزریق دارویی که فقط چندساعت بتونه عذاب وجدان پی او رو از بین ببری و با پیانو اشتیش بدی دستتو برا همیشه فدا کردی
بمیرم برا مظلومیتت پسرم بمیرم برا عشقی که هیچوقت روی خوش بهت نشون نداد
ولی چرا باخودتون فکر نکردید که جونگ یو واقعا چطور تونست ببخشه؟
خیلی حرفه هاا
البته که پس او با مامانش تفاوت زیادی داشتن
ولی خب..
