uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

Відкрити в Telegram

من؟ شاید هیچ‌کاره، شاید هم نیم‌چه نویسنده. @Thecrrazyhearbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
6 539
Підписники
-9324 години
+3 0947 днів
+2 43330 днів
Архів дописів
دور از هر گونه طرفداری یا توهین به این شخص می‌خوام راجع‌به یه موضوعی صحبت بکنم.

قبلا حس میکردم باهات حال میکنم اما الان میبینم خودتو میگیری ازت خوشم نمیاد

ایگنور شدم.

یکم چنل رو آن‌میوت می‌کنید؟

با بالا رفتن از کسی نمی‌تونی رشد کنی و موفق شی.

گیر کردیم رو 3737. ممکنه این پیام رو فور کنید دوستای جدید بهمون اضافه شه؟ من‌هم براتون فولدر می‌زنم.💙

سه چنل مونده.

این پیام رو فور کنید، واستون یه چیزی بنویسم. ظرفیت: ده چنل.

دو کا شدنت مبارک.🫶🏻 لیاقتش رو داری، من‌هم می‌آم تو کافه‌ت چایی ترکی می‌دم به ملت.😃

یکی از اخلاق‌هایی که مامانم داره و راجع‌بهش می‌تونم براش بمیرم، اهمیت‌دادنش به نون ئه. امکان نداره بریم بیرون، یه تیکه نون رو زمین ببینه و خم نشه تا برش داره. حتی اگه جلوی راهش نباشه، می‌ره برش می‌داره، می‌ذاره رو سکو و می‌آد. همین اخلاقش به من یاد داده نون برام مقدس باشه. و وظیفمه هر جا رو زمین نون دیدم، برش دارم تا جلو راه نباشه و کسی لگد نزنه.

آدم‌ها می‌تونن بهترین لباس‌شون رو بپوشن، می‌تونن با دوستاشون برن بیرون، می‌تونن بلند قهقهه بزنن، می‌تونن تولد بگیرن، می‌تونن مهمونی برن، می‌تونن برن بیرون و بگردن، می‌تونن برای فردا آلارم بذارن، می‌تونن شاد باشن، می‌تونن تو جمع باشن، اما بعد جون خودشون رو بگیرن. خودکشی ربطی به خنده و قهقهه یا حتی حال بد و افسردگی نداره.

خوشحال می‌شم نظراتتون رو بشنوم.

چشم‌هایم روی کلمات سر می‌خورند. نمی‌خوانمشان. دارند مرا می‌خوانند. این آخرین قانون است؛ قانونِ هم‌آمیزی. قانونی که قرار بود میانِ من و کلمات مرزی باقی بگذارد، اما حالا خودِ مرز را هم بلعیده است. اول فکر کردم خسته‌ام، بعد فکر کردم حواسم پرت است، بعد فهمیدم نه... مشکل از چشم‌هایم نیست. کلمات جابه‌جا شده‌اند. هر بار که نگاهشان می‌کنم، یک چیزِ دیگر می‌نویسند. هر بار که می‌خواهم پاکشان کنم، می‌بینم جمله‌ای تازه روی صفحه نشسته که قسم می‌خورد من خودم آن را نوشته‌ام. نوشته‌ام؟ صبر کن. این «من» دقیقاً کدام من است؟ شاید برای اولین‌بار فهمیدم کلمات هیچ‌وقت تابع من نبودند، من برده‌ی آن‌ها بودم. من فقط به آن‌ها اجازه می‌دادم از دهانم بیرون بیایند، روی کاغذ بنشینند، و وانمود کنند که صاحب دارند. اما حالا دیگر وانمود نمی‌کنند. حالا کلمات صاحبِ خودشان را می‌شناسند. مرا. هر جمله‌ای که می‌نویسم چیزی را از من برمی‌دارد. یک خاطره، یک صدا، یک اسم، یک تکه از آن چیزی که زمانی فکر می‌کردم «خودم» است. و بدتر از همه این است که دیگر نمی‌توانم تشخیص بدهم کدام جمله را من نوشته‌ام و کدام جمله مرا نوشته است. گاهی وسطِ یک سطر ناگهان دستم می‌ایستد. چون جمله زودتر از من می‌داند قرار است کجا بنشیند. گاهی کلمه‌ای را پاک می‌کنم و چند ثانیه بعد دوباره همان‌جا پیدایش می‌کنم. گاهی قبل از اینکه بنویسم، می‌دانم جمله چیست. نه... این من نیستم که می‌دانم. جمله است که مرا به خاطر دارد. حالا دیگر از کلمات نمی‌ترسم. از چیزی می‌ترسم که پشتِ آن‌ها ایستاده. چون اگر من نویسنده نیستم، اگر این دست مالِ من نیست، اگر این فکرها از من شروع نشده‌اند... پس چه کسی تمام این مدت داشته از طرفِ من می‌نوشته؟ چشم‌هایم دوباره روی کلمات سر می‌خورند. آخرین جمله را می‌بینم. من آن را ننوشته‌ام. مطمئنم. اما جوهر هنوز خیس است. و جمله، با خطِ خودم، فقط یک چیز نوشته: «بالاخره فهمیدی؛ تو هیچ‌وقت نویسنده نبودی. تو فقط یکی از کلماتِ من بودی.» .صاد.

60 تا ریکت تا 200 تایی شدن. :))

من تو رو خیلی "امروز چقدر خوشگل شدی. " ، "مراقب خودت باش. " ، " غذا خوردی؟ " ، "لباس کلفت پوشیدی سردت نشه؟ " ، " رسیدی خونه؟ " ، " چخبر؟" ، "خوبی؟ " ، " فلان چیزو دیدم یادت افتادم. " ، " برات خریدمش چون دوستش داشتی. " ، " غذا مورد‌علاقه‌ت رو درست کردم. " ، " نگرانتم. " ، " حواسم بهت هست. "

کیا رو هر روز چک میکنی؟

چنلایی که هر روز چک می‌کنم، واقعا قشنگن. کاش چنلِ منم قشنگ بود.