uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

Відкрити в Telegram

من؟ شاید هیچ‌کاره، شاید هم نیم‌چه نویسنده. @Thecrrazyhearbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
6 539
Підписники
-9324 години
+3 0947 днів
+2 43330 днів
Архів дописів
ماهی سیاه کوچولو هم چیز خوبیه

https://t.me/TheCrrazyWritter/8564 پی‌دی‌اف‌ش رو داری؟

شازده کوچولو انتخاب مناسبی‌ئه.

https://t.me/TheCrrazyWritter/8552 فرقی نداره ولی چون زیاد کتاب نخوندم نمیخوام چیزی باشه که خیلی سنگین باشه و نتونم متوجه بشم.

میشه بهم کتاب پیشنهاد کنی؟

آشفته

اُمیدوارم بهتر بگذره.

میگذرد..

میشه به منم توصیه هایی هدیه کنین تا بتوانم خوب بنویسم

به بنده لطف دارید.

نوشته های تان جادویی است

بیشتر کتاب بخون.

برای اینکه قلمم بهتر بشه چیکار باید بکنم؟

صحبت کنیم بچه‌ها؟

نقدی نظری؟

یهو توی گوشم نویز می‌زنه. نه اون‌قدری بلنده که بترسونتم؛ اون‌قدری عمیقه که چند ثانیه همه‌ی صداهای دنیا رو بی‌معنی می‌کنه. انگار یه فرکانسِ ناشناخته از یه جایی بینِ حافظه و استخونم رد می‌شه؛ جایی که هیچ‌کس بهش دسترسی نداره، حتی خودم. و عجیب اینه که نویز همیشه از بیرون نمیاد. گاهی سال‌ها حرف نزدن، سال‌ها توضیح دادن، سال‌ها گفتنِ «چیزی نیست»، بالاخره یه روز یه راهی برای شنیده شدن پیدا می‌کنن. نه به شکلِ کلمه؛ به شکلِ خش‌خش. یه صدایی که نمی‌فهمی از کجای آدم شروع شده و قراره کجاش تموم بشه. شاید مغز، وقتی دیگه بلد نیست درد رو ترجمه کنه، اونو تبدیل می‌کنه به نویز. مثل یه رادیو که سال‌ها دنبال یه ایستگاه گشته و آخرش فقط پارازیت گیرش اومده. بعد تو می‌مونی و یه صدایی که هیچ معنایی نداره، ولی عجیب آشناست. چون یه جایی می‌فهمی این نویز، صدای همه‌ی چیزاییه که یه روز می‌تونستی بگی و نگفتی. صدای آدمایی که موندن ولی دیگه «موندن» نبودن. صدای آدمایی که رفتن ولی رفتنشون هیچ‌وقت تموم نشد. صدای خودت، وقتی هر بار گفتی «خوبم» یه تیکه از حقیقتت رو یه جایی توی خودت دفن کردی. و حالا هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا وسط یه اتاقِ ساکت، یهو گوشت پر از صدا می‌شه. هیچ‌کس نمی‌فهمه بعضی سکوتا اون‌قدر طولانی‌ان که وقتی بالاخره می‌شکنن، دیگه شبیه صدا نیستن. شبیه فروپاشی‌ان. بعد نویز قطع می‌شه. یه‌دفعه. و سکوت، جوری روی اتاق می‌افته که انگار یه چیزی از دنیا کم شده. ساعت هنوز کار می‌کنه، چراغ هنوز روشنه، آدما هنوز حرف می‌زنن. زندگی، بی‌خبر از همه‌چی، بی‌رحمانه ادامه داره. ولی تو می‌فهمی همه‌ی اون صداها هیچ‌وقت برای شنیده شدن نبودن؛ فقط راهی بودن برای اینکه یه چیزی توی وجودت تا آخرین لحظه ساکت نشه. و حالا که همه‌چی خاموش شده، تازه می‌فهمی فروپاشی اون لحظه‌ای نیست که چیزی می‌شکنه. اون لحظه‌ایه که بعد از شکستنِ همه‌چی، دیگه حتی صدای شکستن هم به گوشت نمی‌رسه. و اون‌وقته که توی اتاقی که ظاهراً هیچ اتفاقی توش نیفتاده، یه آدم نشسته؛ نفس می‌کشه، نگاه می‌کنه، حتی هنوز شبیه خودشه. فقط یه فرق کوچیک هست، دیگه هیچ صدایی از جایی که یه روز «خودش» بود بلند نمی‌شه. و شاید اون‌جا همون‌لحظه‌ایه که مغز برای اولین‌بار خودکشی می‌کنه. .صاد.