℘ 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝗎𝗉𝗈𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗋𝗎𝗂𝗇 (rest)
Відкрити в Telegram
✿ ིུ ☕️ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖫𝗎𝗇𝖺𝗋 𝗏𝖺𝗅𝗅𝖾𝗒𝗌 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗂𝗇𝖽. ᯓ چـنل مـحافـظ و لیـست نوشـتههـا : @thaifictionguide
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
491
Підписники
-224 години
-97 днів
+730 днів
Архів дописів
واقعا خط به خط مارون غمه. شخصا دلم میخواد بپرم وسط داستان، چهارتاشونو بردارم ببرم نجات بدم
اینم بگم؛
الان دو هفتهست که بعد از خوندن پارت جدیدی که میذاری میرم عکسی که از مارون تو چنل نگار گذاشتی رو میخونم و خودمو میزنم.. پس کی میرسیم به اونجااااااااااااایممایهیمماساسمسمسناسنسنیمسنس
اصلا چرا نمیرسیم به پارت یازده پیر شدممممم
یه سوالی هم برای پرسیدن دارم که نمیدونم میتونی جواب بدی یا نه؛
چرا پرث اسم "مارون" رو برای خودش انتخاب کرد؟
سلام✨️پارت خیلی جذابی بود و کلی خسته نباشی💖
دربارهی راچا... اینو یادم رفت زمان خوندن پارت قبلی بگم، ولی "باید ببینم ارزش قیمتی که در ازاش اینجاست رو داره یا نه" یعنی چی؟ راچا دقیقا دنبال چیه؟
مگه نگفتی به هرقیمتی که شده بیارش؟ خب یعنی خوشحالیش برات مهم نیست، اونوقت الان چی میخوای؟ چرا انگار به جای اینکه خواستهت به وراثت رسوندن پسرت باشه بدبخت کردنشه و دنبال نقطه ضعفشی؟
و نانی...این حجم از نگرانیش برای سانتا و حال بدش حال منم بد میکنه:(( پسرک بیچارهم:( نمیدونم ولی حداقل سانتا اسکای رو داشت نه؟ نانی برخلاف میلش از باباش جدا شد و پا به همچین خانوادهای گذاشت و بار تمام انتظاراتی که از خودش و سانتا داشتن رو تنهایی به دوش کشید و کسی کنارش نیست که صرفا خود واقعی نانی رو دوست داشته باشه و پذیرفته باشه بدون هیچ انتظاری، یا حداقل بتونه باهاش حرف بزنه... نانی و سانتا هردو دارن درد میکشن و محبتی که لایقش بودن و هستن ازشون دریغ شد ولی سانتا داره با کارهایی که میکنه شرایط رو برای جفتشون سخت تر میکنه و حتی نمیشه بهش ایرادی گرفت چون رفتارش از رفتار نانی در گذشته نشات میگیره. نمیدونم فقط درباره ی جفتشون گیج و ناراحتم.
این دو نفر الان با وجود تغییرات سانتا بیشتر از هر زمانی به هم شبیه هستن، هرچقدرم که سانتا نپذیره و انکار کنه.
و دربارهی اسکاینانی، انگار یه حرفایی در طول اون یک ماه بینشون رد و بدل شده که ما خبر نداریم؟
احساساتشون عمیق تر از چیزیه که انتظار میرفت.
و چقدر خوبه که اسکای هست تا به نانی یادآوری کنه که وجود داره. نه فقط به عنوان فرزندخوندهی پونگساپاک، بلکه به عنوان چیزی که واقعا هست. به عنوان یک انسان.
داشتم برای اینکه اسکای گفت "به خودت اجازهی داشتن منو بده" جیغ میکشیدم که رسیدم به "اسکای سعی کرد با گرفتن یقهی پسر بزرگتر و بوسیدنش در همون جمع همه چیز رو خراب نکنه" خب آخه پسرهی عاشقققققققققق😭😭😭😭😭بیاین برین سر خونه زندگیتون دیگه نمیتونمتون😭
بعد چی؟ "-پس زل زده بودی بهم؟ +آره میشه گفت." من اینو اعتراف در نظر میگیرم هیرانکیت. حالا تو هرچقدر که میخوای انکار کن.
حتی نمیتونم توضیح بدم که چقدر جملهی "چون پسر مقابلش نه تنها آسمون، بلکه خورشیدی بود که هربار به زمین قلب پسر میتابید" توصیف قشنگی بود... قشنگ با خوندنش یک انفجار درخشان تو ذهنم رخ داد. ولی بعدش با گفتن سایه بودن نانی و برداشته شدنش از زندگی دیگران واقعا کلی قلبم درد گرفت و مچاله شد:(((
کاش دیالوگی بین مارون و سانتا هم داشتیم چونکه من الان باید یککک هفتهههه دیگه براش صبر کنم آخه چطورررر؟؟؟؟
و در آخر اینکه، ببخشید که خیلی زیاد حرف زدم (هنوزم تموم نشدن) این پارت خیلی خیلی خیلی قشنگ بود... همه ی دیالوگ ها رو دو بار خوندم و واقعا همشون مستقیم قلبم رو لمس کردن... مرسی که مارون رو با ما به اشتراک میذاری نوآ💕
درود بر تو مارون همیشه باعث میشه من به دنیایی عجیب و اشنا برم و همزادپنداری کنم با شخصیت هاش طوری که بینشون وضع متشنج و سنگین کاملا حس میشه تشکر از تو و خسته نباشی
من با خط به خط چپتر امشب:
😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨
من اومدم نظر جواب بدم اما شما بچههای خوبی باشید حسابی بخوابید و استراحت کنید بعدش بیاید اینجا رو چک کنید
سلام بچهها، من بدبختانه دارم درس میخونم ولی حواسم به پیامای بات هست. ☝🏻
Repost from 𝗉𝗉𝗐𝖽𝖺𝗒𝗌 | the missing sunshine
🐇 : phumasha & Mr. Bear
#pondphuwin
Mr. Bear and Masha !
Repost from 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖵𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾
New reason
Part8:Are you really the person I’ve been looking for all these years?
