𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖵𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾🆕
Відкрити в Telegram
A safe house for all the vampires🩸 Talk to me? @Ewanibot Challenges : @deadvampire_7
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
718
Підписники
-124 години
+27 днів
+7930 днів
Архів дописів
Repost from ᯓ𝖡𝖾᥆𝗆 𝖼𝗅ᥙ𝖻᭡
⭐این پیامو فور کنید؛
۱۵ چنل اول یه پست مشخص میکنن استارز میدم.
۱۰ چنل دوم پست مشخص کنن فور کنم +۱۰۰ ویو بگیره.
حتما و حتما اینجا جوین باشید ⭐
Repost from N/a
در ایـن انـدوهِ خامـوشِ بـےتو و انـعکاسِ نـبودنت در اشـکهاےِ نـیمـہشـب؛
هنگامی که گوشهای خیره به آسمان تاریک نشستهام و گوش میسپارم به سکوت جهان. و این نفسهای خسته که یکی پس از دیگری از سینهام بیرون میروند، با حسی شبیه خفگی. محبوبِ من، تو را آزار نمیدهند؟ جایت در خلوتِ خسته و بیپناهِ قلب من خوب است؟ متأسفم عزیزِ من، اگر باعث آزار تو شدم. متأسفم که قلبم را به دستان بیحواس تو سپردم و حالا تو ناچاری در چنین جای فرسودهای زندگی کنی، در جایی که تمام این مدت هرچه توانستم برای دوباره ساختنش تلاش کردم. بلند شدم، راه رفتم، زخمها را کنار زدم و خواستم از میان ویرانههای خودم همه چیز را از نو بسازم. اما آن روزها نه شانهای بود برای تکیه کردن، نه دستی برای نگه داشتن و نه آغوشی که به رویم باز شود. زخمها دوباره سر باز کردند و من افتادم. بار دیگر طعم سقوط را چشیدم؛ این بار دردناکتر. من ماندم با تمام احساساتم با تمام اشکهایم سرگردان در اعماقِ آن سیاهیِ بیانتها. روزی که از من گذشتی خورشید هنوز در آسمان بود، اما روشناییاش دیگر سهمی در دنیای من نداشت. هوا گرم بود، با این حال تنها چیزی که در وجودم احساس میکردم سرمایی بود غریب، سرمایی که از قلبم عبور میکرد و لرزه بر تنم میانداخت. من مانده بودم معلق جایی میانِ از دست دادن و تمنایِ نگه داشتن. بر لبهی پرتگاهی ایستاده و دستانم را به سوی تو دراز کرده بودم. محبوبِ من، چرا دستانی را که روزی نجات من بودند، از من دریغ کردی؟ من میدانستم سقوط خواهم کرد، میدانستم خواهم شکست. اما صدایی با من حرف میزد، صدایی از جایی در قلبم که هنوز ذرهای ناچیز از امید را در خود نگه داشته بود. «نگران چه هستی؟ دستانش برای نجات به سوی تو باز خواهند گشت.» و چه وعدهی پوچِ شیرینی.. لبخندی بیرمق طعم شورِ اشک در دهانم و آسمانی مهگرفته، خاکستریتر از همیشه. از من دور شدی. آنچنان دور که دیگر حتی سایهای محو از تو نیز در نگاهم باقی نماند. گاهی به من سر میزنی؛ و تنها سهم من از حضورت دیداریست کوتاه، آن هنگام که خواب تو را دوباره به من بازمیگرداند. آنجا در پناه آخرِ دلتنگیها، بودنت را باور میکنم. میایستی و نگاهم میکنی و من در چشمانت جز بیمهری چیزی نمیبینم. دستهایت هیچگاه دستهای مرا لمس نمیکنند، و تو دوباره مرا ترک میکنی. من نیز به همان جایی بازمیگردم که بودم؛ و تنها حقیقتی که هست اینکه هیچگاه به کوتاهیِ افتادن یک قطره اشک، به کوتاهیِ گفتنِ «دوستت دارم» مرا نمیخواستی. نه در بیداری، و نه حتی در خیال. اما روزی بر آغوشِ آسمانِ این شهر، تو را فراموش خواهم کرد. به تو قول میدهم. روزی که چشمانت به نامی حکشده برسند و بیاختیار خیس شوند مرا ببخش که آن روز دیگر نیستم تا اشکهایت را ببوسم و تو را میانِ دستان خستهام در آغوش بگیرم. و آن روز از من برای تو تنها خاطرهای دور باقی خواهد ماند؛ که شاید گاهی در خلوتِ خاموشِ خویش قلبت را به درد آورد. و تو میمانی؛ با خلائی برای همیشه در گوشهای از قلبت.-تـمامِ هستےِ بـر بـاد رفتـہام.
Repost from 𑜰𝖺𝗌𝗂𝗌. کینکتوبر 🆙️
01/10𝙁𝙧𝙚𝙚 𝙐𝙨𝙚: 𝙅𝙖𝙠𝙚 𝙓 𝙎𝙪𝙣𝙜𝙝𝙤𝙤𝙣 Notes: Freeuse Kink_ Established relationship_Orgasm control_Orgasm denial,_sex at the dinner table_Hoon is mean_Dom!Hoon/ Sub!Jake_Jake's his doll_
Repost from 𝗆𝖾𝗅𝖺𝗇𝗂𝖾 𝗉𝖺𝖼𝗄 ، مـلانـي پـک
◜🍥 somewhere between dollhouse &
melanie be , softly haunting◝
