خانه کتاب کالاگان
Відкрити в Telegram
نشانی: بندر انزلی- خیابان سیمتری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحهای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعهها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
2 120
Підписники
+724 години
+377 днів
+20730 днів
Архів дописів
2 123
مثل آذر ماهِ کردستان نبودت سرد بود
کلبه سرد مرا شهریور اهواز کن!
#کنعان_محمدی
2 123
کتابهای اهدایی برای خانهی سالمندان، امروز به «سرای محبت» تحویل داده شد.
دم همگی گرم 💚🦢
2 123
بعضی جنگها صدای گلوله ندارند؛ آرام و بیصدا در جان آدم رخ میدهند.
من هم مثل خیلیها مدتهاست درگیر همین جنگها هستم؛ جنگ با بیماری و عوارضش، با حقهایی که برای به دست آوردن و حفظشان باید بارها ثابت کنی که حقاند، با روزهایی که باید کالاگان را سرپا نگه داری، حتی وقتی خودت به سختی روی پا ماندهای، و با آینهای که هر صبح تلاش میکنی خستگی را جایی پشت لبخندت پنهان کنی.
راستش را بخواهید، من اصلا آدمِ شکستناپذیری نیستم. اتفاقا خیلی وقت است که از جنگیدن خسته شدهام.
در این مدت اما چیزهای دیگری هم فهمیدهام؛ اینکه بعضیها از دور به ایستادگی آدم نگاه میکنند و میگویند پس لابد دردی در کار نیست.
اینکه بعضی رفاقتها تا جایی دوام میآورند که پای انتخابی در میان نباشد.
و اینکه گاهی کسانی که خیال میکردی در سختترین فصل زندگی کنارت میمانند، بیصدا میروند؛ درست مثل قایقهایی که در مه گم میشوند، بیآنکه حتی موجی از رفتنشان بر جا بماند.
اما این تمام قصه نیست.
چون درست در روزهایی که خستگی مثل دریایی طوفانی به جانت میافتد و میخواهد آخرین توانت را با خود ببرد، آدمهایی پیدا میشوند که حضوری آرام و بیادعا دارند.
نه وعدهای میدهند، نه معجزهای میکنند. فقط پیامی میفرستند، تلفنی میزنند، میآیند و کنارت میمانند و نمیروند
و بیمنت، باری را از روی شانههایت برمیدارند.
آدم گاهی با همین چیزهای کوچک نجات پیدا میکند؛
با این اطمینان ساده که هنوز کسی هست که نبودنت برایش مهم باشد، حالت را بپرسد و ماندن را انتخاب کند.
به آدمهایی فکر میکنم که ماندن را بلدند؛ آنهایی که دستت را درست لحظهای میگیرند که داشتی به خستگیِ راه میباختی.
شاید جهان، بیش از آنکه بر شانهی آدمهای قوی ایستاده باشد، بر مهربانی همین آدمهای بیادعا استوار مانده است.
#یک_تکه_از_امروز
2 123
در این کشور، همه احساس میکنند کلاه سرشان رفته است و بنابراین فکر میکنند حق دارند سر دیگران کلاه بگذارند.
روح پراگ | ایوان کلیما
2 123
معرفی کتاب | خاطرات جنگ خوک
«خاطرات جنگ خوک» رمانی متفاوت و تکاندهنده از آدولفو بیویی کاسارس است؛ داستان شهری که در آن موجی از نفرت علیه سالمندان به راه میافتد و پیرها ناگهان به دشمن جامعه تبدیل میشوند.
اما این کتاب فقط دربارهی تقابل دو نسل نیست. کاسارس در فضایی وهمآلود، از ترسِ پیر شدن، طرد شدن و بیارزش شمرده شدن انسان سخن میگوید؛ ترسی که دیر یا زود به سراغ همهی ما میآید.
رمانی خواندنی از ادبیات آمریکای لاتین که در پس داستانی عجیب، پرسشهایی عمیق دربارهی زمان، قدرت، خشونت و سرنوشت انسان مطرح میکند.
این رمان را با ترجمه رامین ناصرنصیر از نشر خوب بخوانید.
2 123
آدمی که با تبرِ عشق دو نیم شده باشد، همیشه نیمیش هست و نیمیش نیست. بدبختی اینجاست که نمیداند نیمهٔ زنده کدام است.
نام تمام مردگان یحیاست | عباس معروفی
2 123
معرفی کتاب | ده روز در دیوانهخانه
اگر برای نوشتن یک گزارش، مجبور باشید خودتان را به دیوانگی بزنید و داوطلبانه وارد یک بیمارستان روانی شوید، چه میکنید؟
«ده روز در دیوانهخانه» روایت واقعی و تکاندهندهٔ نلی بلای، روزنامهنگار آمریکایی، است. او در سال ۱۸۸۷ برای افشای شرایط غیرانسانی یک آسایشگاه روانی در نیویورک، نقش یک بیمار روانی را بازی کرد و توانست به آنجا راه پیدا کند. ده روزی که قرار بود یک مأموریت روزنامهنگارانه باشد، به تجربهای هولناک تبدیل شد؛ تجربهای از گرسنگی، تحقیر، خشونت و بیتوجهی به انسانهایی که بسیاری از آنها حتی بیمار روانی هم نبودند.
این گزارش پس از انتشار، جامعهٔ آمریکا را شوکه کرد و باعث آغاز تحقیقات رسمی و اصلاحاتی در نظام نگهداری بیماران روانی شد. بسیاری، نلی بلای را از پیشگامان روزنامهنگاری تحقیقی میدانند؛ کسی که برای رسیدن به حقیقت، جان خود را به خطر انداخت.
«ده روز در دیوانهخانه» فقط یک کتاب دربارهٔ یک بیمارستان روانی نیست؛ روایتی است دربارهٔ قدرت مشاهده، شجاعت پرسیدن و این حقیقت تلخ که گاهی مرز میان «دیوانه» و «عاقل» را نه واقعیت، بلکه قدرت تعیین میکند.
2 123
گفتی که شاهکار شما درزمانه چیست؟
باللّه که زنده بودن ما شاهکار ماست
#فخرالدين_مزارعي
2 123
معرفی کتاب | مرگ ایوان ایلیچ
«مرگ ایوان ایلیچ» از آن کتابهایی است که آدم را وادار میکند از خودش بپرسد: اگر میدانستم زمانم محدود است، باز هم همینگونه زندگی میکردم؟
ایوان ایلیچ تا وقتی مرگ را از دور میبیند، مثل بسیاری از ما خیال میکند همیشه فرصت هست؛ فرصت برای جبران، برای مهربانتر بودن، برای راستگوتر بودن، برای گفتن حرفهایی که مدام به فردا موکول میشوند. اما وقتی مرگ به زندگیاش نزدیک میشود، میفهمد بسیاری از آن «بعداً»ها هرگز از راه نمیرسند.
شاید یکی از ماندگارترین پیامهای این رمان همین باشد: زندگی آنقدر طولانی نیست که اخلاق، محبت و صداقت را به آینده موکول کنیم. هیچکس نمیداند چه اندازه فرصت در اختیار دارد.
2 123
بعضی آدمها تمام عمرشان را صرف ساختنِ تصویری از خود میکنند که دوست دارند با آن شناخته شوند؛ تصویری از یک انسانِ فهمیده، مهربان، همدل، بامعرفت و پایبند به اصول. از اخلاق میگویند، از انسانیت مینویسند و چنان از فضیلت سخن میگویند که گویی سالهاست با آن زندگی کردهاند.
اما حقیقت، بالاخره از راه میرسد. گاهی خیلی دیر؛ با این حال راه را گم نمیکند.
میشود مدتی با کلمات زیبا دیگران را تحت تأثیر قرار داد. میشود چهرهای ساخت که همه دوستش داشته باشند. اما آدمها در نهایت شبیه رفتارهایشان میشوند، نه شبیه حرفهایشان. آنچه واقعاً هستند، دیر یا زود از لابهلای انتخابها، واکنشها و برخوردهایشان خود را آشکار میکند.
در روابط اجتماعی هم البته که همینگونه است.
گاهی آنقدر دوست میداری، آنقدر میبخشی و آنقدر زخمهایی را که بر تو زدهاند نادیده میگیری که خوبیهایت دیگر دیده نمیشود. محبت، به عادت بدل میشود و گذشت، به وظیفه. روزی میرسد که هرچه دادهای فراموش شده است و هرچه ندادهای به حساب تو نوشته میشود. نه تنها قدردانی در کار نیست، بلکه کسی که بارها برایش از خود گذشتهای، روبهروی تو میایستد و از تو طلبکار است.
و درست در همین لحظههاست که آدمها شناخته میشوند؛ نه وقتی از وفاداری حرف میزنند، بلکه وقتی باید وفادار بمانند. نه وقتی از مهربانی میگویند، بلکه وقتی فرصتی برای نامهربانی دارند. نه وقتی از اخلاق دفاع میکنند، بلکه وقتی اخلاق برایشان هزینه دارد.
بزرگترین آسیبی که چنین آدمهایی به جا میگذارند، رنجی نیست که به تو تحمیل میکنند؛ زخمی است که بر نگاهت به انسانها میزنند. بعد از آن، مدتی طول میکشد تا دوباره به صداقت کسی باور کنی، تا به مهربانی کسی اعتماد کنی و تا میان آدمهای واقعی و تصویرهایی که از خود ساختهاند تفاوت بگذاری.
آنها فقط یک رابطه را خراب نمیکنند؛ گاهی ایمان آدم را به «آدم» متزلزل میکنند.
و شاید برای همین است که منطق، گاهی مهربانتر از احساس است. احساس، ما را به بخشیدنهای بیحساب دعوت میکند؛ اما منطق آرام در گوشمان یادآوری میکند که هر ادعایی نشانهی اصالت نیست، هر لبخندی از مهربانی نمیآید و هرکس که از فضیلت سخن میگوید، لزوماً صاحب آن نیست.
#یک_تکه_از_امروز
2 123
معرفی کتاب | صومعه پارما
گاهی بعضی رمانها فقط یک داستان نیستند؛ جهانیاند که میشود در آن زندگی کرد. «صومعه پارما» از همین دست کتابهاست؛ شاهکار استاندال، نویسنده بزرگ فرانسوی که بسیاری از منتقدان و نویسندگان، آن را در شمار بهترین رمانهای تاریخ ادبیات قرار دادهاند.
داستان، زندگی «فابریس دل دونگو» را دنبال میکند؛ جوانی اشرافزاده و آرمانگرا که شیفته ناپلئون است و رؤیای قهرمانی در سر دارد. اما جنگ، عشق، سیاست و دسیسههای درباری، او را به مسیری میکشانند که هیچ شباهتی به رؤیاهای جوانیاش ندارد. از میدان نبرد واترلو تا فضای پرتنش دربار پارما، استاندال تصویری فراموشنشدنی از انسان، قدرت و عشق خلق میکند.
بالزاک این کتاب را «شهریار مدرن» نامید گفت و هر صفحه این اثر، خود یک رمان است.» و هنوز پس از نزدیک به دو قرن، «صومعه پارما» طراوت و گیرایی خود را حفظ کرده است.
این اثر با ترجمه محمد نجابتی در ۶۲۷ صفحه توسط نشر ققنوس منتشر شده و یکی از خواندنیترین نسخههای فارسی این شاهکار کلاسیک به شمار میآید.
اگر به رمانهای کلاسیک، شخصیتهای ماندگار و روایتهایی آمیخته به عشق، جاهطلبی و تاریخ علاقه دارید، «صومعه پارما» کتابی است که نباید از دست بدهید.
2 123
بسیاری از واژههای فارسی هنوز زندهاند؛ فقط ما کمتر به یادشان میآوریم. حیف است فراموششان کنیم:
برای جلسه چه تایمی مناسبه؟
میشود گفت:
برای جلسه چه زمانی مناسبه؟
برای این کار پلنی داری؟
میشود گفت:
برای این کار برنامهای داری؟
2 123
قصهی یک موسیقی | قطعهی «اصفهان»
گاهی یک شهر آنقدر در ذهن مسافر میماند که سالها بعد به موسیقی تبدیل میشود.
«اصفهان» (Isfahan) یکی از مشهورترین قطعات آلبوم The Far East Suite (سوئیت خاور دور) است؛ اثری از بیلی استریهورن (Billy Strayhorn) و دوک الینگتون (Duke Ellington) که در سال ۱۹۶۷ منتشر شد.
اما چرا «اصفهان»؟ آن هم در یک آلبوم جَز آمریکایی؟
داستان به سفری بازمیگردد که ارکستر دوک الینگتون در دههٔ ۱۹۶۰ به خاورمیانه انجام داد. حاصل آن سفر، مجموعهای از قطعات موسیقایی شد که هر یک یادآور شهری، منظرهای یا تجربهای از آن روزها بودند.
در میان شهرهایی که دیدند، اصفهان بیش از همه در خاطرشان ماند. «اصفهان» روایتی موسیقایی از همان شیفتگی است؛ قطعهای آرام، لطیف و سرشار از ظرافت که هنوز هم از زیباترین آثاری به شمار میآید که با الهام از ایران در موسیقی جَز خلق شدهاند
2 123
+5
از انزلی تا لبخندِ مهر
این کارتپستالها از روی مجموعهای از نقاشیهای من از انزلی تهیه شدهاند؛ تلاشی کوچک برای حفظ تصویر شهری که دوستش دارم.
اگر دوست داشتید یکی یا مجموعهای از این کارتپستالها را داشته باشید، شمارهی طرحهای مورد نظرتان را برای ما بفرستید.
قیمت هر کارت پستال ۲۵۰ هزار تومان است.
تمام سود حاصل از فروش این مجموعه، با همراهی دوست عزیز کالاگان، مجتبی پیشگاه هادیان، صرف تهیهی لوازم آغاز سال تحصیلی بچههای انزلی خواهد شد.
مهر نزدیک است و بهزودی جایی در همین شهر، کودکی دفتر تازهای را باز خواهد کرد، نامش را روی صفحهی اول آن خواهد نوشت و لبخند خواهد زد؛ بیآنکه بداند در آن لبخند، ردِ مهربانی آدمهایی هست که هرگز ندیده است.
امیدواریم با همراهی شما، این کارتپستالها از کالاگان راهی خانههای مختلف شوند و در عوض، چند صبحِ مهر را روشنتر کنند.
2 123
لذت ببر از این که گرفتار تو هستم
از این که زمینخوردهٔ آزار تو هستم
ویرانی من فرصت آباد شدن بود
مدیون همین عشق ستمکار تو هستم
#فاضل_نظری
2 123
قصهٔ یک عکس | مادر مهاجر
در مارس ۱۹۳۶، عکاسی به نام Dorothea Lange در راه بازگشت از یک مأموریت عکاسی بود که تابلویی توجهش را جلب کرد: اردوگاه کارگران مهاجر در کالیفرنیا.
او وارد اردوگاه شد و با زنی ۳۲ ساله به نام Florence Owens Thompson روبهرو شد؛ مادری با چند فرزند که خانوادهاش روزهای سختی را میگذراندند. لنگ چند عکس از او گرفت. مشهورترینِ آنها تصویری است که امروز با نام «مادر مهاجر» شناخته میشود.
در عکس، مادر با نگاهی نگران به دوردست خیره شده است و دو کودک صورتشان را به شانههای او تکیه دادهاند. تصویر؛ خستگی، اضطراب و در عین حال استقامت را در یک قاب جمع کرده است.
پس از انتشار عکس، توجه عمومی به وضعیت اردوگاه جلب شد و کمکهای غذایی به آن منطقه فرستاده شد. اما سالها بعد فلورنس تامپسون گفت که از شهرت این عکس بهرهای نبرد و حتی از اینکه زندگیاش به نماد فقر تبدیل شده بود، احساس دوگانهای داشت.
2 123
«انبوهی آدم در جهان وجود دارند که در جهنم به سر میبرند، زیرا سخت وابسته به داوری دیگرانند.»
ژان پل سارتر | در توضیح نمایشنامهٔ «درِ بسته»
