uk
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Відкрити в Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
2 114
Підписники
+424 години
+487 днів
+20530 днів
Архів дописів
قصهٔ یک کلمه | ربات «ربات» از یک نمایشنامه بیرون آمد. امروز «ربات» برای ما یعنی ماشین یا سامانه‌ای که می‌تواند بخشی از کارهای انسان را انجام دهد. اما این واژه حدود یک قرن قدمت دارد. سال ۱۹۲۰، نویسندهٔ چک، کارل چاپک، نمایشنامه‌ای نوشت به نام R.U.R.؛ مخفف Rossum’s Universal Robots. در نمایشنامه، «ربات‌ها» ماشین‌های فلزی امروزی نبودند؛ موجوداتی مصنوعی و انسان‌نما بودند که برای انجام کار و خدمت ساخته شده بودند. اما اسمشان از کجا آمد؟ چاپک ابتدا می‌خواست آن‌ها را Labors بنامد؛ از واژهٔ labor، یعنی کار. اما از این اسم خوشش نیامد. برادرش، یوزف چاپک، پیشنهاد دیگری داد: Robot این واژه از کلمهٔ چکی robota گرفته شده بود؛ واژه‌ای مرتبط با کار اجباری و بیگاری. و این‌طور، واژه‌ای که برای نامیدن کارگران مصنوعیِ یک نمایشنامه ساخته شده بود، از صحنهٔ تئاتر بیرون آمد و وارد زبان‌های جهان شد. نمایشنامه در ژانویهٔ ۱۹۲۱ روی صحنه رفت و واژهٔ robot خیلی زود راهش را به زبان‌های دیگر باز کرد. جالب‌تر اینکه ربات‌های چاپک، پیش از آنکه «ماشین» باشند، کارگر بودند. شاید برای همین، ریشهٔ این کلمه هنوز هم معنای عجیبی با خودش حمل می‌کند: کار. اجبار. و موجودی که برای کار ساخته شده است. و اينطور شد كه یک واژه، از دل یک نمایشنامه، آمد و اسم یکی از مهم‌ترین ساخته‌های دنیای مدرن شد. منابع: • Oxford Learner’s Dictionaries — robot • MIT Press Reader — The Czech Play That Gave Us the Word ‘Robot’ • Karel Čapek official site — R.U.R. • Embassy of the Czech Republic — Robot: the most famous Czech word • Springer — From Automata to Automation: The Birth of the Robot in R.U.R. #کالاگان #قصه_واژه‌ها #ریشه_شناسی #زبان

Dang_Show-Slightly_Slower.mp32.01 MB

Good-night! Good-night! The morn that breaks to-morrow May dawn upon a brighter world than this #Agnes_Neale Shadows and Sunbeams شب به خیر، شب به خیر؛ شاید صبحی که فردا از راه می‌رسد، بر جهانی روشن‌تر از این جهان طلوع کند #آگنس_نیل سایه‌ها و پرتوهای آفتاب

هرگز این در باورمان نمی‌گنجید که آدم‌ها این‌همه سرسخت باشند. هرگز این باورمان نمی‌شد که قلبمان این‌همه تاب داشته باشد. #یانیس_ریتسوس برگردان: #فریدون_فریاد

قصه‌ی کلمه‌ها | ماراتن امروز «ماراتن» برای ما نام یک مسابقه است؛ دویدن در مسافتی طولانی که پایانش ۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر است. اما «ماراتن» در ابتدا اسم یک مسابقه نبود؛ نام یک مکان بود. در سال ۴۹۰ پیش از میلاد، در دشت ماراتن در یونان، نبردی رخ داد. یونانیان پیروز شدند و بعدها داستانی شکل گرفت درباره‌ی پیکی که از میدان نبرد تا آتن دوید تا خبر پیروزی را برساند و پس از رساندن پیام، از پا افتاد. اما اینجا یک نکته‌ی جالب هست: این داستان دقیقاً به شکلی که امروز می‌شناسیم، در روایت هرودوت وجود ندارد. هرودوت از پیکی به نام فیدیپیدس یاد می‌کند که پیش از نبرد، از آتن به اسپارت رفت تا درخواست کمک کند؛ اما داستان دویدن او از ماراتن تا آتن را روایت نمی‌کند. با این حال، افسانه ماند. قرن‌ها بعد، در سال ۱۸۹۴، میشل برئال، زبان‌شناس فرانسوی، پیشنهاد کرد در نخستین بازی‌های المپیک دوران جدید، مسابقه‌ای از ماراتن تا آتن برگزار شود؛ به یاد همان روایت مشهور. دو سال بعد، در المپیک ۱۸۹۶ آتن، نخستین مسابقه‌ی ماراتن برگزار شد و یک یونانی به نام اسپیریدون لوئیس برنده‌اش شد. مسافت آن مسابقه حدود ۴۰ کیلومتر بود. عدد ۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر بعدها، در المپیک لندن ۱۹۰۸، شکل گرفت و به فاصله‌ی استاندارد ماراتن تبدیل شد. پس «ماراتن» از یک جغرافیا شروع شد، از دل یک نبرد گذشت، با یک افسانه گره خورد و سرانجام، بیش از دو هزار سال بعد، نام یکی از مشهورترین مسابقه‌های جهان شد. منابع: World Athletics؛ Olympic Studies Centre

“No one leaves home unless home is the mouth of a shark.” “You only leave home when home won’t let you stay.” «هیچ‌کس خانه‌اش
“No one leaves home unless home is the mouth of a shark.” “You only leave home when home won’t let you stay.” «هیچ‌کس خانه‌اش را ترک نمی‌کند، مگر آنکه خانه دهانِ کوسه باشد.» «تو فقط وقتی خانه را ترک می‌کنی که خانه دیگر اجازه ندهد بمانی.» #وارسان_شایر

اسنوب و اسنوبیسم همه‌ی ما سلیقه‌هایی داریم که با سلیقه‌ی دیگران فرق می‌کند؛ کتابی را ترجیح می‌دهیم، موسیقی خاصی گوش می‌کنیم، رستورانی را انتخاب می‌کنیم یا از سبک خاصی در لباس پوشیدن خوشمان می‌آید. این تفاوت، به‌خودی‌خود، هیچ ربطی به اسنوبیسم ندارد. ماجرا از جایی شروع می‌شود که سلیقه، از «انتخاب شخصی» به «معیار ارزش‌گذاری آدم‌ها» تبدیل شود. اسنوب کسی است که ارزش آدم‌ها، آثار یا سبک زندگی را با میزان نزدیکی‌شان به چیزی می‌سنجد که آن را برتر، فاخر یا متعلق به گروهی خاص می‌داند؛ و از این تمایز، برای ساختن جایگاه خودش استفاده می‌کند. مثلاً ممکن است کسی فقط موسیقی کلاسیک گوش بدهد. این یک سلیقه است. اما اگر از این انتخاب به این نتیجه برسد که شنونده‌ی موسیقی پاپ از او کم‌فرهنگ‌تر است، دیگر فقط با سلیقه روبه‌رو نیستیم؛ سلیقه تبدیل شده به وسیله‌ای برای رتبه‌بندی آدم‌ها. اسنوبیسم فقط درباره‌ی پول و طبقه‌ی اجتماعی هم نیست. می‌تواند در کتاب و هنر، دانشگاه، غذا، پوشش، زبان و حتی نوع معاشرت دیده شود. گاهی چیزی ارزشمند تلقی می‌شود نه به خاطر کیفیتش، بلکه چون کمیاب است، همه آن را نمی‌شناسند یا به گروه خاصی تعلق دارد. از همین‌جا یک تفاوت ساده شکل می‌گیرد: «من این را دوست دارم.» در برابرِ: «من این را دوست دارم و کسی که دوستش ندارد، از من پایین‌تر است.» اولی سلیقه است؛ دومی می‌تواند نشانه‌ای از اسنوبیسم باشد. این واژه نخستین‌بار در سال ۱۷۸۱ در انگلیسی ثبت شده و در اواخر قرن هجدهم در زبان عامیانه‌ی دانشگاه کمبریج برای مردم عادی شهر، در برابر دانشجویان، به کار می‌رفته است. معنای آن در قرن نوزدهم تغییر کرد و سرانجام به مفهوم امروزی فردی رسید که با تکیه بر جایگاه، سلیقه یا تعلق اجتماعی، دیگران را پایین‌تر می‌بیند. برای «اسنوب» هم معادل فارسیِ دقیق و یک‌کلمه‌ای نداریم. «خودبرتربین»، «متفرعن» و «متکبر» به آن نزدیک‌اند، اما هیچ‌کدام تمام معنای این واژه را منتقل نمی‌کنند. شاید بشود ساده‌تر گفت: سلیقه وقتی اسنوبی می‌شود که به جای اینکه فقط بگوید «من چه چیزی را دوست دارم»، شروع کند به گفتن «چه کسی از من بهتر یا بدتر است». ــــــــــــــــــــ منابع: Cambridge Dictionary — snob Merriam-Webster — snob, snobbery Online Etymology Dictionary — snob

Daal Band - Sweetness of A Dream.mp39.72 MB

تو از من تمام دلم را گرفتی از این بیش، باج و خراجی ندیدم #قیصر_امین‌پور
تو از من تمام دلم را گرفتی از این بیش، باج و خراجی ندیدم #قیصر_امین‌پور

«به گمانم ذهنیتی که آدم‌ها از خود برای هم به یادگار می‌گذارند، از همه‌چیز بیشتر اهمیت دارد؛ وگرنه همه آمده‌اند که یک روز بروند.» #صمد_بهرنگی

تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسان است، اشکی پاک کن #ملک‌الشعرای_بهار
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسان است، اشکی پاک کن #ملک‌الشعرای_بهار

معرفی کتاب | بهترین داستان‌های کوتاه ژاپنی «بهترین داستان‌های کوتاه ژاپنی» مجموعه‌ای از داستان‌های ادبیات ژاپن است؛ از آثار ک
معرفی کتاب | بهترین داستان‌های کوتاه ژاپنی «بهترین داستان‌های کوتاه ژاپنی» مجموعه‌ای از داستان‌های ادبیات ژاپن است؛ از آثار کلاسیک تا داستان‌های معاصر. داستان‌هایی که کنار هم، فقط روایت چند آدم و چند زندگی نیستند؛ تصویری از تغییر جهان ژاپنی در گذر زمان‌اند: از رابطهٔ آدم‌ها با جامعه و سنت، تا عشق، تنهایی، ترس و انتخاب. این مجموعه با انتخاب نشر پنگوئن و مقدمهٔ هاروکی موراکامی منتشر شده و محمود قلی‌پور آن را به فارسی ترجمه کرده است. شاید یکی از جذابیت‌های چنین مجموعه‌ای همین باشد: اینکه یک کشور را نه از پشت ویترین‌هایش، نه از میان کتاب‌های تاریخ، بلکه از داستان‌هایی که دربارهٔ آدم‌هایش نوشته شده بشناسیم. #کالاگان #معرفی_کتاب #بهترین_داستانهای_کوتاه_ژاپنی #ادبیات_ژاپن #هاروکی_موراکامی #نشر_اگر

Christophe Rezai - 18 - Uchum Siaahe.mp33.63 MB

جدا کردند آدم‌ها، مرا از تو، تو را از من تو دریایی و من ساحل، نخواهی شد جدا از من #علیرضا_بدیع
جدا کردند آدم‌ها، مرا از تو، تو را از من تو دریایی و من ساحل، نخواهی شد جدا از من #علیرضا_بدیع

قصهٔ یک کلمه | منتور این روزها زیاد می‌شنویم: منتور کسب‌وکار، منتور شغلی، منتور آموزشی… اما این واژه از دنیای امروز نیامده؛ از دل اودیسهٔ هومر آمده است. «منتور» در اودیسه دوست و همراه اودیسئوس بود و در غیاب او، از پسرش تلماخوس مراقبت می‌کرد و راهنمای او بود. قرن‌ها بعد، در سال ۱۶۹۹، فرانسوا فنلون در کتاب ماجراهای تلماخوس شخصیت منتور را به شکل یک راهنمای خردمند و آموزگار پررنگ‌تر کرد. از همین‌جا، یک نام خاص کم‌کم به یک واژهٔ عمومی تبدیل شد: mentor یعنی کسی که با تجربه و دانشش، به فردی کم‌تجربه‌تر برای یادگیری، تصمیم‌گیری و رشد کمک می‌کند. یک شخصیت ادبی از یونان باستان، قرن‌ها بعد تبدیل شد به یکی از واژه‌های پرکاربرد دنیای امروز. منابع: • Homer, The Odyssey • Encyclopaedia Britannica — Mentor • Merriam-Webster — Mentor • CNRTL — Mentor • Dictionnaire de l’Académie française — Mentor #کالاگان #قصه_واژه‌ها #ریشه_شناسی

Taha Omrani - Belik.mp35.99 MB

السلام علی کل شئ جاء في وقته. سلام بر هرچیزی که به وقتش می‌آید.
السلام علی کل شئ جاء في وقته. سلام بر هرچیزی که به وقتش می‌آید.

قصهٔ یک تابلو | نامه‌ای که راز داشت چهارصد سال، همه فکر می‌کردند این دیوار خالی است. یوهانس فِرمیر Johannes Vermeer (ver-MEER
قصهٔ یک تابلو | نامه‌ای که راز داشت چهارصد سال، همه فکر می‌کردند این دیوار خالی است. یوهانس فِرمیر Johannes Vermeer (ver-MEER) حدود سال‌های ۱۶۵۷ تا ۱۶۵۹ تابلویی کشید از دختری که کنار پنجره ایستاده و نامه‌ای را می‌خواند. نام تابلو: «دختری در حال خواندن نامه کنار پنجره» Girl Reading a Letter at an Open Window پشت سر دختر، دیواری خالی بود. یا دست‌کم همه این‌طور فکر می‌کردند. تابلو قرن‌ها همین‌طور دیده شد؛ تا اینکه در سال ۱۹۷۹، بررسی با پرتو ایکس نشان داد چیزی زیر این دیوار پنهان است: تصویر بزرگی از کوپید، خدای عشق. اما یک فرض مهم وجود داشت: همه تصور می‌کردند خودِ فِرمیر بعداً از تصمیمش برگشته و کوپید را پوشانده است. تا اینکه در سال ۲۰۱۷، مرمت جدی تابلو آغاز شد. پژوهشگران میان لایهٔ اصلی نقاشی و رنگی که روی کوپید کشیده شده بود، لایه‌هایی از گردوغبار و مادهٔ چسبانندهٔ قدیمی پیدا کردند. این یعنی بین نقاشی فِرمیر و پوشاندن کوپید، زمان زیادی گذشته بود. پس این کار نمی‌توانست کار خود فِرمیر باشد. شخص دیگری، سال‌ها پس از مرگ او، کوپید را پوشانده بود. مرمتگران تصمیم گرفتند این لایهٔ اضافی را بردارند. کار آسانی نبود. رنگ‌های اضافه، ذره‌ذره و زیر میکروسکوپ، با یک تیغ بسیار ظریف برداشته شدند؛ کاری که از ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱ ادامه داشت. و سرانجام، چیزی که نزدیک به سه قرن پنهان مانده بود، دوباره دیده شد: کوپید. پس ناگهان نامهٔ دختر هم معنای دیگری پیدا کرد. دیگر فقط دختری نبود که نامه‌ای می‌خوانَد؛ در اتاق او، تصویر خدای عشق ایستاده بود؛ و در پای او، دو نقاب افتاده بود؛ نشانه‌ای از کنار زدن فریب و تظاهر. انگار یک نفر، قرن‌ها بعد، بخشی از جمله‌ای را که فِرمیر نوشته بود، پاک کرده بود. و مرمتگران، آن جمله را دوباره پیدا کردند. فِرمیر چیزی را پنهان نکرده بود. این‌بار، ما بودیم که آن را فراموش کرده بودیم. منابع: Staatliche Kunstsammlungen Dresden — Johannes Vermeer: On Reflection Rijksdienst voor het Cultureel Erfgoed — گزارش فنی مرمت Gemäldegalerie Alte Meister, Dresden The Burlington Magazine — The restoration of Young Woman Reading a Letter at an Open Window #کالاگان #قصه_یک_تابلو #هنر #نقاشی #تاریخ_هنر

با احترام؛ موجود شدند 💚🦢
+2
با احترام؛ موجود شدند 💚🦢

این چند دقیقه را که دیدم، مدتی طول کشید تا بتوانم از خشمم فاصله بگیرم و درباره‌اش بنویسم. پزشک، خطاب به همسر بیماری که سرطان دارد، می‌گوید با توجه به اینکه بیمار در این مدت خیلی اذیت شده، بعید است شیمی‌درمانی و پرتودرمانی کمکی بکند؛ بهتر است بیشتر از این آزارش ندهند و با مسکن و مورفین، «باقی مسیر» را راحت‌تر طی کند. و منظورش از مقصد مسیر چیست؟ مرگ بیمار! بعد هم چند بار از «مدت باقی‌مانده» حرف می‌زند؛ و در پایان، با جمله‌ای درباره‌ی اینکه «عمر دست خداست» و اینکه این فقط یک تحلیل پزشکی است، شوهر بیمار را با تمام ترس و درماندگی‌اش رها می‌کند. یک سؤال دارم: رفتار یک پزشک با همراه بیماری که در حال درمان است، واقعاً باید این‌طور تصویر شود؟ تعداد زیادی از دوستان نویسنده، کارگردان و بازیگرم مطالب این کانال را می‌خوانند. این چند خط را به احترام همین دوستی می‌نویسم: چیزی که می‌سازید، فقط یک سکانس و چند دیالوگ نیست. گاهی تصویر و جمله‌ای که برای قصه ساخته می‌شود، در زندگی کسی که با همان بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کند، می‌تواند اثری بسیار سنگین و حتی ویرانگر داشته باشد. کاش پیش از ساختن چنین صحنه‌هایی، لحظه‌ای هم به آدم‌هایی فکر کنیم که قرار است آن را نه از روی صندلی تماشاگر، که از وسط زندگی خودشان ببینند. من با این سکانس مشکل جدی دارم. نه با اینکه پزشکی گاهی ناچار است درباره‌ی بی‌فایده شدن یک درمان صحبت کند. نه با مراقبت تسکینی و تجویز مورفین. مشکل من با تصویری است که از بیمار ساخته می‌شود؛ انگار وقتی درمان سخت شده و بدن دیگر توان سابق را ندارد، قدم بعدی ناگزیر «تمام کردن مسیر» است. سرطان‌داشتن یعنی ممکن است خیلی خسته باشی. ممکن است از درمان بریده باشی. ممکن است بدنت دیگر مثل قبل توان نداشته باشد. ممکن است درد داشته باشی و حتی از فردا بترسی. اما هیچ‌کدام از این‌ها به‌تنهایی معنایش این نیست که «پس دیگر کاری نمی‌شود کرد». من خودم یک سال است با سرطان و درمانش زندگی می‌کنم. شیمی‌درمانی خسته‌ام کرده، ضعیفم کرده و روزهایی بوده که واقعاً از پا افتاده‌ام. در این مدت فشارهای دیگر هم کم نبوده؛ از جنگ و اتفاق‌های داخلی کشور گرفته تا رفتارهایی غریب و آزاردهنده از آدم‌هایی که اصلا انتظار نداشتم. اما هر روز دارم تمام تلاشم را می‌کنم که به زندگی چنگ بزنم. پزشک من هم برای درد، مسکن پیشنهاد کرده؛ اما نه با این معنا که «حالا باقی‌مانده‌ی عمرت را راحت‌تر بگذران». برای اینکه کمتر درد بکشم و بتوانم ادامه دادن درمان را بهتر تحمل کنم. برای اینکه رنج اضافه‌ای روی رنج بیماری سوار نشود. [و البته اینکه من تا امروز درمان تسکینی را نپذیرفته‌ام، انتخاب شخصی‌ام بوده و ترس وابستگی به مسکن‌های قوی.] برای همین وقتی در یک سریال، پزشکی چند بار به همراه بیماری که هنوز در حال جنگیدن است می‌گوید «مدت باقی‌مانده» و «باقی مسیر»، نمی‌توانم فقط به آن به چشم یک دیالوگ نگاه کنم. چون آدم‌های مبتلا به سرطان این صحنه‌ها را می‌بینند. همسرشان می‌بیند. پدر و مادرشان می‌بینند. کسی که تازه جواب آزمایش گرفته می‌بیند. کسی که بعد از یک دوره‌ی سخت درمان، هنوز دارد خودش را جمع می‌کند و ادامه می‌دهد، می‌بیند. و شاید همان لحظه با خودش فکر کند: «یعنی این همان چیزی است که در انتظار من است؟» «یعنی چون خیلی خسته شده‌ام، دیگر امیدی نیست؟» «یعنی درمانی که این‌همه سختی کشیده‌ام برایش، دیگر فقط قرار است آزارم ‌دهد؟» این‌ها شوخی نیست. وقتی درباره‌ی سرطان می‌سازید، یادتان باشد آدم‌هایی آن طرف تصویر نشسته‌اند که با همین ترس‌ها زندگی می‌کنند. اگر قرار است درباره‌ی مراقبت تسکینی حرف بزنید، درباره‌اش درست حرف بزنید. اگر قرار است از پایان درمان حرف بزنید، آن را با «پایان امید» یکی نکنید. اگر قرار است پزشکی را ناامید و مستأصل نشان بدهید، دست‌کم بدانید یک دیالوگ می‌تواند برای بیماری که همین حالا دارد برای زندگی می‌جنگد، بسیار بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید سنگین باشد. بعضی چیزها را واقعاً لازم نیست بسازید. نسازید آقاجان. خلاص.