• 𝖦𝗆𝗆𝗍𝗁𝖾𝖾𝗏 𝖿𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 •
Відкрити в Telegram
𝑺𝒐𝒎𝒆𝒕𝒊𝒎𝒆𝒔, 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒔𝒕 𝒃𝒆𝒂𝒖𝒕𝒊𝒇𝒖𝒍 𝒔𝒕𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔 𝒃𝒆𝒈𝒊𝒏 𝒘𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒍𝒆𝒂𝒔𝒕 𝒆𝒙𝒑𝒆𝒄𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒎. 🖤 ⌁ @MrsGasGasbot⌁ 𓆩 ارتباط با ما بهصورت ناشناس 𓆪
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
284
Підписники
-124 години
+57 днів
+730 днів
Архів дописів
فیب و نامهی مزرعه
در زمانهای گذشته، در یک خانوادهی سهنفره، پسربچهای شیطون زندگی میکرد. اسمش فیب بود. فیب از هیچچیز نمیترسید و هر کاری را انجام میداد: از بالا رفتن از درخت در دل شب گرفته تا بازی کردن با حیوانات وحشی. خانوادهاش همیشه نگران بودند، مضطرب و در انتظار اتفاقی بد.
اما چه اتفاقی افتاد که این پسربچه دیگر شیطنت نکرد، گوشهگیر شد و بازی را کنار گذاشت؟
چند روز قبل
فیب بالای درخت همیشگی نشسته بود، با شاخهها بازی میکرد و مزرعه را تماشا میکرد. قلبش از هیجان تند میزد، مثل همیشه، و او میخندید.
وسط انبوه گندمهای خشک و زرد، یک قسمت خالی بود و در وسط آن، چیزی سفید و قرمز دیده میشد.
فیب از کنجکاوی از درخت پایین پرید و به سمت مزرعه دوید. وقتی رسید، دید یک نامه است، آغشته به لکههای غلیظ قرمز. آنقدر کوچک بود که نداند آن مایع خون است.
ولی کنجکاویاش بازهم قویتر بود. نامه را از گوشهای که کمی تمیزتر بود برداشت و آهسته بازش کرد.
وقتی کلمات را خواند، چیزی در او فرو ریخت. انگار از ارتفاعی خیلی بلند داشت سقوط میکرد. قلبش تند میزد، اما این بار مثل تپش بالای درخت نبود. آن تپش او را جلو میکشید و این یکی عقب میراند. رنگش پرید و مردمک چشمهایش تنگ شد، انگار آنچه میدید را باور نمیکرد.
نامه اعتراف بود. نویسندهاش نوشته بود چند نفر را کشته و همه را همینجا، در این مزرعه و اطراف دهکده، دفن کرده. میخواست کسی بخواند و به دیگران بگوید، تا کمی از بار عذابش سبک شود.
برای یک بچه، خواندن چنین چیزی با آن خط کجومعوج و کلمههای ناهمگون که با خون نوشته شده بود، بیش از حد سنگین بود. فیب اولینبار به خودش لعنت فرستاد: از اینکه خواندن بلد است، از اینکه کنجکاو شد، از هرچه او را تا اینجا کشانده بود.
جرئت تکان خوردن نداشت. میترسید نویسنده برگردد و همان بلا را سر او بیاورد. اشکهایش بیآنکه بفهمد روی گونهاش میریخت و نفسش بالا نمیآمد.
تنها چیزی که میدانست این بود: برو. فقط برو. خانه امنترین جاست.
بالاخره پاهای خشکشدهاش تکان خوردند. هرچه تلاش میکرد سریعتر بدود، نمیشد. انگار با هر قدم توی گل فرو میرفت و کندتر و کندتر میشد.
همان شب
فیب با نفسنفس از در خانه تو افتاد. مادرش از آشپزخانه دوید بیرون و وقتی صورت او را دید، رنگ خودش هم پرید.
«فیب! چی شده؟ چرا اینطوریای؟»
فیب نمیتوانست حرف بزند. دستهایش یخ بود و میلرزید. مادرش او را محکم بغل کرد و فیب برای اولینبار توجه کرد که دستهای مادرش هم میلرزند، و قلبش مثل قلب خودش تند میزند.
همانجا فهمید. تمام این سالها که مادرش نگران بود، این حس را داشت. این سنگینی، این لرزش، این گره توی شکم. هر بار که او از درخت بالا میرفت، مادرش توی دلش همین را تجربه میکرد.
فیب سرش را توی سینهی مادرش فرو برد و با صدایی که بریدهبریده بود، گفت:
«مامان... حالا میفهمم چرا همیشه نگران بودی. ببخشید. من نمیدانستم این حس چقدر سخت است.»
مادرش چیزی نگفت. فقط او را محکمتر نگه داشت و موهایش را نوازش کرد. پدر هم از راه رسید و بیحرف کنارشان نشست. آن شب هر سه تا کنار هم خوابیدند.
بعد از آن اتفاق
فیب دیگر از درخت بالا نرفت. گوشهی اتاق مینشست و بازی نمیکرد. هر بار پنجره را میدید، یاد نامه میافتاد، و تنها چیزی که توی ذهنش تکرار میشد، آخرین جملهی نامه بود:
*«من تغییر نکردهام و پشیمان نیستم. فقط میخواستم بدانی که اینجا قبرستان اصلی این دهکده است.»*
✦⋆✦
⟡──────────⟡
𝑩𝒂𝒕𝒘𝒆𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝑯𝒂𝒍𝒆
between the ache and the answer, a story finds its way home...
⟡──────────⟡
❈ Realm Ongoing
❈ Dreamweaver ➳ نامشخص
❈ Bound Souls ➳ AouBoom
❈ Whispered By ➳ JoongDunk · PondPhuwin · PerthSanta
❈ Spellbound In Anxiety with a happy ending · Alpha/Omega · Bullying · Billionaire · Best friend · Mafia · Pain · Humiliation · Fated mates · Omegaverse · Mpreg · Mating
⋆˚✧˚⋆
⤷ enter the realm's archive
⤷ wander to the summary
⟡30⟡
⟡31⟡
⋆˚✧˚⋆
➳ Batween Love and Hate ⟡
𓋼𓆩⟡𓆪𓋼
this dream belongs to the sorceress of ·
𝖦𝗆𝗆𝗍𝗁𝖾𝖾𝗏 𝖿𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇
𓋼𓆩⟡𓆪𓋼
✦⋆✦
#𝑩𝒂𝒕𝒘𝒆𝒆𝒏_𝑳𝒐𝒗𝒆_𝒂𝒏𝒅_𝑯𝒂𝒕𝒆
کورا متوجه شده که شما هنوز دنبال گوشهی دنج و امن خودتون هستید؛ جایی که دلتون بخواد بارها و بارها بهش برگردید. 🤍
برای همین، براتون صمیمیترین و گرمترین کانالها رو با دوستداشتنیترین ادمینهاشون آماده کرده. 🫧
شرکت در تبادلات
حیف خوابم میاد وگرنه می خواستم اعلام حضور کنید ببینم چند نفر منتظر هستن حالا شما اعلام حضور کنید هر وقت آن شدم جواب بدین
