uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

پوست

پوست

Відкрити в Telegram

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃‌ ﹙ یڪے آن‌سوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
563
Підписники
-224 години
-67 днів
-630 днів
Архів дописів
#Art
#Art

پوست ز تن دریدم. دست در سینه فرو بردم و شقفه‌ای از خلأِ خویش برکندم. آن نیستیِ بی‌نام را که سالیان در ظلماتِ وجودم متوطن بود، از قعرِ عدم به آستانه‌ی هستی احضار کردم و بر عارضش هیئتِ وجود نشاندم. وجودش بخشیدم و او، دیگری ز من شد. حیاتش دادم و نظاره‌گرِ تکوینش شدم، گویی آفرینش در کفِ دستانم از امکان به وقوع عدول کرده بود. غافل از آنکه مخلوقِ من امتدادِ حیات نبود. تجسّمِ استحاله‌ی نیستیِ من بود. شقفه‌ای از فقدانم که اکنون از حدودِ وجودم لبریز می‌شد. او خلأ را مسکن کرد. از فقدان، ماهیت برکشید و از خاموشی، صوت. دیگری ز من تکوین یافت تا عدمِ مرا مستور کند. غافل از آنکه عدم با هیچ انباشتی به هستی استحاله نمی‌یابد. پنداشتم آفریننده‌ام. خیال کردم می‌توان به نیستی، سبقِ بودن آموخت. اما او از قیدم گسست و گریخت. خلأ، این‌بار بیرون از من ایستاده بود. روبه‌رویم. و مرا می‌بلعید. خالی و پوچ همین است؟ استحاله‌ی آدمی به غریبه‌ای برای خویشتن؟ تا آنجا که سیمای اصیلِ خود را در هیئتِ تحمیلیِ دیگری گم کند؟ گم‌شده داشتی، یا خود گم‌شده‌ی خویش بودی؟ شقفه‌ای از وجودت زایل شده بود، یا تمامِ «تو» در امتدادِ زمان متشظّی گشته بود؟ که بودی؟ حال کجایی؟ بقایای آن «تو» در کدام ویرانه مدفون‌اند؟ آنها مِلکِ تو بودند، یا تو آلتِ تحققِ معنای آنها؟ حتی اجزای وجودت از اقامت در تو استنکاف کردند. آمدند و ریشه دواندند و... ستاندند و گریختند. انسان، این مضحکه‌ی متافیزیکی، تمامِ عمر می‌آفریند تا آفریده‌اش فانی‌بودنِ آفریننده را بر او مکشوف کند. می‌شنوی؟ آن سکوتِ متراکم را؟ آن هیاهوی فریادهای مقهور را که بر سرت آوار می‌شوند و زبانت را پیش از انکشاف به اسارت می‌کشند؟ نمی‌دانی این اعترافِ بی‌مخاطب به کدام حقیقت شهادت می‌دهد. آنان می‌دانند. حفره‌ی وجودی‌ات تا اعماقِ ادراک، گفتار و کنش‌شان رسوخ کرده است. نفرین، قطره‌قطره بر گودالِ خونینی می‌چکد که از بقایایت برپا شده. تو هیچ نبودی و هیچ نخواهی شد. نه از فقدانِ وجود، بلکه از عجزِ نیل به «بودن». عارضه‌ای بر پیکرِ حیات بودی. ابژه‌ای گرفتارِ توهّمِ فاعلیت. چه حضوری برتر از وقوفِ محتوم به زوال؟ چه بودی آنگاه که در جوارِ احضارکنندگانِ زمان ایستادی و خواستی از عدم، غایت استنطاق کنی؟ نمی‌دانستی به جای غایت و عشق و حیات، بنده‌ای مرده در زندانِ زیستن تکوین می‌دهی. تو خدایِ شریر نبودی. شر برای احاطه بر فاجعه‌ای که بر آفریدگانت روا داشتی، لفظی حقیر است. تو نفیِ حیات بودی در هیئتِ آفرینندگی. فاجعه، عجز از افاضه‌ی حیات نبود. تحمیلِ فقدانِ خویش بر پیکرِ حیاتِ آنان بود. آنان را برای بودن نیافریدی. آفریدی تا عدمِ خویش را در وجودشان استتار کنی. خلأت را میانِ استخوان‌هایشان به میراث نهادی. و چه خدایی‌ست که مخلوق را به زنجیرِ معنایی مقید می‌کند که خود از اعطایش عاجز است؟ تو خالق نبودی. مبدأِ استحاله‌ای شوم بودی. انسانِ مستعدِ آزادی را به بنده‌ای مسخ کردی که آزادی را در بندگیِ تو می‌جست. آنان به تو ایمان نیاوردند. به وعده‌ای ایمان آوردند که خود از تحققش عاجز بودی. شاید هولناک‌ترین صورتِ کفر همین باشد: خدایی که به حقیقتی حکم می‌راند که بدان مؤمن نیست. آری... همانا که بندگانِ مقید‌اَت نفرینت کرده‌اند! اگر می‌گویند طلسم شده‌ای، اگر جادو را علتِ شومیِ تو می‌دانند، خطایی در پندارشان نیست. هیچ سحری هولناک‌تر از این نیست که مخلوق، نیست‌انگاریِ آفریننده‌اش را بر او عیان کند. آنان شقشه‌های پوچی بودند. وعده‌ی حیاتِ شرافتمندانه دادی. گفتند: «بندگی می‌کنیم تا زندگیمان دهی.» چهارده سال تمام در انتظارِ مدینه‌ی فاضله‌ای که در اوهامشان معماری کرده بودی، بندگی‌ات کردند. نمی‌دانستند معمارِ آن اتوپیا، خود در ویرانه‌ای بی‌نام متوطن است. آنچه از تو فیضان می‌کرد، حیات نبود. سرایتِ فقدان بود. تنها موهبتی که افاضه کردی، عبودیت بود. زیستن نیاموختی. زنده‌ماندن برای غایتی موهوم را آموختند. شاید پلیدترین صورتِ آفرینش همین باشد. موجودی بیافرینی نه برای آزادی، که برای پرستشِ سرابِ آزادی. حال اگر به مرگ رسی و در بی‌وجودی، ناموجود شوی، بندگانت رشته‌ی وصالِ حیاتت را خواهند ربود؛ همان ریسمانِ رهایی را به بندِ بندگی استحاله خواهند داد و از آن، داری آراسته برای خدایانِ پسین خواهند ساخت. شاید میراثِ تو همین باشد. پروردگاری مرده‌، بندگانی باقی و طناب دار‌ی که هر بار، معبودی تازه را بر آن می‌آویزد. شاید آدمی سراسرِ تاریخ، نه در تمنای خدا، که در هراسِ نیستی، شاخه‌ای جسته است تا عدمِ خویش را بِدان آویز کند. –یک‌تا، دار. (بازنویسی: بهبود واژگان)

photo content

غلامحسین بنان - گریه کن.mp33.54 MB

گریه نکن.mp34.66 MB

My dearest Bro.mp34.52 MB

#Art #OC مشخصات: نام: Anna سن: ۱۵ سال قد: ۱۶۷ سانتی‌متر رنگ چشم: خاکستری روشن؛ وقتی گریه می‌کند، آبی به نظر می‌رسند. شغل: کتا
#Art #OC مشخصات:
نام: Anna سن: ۱۵ سال قد: ۱۶۷ سانتی‌متر رنگ چشم: خاکستری روشن؛ وقتی گریه می‌کند، آبی به نظر می‌رسند. شغل: کتابدار یک کتابخانه‌ی قدیمی که تقریباً هیچ مراجعه‌کننده‌ای ندارد.
گذشته‌:
آنا همیشه آدم کم‌حرفی نبود. کودکی‌اش پر از سؤال بود. هرچیزی را که لمس و احساس می‌کرد، اسمش را می‌پرسید و برایش داستان می‌ساخت. همه چیز عادی بود، تا اینکه در یازده‌سالگی، برادر کوچکش ناپدید شد. نه مرد، نه پیدا شد. فقط... دیگر برنگشت. از آن روز، آنا کم‌کم حرف زدن را کنار گذاشت. چون هر بار دهانش را باز می‌کرد، احساس می‌کرد باید اسم او را صدا بزند.
عادت‌ها:
-کتاب‌ها را بر اساس بوی کاغذشان مرتب می‌کند، نه عنوانشان. -وقتی مضطرب می‌شود، کک‌ومک‌های صورتش را می‌شمارد. -هیچ‌وقت غذایش را کامل نمی‌خورد؛ همیشه لقمه‌ی آخر را روی بشقاب می‌گذارد، انگار منتظر کسی است. -شب‌ها با چراغ خاموش می‌نشیند و فقط به صدای باد گوش می‌دهد.
ترس:
از این می‌ترسد که یک روز دیگر نتواند چهره‌ی برادرش را به خاطر بیاورد.
نقطه‌ی ضعف:
اگر کسی با مهربانی و لطافت با او رفتار کند، دیگر نمی‌تواند نقش آدم قوی را بازی کند. دخترک درونش را بروز می‌دهد.

05 Mors Principium Est - Death Is the Beginning.mp314.97 MB

Dismantling Devotion.mp36.48 MB

دریا، پیکرِ بی‌جانش را به ساحل استفراغ کرده بود؛ گویی حتی ژرفای آب نیز تابِ تحملِ نیستیِ او را نداشت و مرگ، آخرین شکلِ طردشدگی‌اش از جهان بود. میانِ کران و بی‌کران، چیزی از جنسِ فقدان بر ماسه‌ها افتاده بود. نه دیگر پرنده‌ای برای پرواز، نه موجودی برای زیستن. صرفاً بقایای خاموشِ حضوری که هستی، پیش از آن‌که مجالِ معنا یافتن بیابد، از آن سلبِ وجود کرده بود.

photo content
+1

The Shadowed Road.mp38.06 MB

My Bones to the Sea.mp37.38 MB

photo content
+1

Infinite Void CD 1 TRACK 3 (320).mp39.10 MB

1|4 - Echoes - The Prophecy (320).mp322.42 MB

Yeah, I might go off the deep end But that's the only place that helps me heal Everything here feels so pretend And I might start believin' That nothing here is ever what it seems I'm off the deep end I think I lost myself Somewhere in my mind The days are all the same And no one's really tryin' That pulls me to my place I hear the ocean calling I'm out here drownin' in my feelings I think I'm gonna need a bigger boat And I've never been a good swimmer You might catch me sleepin' And you can wake me when the storm is gone And I've floated ashore I think I lost myself Somewhere in my mind The days are all the same And no one's really tryin' You know I tried my best You know how much it drained me I'm tired of all this chase The finish line keeps changing But I still keep my place A world that never blamed me My quiet ocean waits Where no one else can claim me I think I lost myself Somewhere in my mind Every day's the same I'm drowning in this silence

c55c6d36_7146_413c_a03f_1f4ceb892e83Somewhere_In_My_Mind_Live_Ve.m4a3.59 MB

#Art
#Art

Voice of the Soul Death.mp33.46 MB