uk
Feedback
a girl called Mina

a girl called Mina

Закритий канал

دانشجوی ارشد سلول‌های بنیادی و بازسازی بافت پژوهشگاه رویان🙂‍↔️🩷🧬🪄 https://t.me/XBCHATBot?start=sec-hgdbjfjfde

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
227
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-1130 днів
Архів дописів

آخرین امتحان رو هم دادم و ترم دو ارشد رسما تموم شدددددددد.😮‍💨💃🏻

جیب پر پول آرزو میکنم واسه اسنپ محترمی که کولر روشن میکنه.✨💵

اومدم بیرون و پختم از گرما:/

چرا انقدر مترو سردههههه😩

وضعیت بنده از ساعت ۵:۵۵ صبح.🤓👩🏻‍💻
وضعیت بنده از ساعت ۵:۵۵ صبح.🤓👩🏻‍💻

Repost from Ari's vibe🐾
میگه : تا وقتی امتحان نکنی، هیچ‌وقت نمی‌فهمی از پسش برمیای یا نه.

Good morning???

قدیمیا می‌دونن، ما سه تاییم: من و مبینا (خواهرم) و آتنا (دختر داییم). مبی و آتی دو سال از من کوچیک‌ترن. از بچگی با هم بودیم و هرچی بزرگ‌تر شدیم این کنار هم بودنه و ارتباطه قوی‌تر شد، جوری که همه از صمیمیت و رفاقت شدید بینمون با خبرن و هیچوقت هیچکس جز خودمون نتونست انقدر باهامون صمیمی و رفیق باشه. هیچی هم نتونست ارتباط بینمون رو کمرنگ کنه. نه گذر زمان، نه دانشگاه، نه ازدواج من و نه هیچ چیز دیگه‌ای. حتی اگه یک ماه هم همو نبینیم ذره‌ای از اون رفاقت کم نمیشه. و حالا یکیمون رفته یه شهر دیگه برای کار و ساختن زندگی جدید... بی‌نهایت براش خوشحالم و میدونم که میترکونه، اما برای خودمون ناراحتم... چون این دوریه کم نیست. دیگه حتی ماهی یه بار هم همو نمی‌بینیم. دیگه هروقت اراده کنیم نمیتونیم پيش هم باشیم. دیگه هروقت دل یکیمون گرفت یا حال یکیمون بد شد نمیتونیم جمع بشیم خونهٔ ما و شب رو کنار هم بکذرونیم، از عالم و آدم صحبت کنیم، بخندیم، گریه کنیم و حرص بخوریم. اینا برای ما خیلی سنگینن، خیلی زیاد. انقدری که امشب موقع خداحافظی هیچکدوممون باورمون نمی‌شد که آتنا واقعا داره میره.... واقعا داره میره و تو نزدیک‌ترین حالت سه ماه دیگه می‌تونیم هم رو ببینیم! با همهٔ اینا اما مطمئنم که بازم قرار نیست چیزی بین ما سه تا عوض بشه. چون ما همیشه ما بودیم. امشب خیلی تلاش کردم خودم رو کنترل کنم و کم گریه کنم، انقدر بغض داشتم که لحظه آخر فقط تونستم تو گوشش بگم «مواظب خودت باش». نمیدونم، زندگی عجیبه، بزرگسالی عجیب‌تر. امیدوارم شهر جدید و زندگی جدید با عزیز قلبم مهربون باشه.🩷

علت؟ سیسی‌م رفت و دیگه خیلی کم می‌تونیم همو ببینیم...

سومین سانس گریهٔ امروز هم:✅

ارشد دوست‌های خوبی بهم داد.🩷

مسعود اومد، براش توضیح دادم داستان رو و یه دور هم بغل شوهرجون گریه کردم*))) مثل همیشه حمایتم کرد و هوامو داشت. مثل همیشه باعث شد بفهمم پشتم بهش گرمه، و بازم مثل همیشه تنها چیزی که تونست حالم رو خوب کنه و کاملا آرومم کنه حرف زدن با این مَرد بود. اگه نداشتمش چیکار می‌کردم؟🤍

و همیشه به این میرسیم:

اولش کلی خودم رو سرزنش کردم و گفتم شاید تو کم کاری کردی و جایی رو اشتباه رفتی. اما وقتی برگشتم به عقب و کل این مسیر رو مرور کردم فهمیدم مشکل من نیستم، من نه تنها کم نذاشتم، بلکه صدم رو گذاشتم! و همین واسه من کافیه.

توی این مسیر هر شکست یه درس خیلی بزرگه، یه تجربه‌ست. و حتی میتونه شروع یه اتفاق خوب باشه!

و راستش رو بخواین الان که فکر می‌کنم می‌بینم ته دلم کمی خوشحالم که اینجوری شد. که نشد. چون این مسیر از همون اول هم چیزی نبود که مینای سال ۱۴۰۳ میخواست.

با دوستم درموردش صحبت کردم، با بغض و اشک. همه‌چیز رو گفتم و ازش خواستم بدون در نظر گرفتن من و دوستی‌مون نظرش رو بگه. نتیجه؟ متعجب شد! از اینکه کسایی که انقدر خودشون رو دست بالا می‌گرفتن اینجوری رفتار کردن. حرفاش کمی آرومم کردن، فهمیدم مقصر من نبودم. بلکه طرف مقابل کاملا غیر حرفه‌ای عمل کرده و تکلیفش با خودش روشن نیست. تصمیم گرفتم یک بار هم که شده از خودم و حق خودم دفاع کنم. محترمانه جواب دادم و هنوز جوابی نگرفتم. اما خب هرچی هم که بگه، این مسیر برای من تموم شده‌ست.

بابت وقتی که گذاشتم، بابت اینکه از همه‌چیز زدم، حتی از امتحان و درس! بابت اینکه تحت هر شرایطی جلو رفتم و تهش اینجوری جوابم رو دادن و بی‌مسئولیتی خودشون رو انداختن گردن من.