~Yaz beni~
Відкрити в Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
231
Підписники
+524 години
+147 днів
+2130 днів
Архів дописів
231
'پارت نوزدهم'
سری به نشانه ی تأیید تکان دادم؛ جرعه ای از قهوه اش را نوشید و سپس به صحبتهایش ادامه داد :
-اوروچ رو خیلی دوست داشتم.خیلی درس میخوند.من وقتی برای زندگی رفتم ترابزون،تازه از روستاهای دشمن و خون و خونخواهی و این چیزها با خبر شدم.اوروچ از همچین جایی میومد و میخواست به جای جون گرفتن جون ببخشه.میخواست زندگیها رو نجات بده.خیلی براش ارزش قائل بودم.من معمولاً چند دقیقه آخر هر کلاس در مورد موضوعات متفرقه صحبت میکردم.یه روز در مورد «عشق» صحبت کردم.گفته بودم هر کسی توی این دنیا اونقدر خوش شانس نیست که دوست داشته باشه و در مقابل دوست داشته بشه.عشق توی زندگی خیلیها هیچوقت اتفاق نمیافته.خیلیها هیچوقت نمیتونن یه عشق واقعی و عمیق رو تجربه کنن؛عشقی که باعث بشه قلبت درد بگیره و معده ات بسوزه.خیلی از بچهها به حرفم خندیدن.درک نمیکردن.اما اوروچ اون روز نخندید.حرفهایی زد که بعد از چند سال هنوز هم از یادم نمیره.گفت "عاشق شدن خوش شانسی نیست استاد،بزرگ ترین نفرین آدمیزاده.اینکه یکی رو خیلی دوست داشته باشی ترسناکه.اینکه باید همش فکر کنی نکنه بلایی سرش بیاد چیز ترسناکیه.من تو خون و دشمنی بزرگ شدم.خیلی خوب معنی از دست دادن و مرگ رو میدونم.نمیتونم همچین ریسکی رو به جون بخرم.اگه یکی رو خیلی دوست داشته باشی یعنی ضعیفی.عشق بزرگترین ضعف زندگیت میشه.ترجیح میدم هیچوقت عاشق نشم.امیدوارم تا آخرین لحظه عمرم کسی باعث نشه قلبم درد بگیره و معده ام بسوزه."
قطره اشکی بر گونه ام لغزید و بلافاصله آن را پس زدم.
-من و زینب حدوداً دو سال ترابزون زندگی کردیم.وقتی متوجه مریضی زینب شدم،دنیا روی سرم خراب شد.برای درمانش مجبور بودیم از ترابزون بریم.روزی که داشتم با اوروچ خداحافظی میکردم بهش گفتم میتونه همیشه روی من حساب کنه.هر کمکی که از دستم بربیاد ازش دریغ نمیکنم.بهش گفتم خودت رو به اون روستا محکوم نکن و برای زندگی بیا استانبول؛تو آینده درخشانی داری.باید توی بیمارستانهای خیلی خوب کار کنی.قبول نکرد و گفت نمیتونم خانواده ام رو ول کنم.سالها گذشت.من و اوروچ همیشه با هم در ارتباط بودیم.تلفنی صحبت میکردیم.حتی برای مراسم خاکسپاری زینب هم اومده بود.هیچوقت از من هیچ کمکی درخواست نکرد.هر موقع ازش میپرسیدم معده درد گرفتی میخندید و میگفت نه استاد خداروشکر حال معده ام خیلی خوبه و از زندگیم راضی ام.تا اینکه پنج سال پیش،یه روز اوروچ بهم زنگ زد و ازم خواست همو ببینیم.میدونی وقتی همو دیدیم اولین چیزی که بهم گفت چی بود؟معده ام خیلی درد میکنه استاد!
لبخندی حزین زدم و چندین قطره اشک از چشمانم بر روی میز سقوط کرد.
او عاشق من شده بود!
کسی که نمیخواست هیچگاه در مقابل عشق سر خم کند، شکست خورده بود. سرنوشت برایش یک بازی بیرحمانه چید. او را عاشق غیرممکنترین آدم کرده بود. او را عاشق آدم اشتباهی کرده بود!
-اوروچ اون روز همه چیز رو برای من تعریف کرد النی.از سرگذشت تو گفت برام.از اشتباهات جبرانناپذیر خودش و خانواده اش گفت.از اینکه چقدر عاشق و دلباخته تو شده برام گفت و برای اولین بار تو زندگیش از من درخواست کمک کرد.گفت میخواد بره یه جای دور اما همه فکر و ذکرش پیش تو میمونه پس نیاز داره یه شخص مورد اعتماد رو کنارِ تو بذاره تا ازت حمایت کنه و بهت کمک کنه.به یه آدمی نیاز داشت تا هر موقع که بخواد از طریق اون جویای حالت بشه.نیاز داشت هر روز ازت خبر داشته باشه و بدونه که حالت خوبه و جات امنه.میدونست با خانواده ات رفتی استانبول،ازم خواهش کرد هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا تو از ترکیه نری و برای کار و زندگی تو استانبول بمونی.من اون روز توی بشیکتاش به طور اتفاقی باهات آشنا نشدم؛همه چیز برنامهریزی شده بود.من باید باهات آشنا میشدم تا بتونم به قولی که به اوروچ داده بودم عمل کنم.میدونی النی،من آدمهای عاشق رو از چشمهاشون میشناسم.اوروچ اونقدر چشمهاش از عشق لبریز شده بود که نمیتونستم به درخواستش جواب رد بدم.به قولی که به اوروچ دادم،عمل کردم.پنج ساله که داری توی بیمارستان "زندگی دوباره" زیر نظر من کار میکنی.با همدیگه روی نیکو کار کردیم و ارتقاش دادیم.من باعث شدم تو دلت نخواد از استانبول بری و همینجا بمونی و روز به روز پیشرفت کنی.آشنایی با تو باعث افتخار من بود دخترِ شفابخش،ای کاش همه استادها انقدر خوش شانس بودن تا دانشجویی مثل تو داشته باشن.
زبانم بند آمده بود!
حقایق یکی پس از دیگری به سمتم هجوم میآورد و شیارهای مغزم را آزار میداد.
اوروچ تمامِ این پنج سال را در کنار من بود،بی آنکه من بدانم!
تمامِ این پنج سال مراقب من بود؛ به من عشق ورزید. قلبش به دور از من اما تنها برای من تپید، همانند قلب من!
-چرا؟چرا الان دارین این چیزها رو برای من تعریف میکنین؟
@yaz_beni
231
'پارت هجدهم'
در حالی که همچنان بر روی کاناپه نشسته بود،صدایش را بالا برد تا به گوشم برسد :
-نه ندیدم.میخوای برو اتاق منم بگرد شاید اونجا باشه.منم یه سری طرح و نقاشی دارم که توی پرونده آبی رنگه شاید اشتباهی پرونده تو رو بردم اتاق خودم.
وارد اتاق فادیمه شدم و به سمت میزی که در ضلع شمالی اتاقش، مقابل پنجره ای تماماً شیشه ای قرار داشت، رفتم. میان طرحها و نقاشیهایش به دنبال پرونده بیمارم گشتم که یک آن در جای خود میخکوب شدم. چشمانم بر روی چندین نقاشی ثابت باقی ماند. چشمان آبی رنگ ایسو در پس زمینه سفید کاغذها خودنمایی میکرد.
-چی شد النی؟پیداش کردی؟
با شنیدن صدای فادیمه، به خود آمدم. فوراً طرحها و نقاشیهایش را مرتب کردم و به حالت اولیه برگرداندم.
-نه اینجا نبود.فکر کنم دیروز با خودم بردم بیمارستان؛حواس نمونده برام.
کت چرم مشکی رنگم را بر تن کردم و بوسه ای بر گونه ی فادیمه زدم :
-من دارم میرم.مراقب خودت باش.
-تو هم مراقب خودت باش خانم کوچولو،چیز،خانم بزرگ!
خندیدم؛ از خانه بیرون آمدم و درب واحد را بستم. پله ها را یکی پس از دیگری پایین آمدم و در طبقه اول ایستادم. چشمانم را به درب واحد پدر و مادرم دوختم و بیسبب لبخند زدم. از فرط دلتنگی برای دیدنشان روزشماری میکردم.
سوار ماشینم شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم. در همین حین صدای نوتیفیکیشن تلفن همراهم توجه ام را به خود جلب کرد.
-نیکو از کی پیام دارم؟
-از استاد فیرات.
-برام بخون.
-"صبحت بخیر دکتر النی!اگه مریض نداری بیا کافه نزدیک بیمارستان.باید باهات در مورد موضوع مهمی صحبت کنم."
ابروهایم به سبب کنجکاوی در هم گره خورد.
-نیکو برای استاد فیرات بنویس "صبح شما هم بخیر استاد!تا بیست دقیقه دیگه میرسم کافه."
وارد کافه نسبتاً عظیم «گل بابونه» شدم و چشمانم را در میان جمعیت به دنبال دکتر فیرات چرخاندم. با دیدن استاد فیرات که پشت میز دو نفره ای نشسته بود، لبخند زدم.
-سلام استاد.
-سلام دکتر النی.بشین بشین.
صندلی مقابل استاد فیرات را عقب کشیدم و نشستم.
-چیزی میخوری سفارش بدم؟
-نه استاد ممنون.صبحانه خوردم.
عینکی که بر چشم داشت را بر روی میز قرار داد و دستی به ریشهای جوگندمی اش کشید.
-چیزی شده استاد؟اتفاق بدی افتاده؟
-از ماجرای دیروز خبر دارم.اینکه توی اتاق عمل چی شد.دکتر فرهاد میخواست به خاطر اشتباهت بره وزارت بهداشت شکایت کنه تا بازرس بفرستن و علیه ات پرونده تشکیل بدن.من بهش این اجازه رو ندادم.بهش یادآوری کردم توی دوران جوانی اش،با یه اشتباه خیلی بزرگ موقع جراحی جون یه آدم رو گرفت و خیلی راحت قسر در رفت و هنوز هم داره طبابت میکنه.بهش گفتم اگه هنوز هم میخوای طبابت کنی باید ماجرای دیروز رو فراموش کنی،چیزی که مهمه نجات پیدا کردن بیماره.بیمار زندهست و حالش کاملاً خوبه پس ما هم خیلی راحت ماجرای دیروز رو فراموش میکنیم.
نگاهم را به زیر انداختم و چهره ام متأسف شد.
-النی من بهت این حرفها رو نزدم که ناراحت بشی.تو از اولین روزی که اومدی بیمارستان ما،فقط داری جون آدمها رو نجات میدی.بیماری های خیلی سخت و پیچیده رو تشخیص میدی؛حتی بیماری هایی که تو حوزه تخصصت نیستن.تا به امروز حتی کوچیکترین اشتباه هم نکردی.بابت اشتباه دیروزت هم کاملاً درکت میکنم؛حق داشتی.
متعجب نگاهش کردم :
-درکم میکنین؟حق داشتم؟
-آره درکت میکنم.اصلاً من به خاطر ماجرای دیروز نگفتم بیای اینجا.میخوام در مورد یه موضوع دیگه باهات صحبت کنم.
کنجکاوتر از دقایق پیش شدم و سری تکان دادم :
-گوشم با شماست.
-دوازده،سیزده سال پیش همسرم ازم خواست برای زندگی بریم ترابزون.بهم گفت کارادنیز رو خیلی دوست دارم؛دلم میخواد یه مدت اونجا زندگی کنم.منم سریع قبول کردم.کم و بیش میدونی هیچوقت بهش نه نمیگفتم.وقتی برای زندگی رفتیم ترابزون،علاوه بر بیمارستان توی دانشکده پزشکی هم مشغول به کار شدم.استاد چندتا درس مختلف بودم.اوروچ یکی از دانشجوهای من بود!
با شنیدن نام او، جریان خون در رگهایم یخ زد.
دکتر فیرات اوروچ را میشناخت!؟
بُهت زده زمزمه کردم :
-استاد شما اوروچ...
مانع از اتمام گفته ام شد :
-آره اوروچ رو از گذشتههای خیلی دور میشناسم.اجازه بده حرفهام تموم بشن.بعدش به هر سوالی که داشته باشی جواب میدم؛قول میدم.
@yaz_beni
231
'پارت هفدهم'
***
موهایم را گوجه ای بستم؛ لیوان قهوه ام را به دست گرفتم و جرعه ای از آن نوشیدم. از دیشب تا به حال لحظه ای پلک بر روی هم نگذاشتم. صدای اوروچ مدام در سرم اکو میشد و تصویر چشمان غمین اش را نمیتوانستم فراموش کنم.
ای کاش کمی جسارت داشتم؛ ای کاش به دنبالش میرفتم و دیگر هیچوقت به او اجازه نمیدادم به دور از من زندگی کند.
-صبح بخیر!
فادیمه در حالی که چشمانش را لمس میکرد از اتاق خوابش بیرون آمد.
لبخندی زدم و به چهره خواب آلودش خیره شدم :
-صبح تو هم بخیر عمه عزیزم!
متقابلاً لبخندی زد و به سمت آشپزخانه رفت :
-کی باید بری بیمارستان؟
-نیم ساعت دیگه میرم.
سری تکان داد و لیوانش را از قهوه لبریز کرد.
-چیزه فادیمه.میتونم یه سوالی ازت بپرسم.
لبخندی عمیق زد :
-معلومه که میتونی بپرسی یکی یدونه ی عمه.
-بابا دیروز صبح بهت زنگ زد اما تو جوابش رو ندادی.پریشب خونه نیومدی.تا صبح چندبار بیدار شدم و اتاقت رو چک کردم اما نیومده بودی.بهت زنگ زدم گوشیت خاموش بود.خیلی نگران شدم اما بازم با خودم گفتم فادیمه یه زن بالغه،از پس خودش برمیاد.شاید نیاز داره تنها بمونه.تو حالت خوبه فادیمه؟یعنی کجا بودی؟شب رو کجا موندی؟
اندکی مکث کردم و سپس به گفتههایم ادامه دادم :
-اگه نخوای به من بگی درک میکنم.اما خب نگرانت میشم.میخوام مطمئن بشم که حالت خوبه.
رنگ چهره اش تغییر کرد. در حالی که لیوان قهوه به دست داشت، به سمت کاناپه سه نفره سالن که به رنگ قهوه ای سوخته بود و در ضلع شمالی قرار داشت، قدم برداشت و نشست.
-خوبم.یعنی جای نگرانی نیست.توی شرکت موندم.
لیوان قهوه ام را بر روی میز ناهارخوری هشت نفره آشپزخانه قرار دادم و در کنارش نشستم.
-توی شرکت موندی؟شرکت مگه ساعت کاری نداره؟شرکت شما تا نصف شب بازه؟بیست و چهار ساعته بازه؟
چشمانش را ریز کرد و خنده اش را پنهان کرد :
-منظورت چیه؟میخوای بگی عمه خانمت یه دروغگوئه؟
خندیدم و سری تکان دادم :
-معلومه که نه.فقط این که یه شرکت طراحی لباس بیست و چهار ساعته باز باشه عجیبه.
-مطمئناً شرکتمون بیست و چهار ساعته باز نیست.ساعت کاری داره.من با نگهبانی هماهنگ کردم و شب رو توی شرکت موندم.توی اتاقم تا صبح چندتا طرح کشیدم.هی میکشیدم هی پاره میکردم.کار کردن حالم رو خوب میکنه.
نفسی کشیدم و دستانش را در میان دستانم قفل کردم :
-تو حالت خوب نیست فادیمه.چی شده؟کسی اذیتت میکنه؟به من میتونی بگی.برای من میتونی تعریف کنی.
لب گزید و با شک و تردید نگاهم کرد :
-به تو میتونم بگم؟برو بابا.تو خیلی دهن لقی.
نفسم را با حرص بیرون دادم و دستانم را از میان دستانش بیرون کشیدم :
-من دهن لق نیستم.
-النی تو همه چی رو برای داداشم تعریف میکنی.تازه تعریفم نکنی داداشم خیلی خوب بلده از زیر زبونت حرف بکشه.پس بهتره من ریسک نکنم و رازهام رو با تو در میون نذارم!
ابروهایم را بالا انداختم و سرم را چندباری تکان دادم :
-باشه عمه خانم.رازهات رو با من در میون نذار.
قهقهه ای زد و لپم را کشید :
-دلم نمیاد.کوچولوی عمه اش قهر میکنه.
در حالی که به او چشم غره میدادم خندیدم :
-فادیمه من بیست و پنج سالمه.جراح قلبم.یه زن بالغم.به من هنوزم میگی کوچولو.
-باشه دیگه نمیگم.از این به بعد بهت میگم خانم بزرگ.
-از دست تو.
برای لحظاتی خندیدیم و شاید غمهایی که در سراسر وجودمان نقش بسته بود را فراموش کردیم.
پنج سال پیش، وقتی بزرگترین راز زندگیمان فاش شد، همه چیز تغییر کرد. زندگی هر یک از ما، رنگ دیگری به خود گرفت.
یکی از کسانی که در این میان شاید تمام زندگی اش را از دست داد، فادیمه بود. فادیمه مجبور شد از صاحبِ قلبش گذر کند. قلب فادیمه به دست معشوق اش به هزاران تکه مبدل شده بود. حس میکرد بزرگترین و نابخشودنیترین خیانت زندگی اش را دیده است. پس از گذر پنج سال هنوز نمیدانم فادیمه با خواسته قلبی اش از ایسو جدا شد یا فقط به خواسته برادرش تن داد. فادیمه به خاطر برادرش دست به هر کاری میزد. اولویت زندگی اش، فقط و فقط برادرش بود.
-شوخی کردم النی.رازی ندارم که بخوام ازت قایمش کنم.هیچیمم نیست.خیلی هم خوبم.کیفم کوکه.امروزم به داداشم زنگ میزنم باهاش صحبت میکنم.تو فکرت رو درگیر من نکن.واقعاً حالم خوبه.الانم پاشو برو لباسهات رو بپوش.دیر میکنی.
چشمان انسانها، حال درونیشان را فریاد میزد. او خوب نبود؛ زخمی عمیق را در وجودش پنهان میکرد!
-باشه.حالا که خودت اینطوری میگی،قبول میکنم.اما اگه مشکلی داری حتماً با من در میون بذار،بهت کمک میکنم.
سری تکان داد و لبخند کمرنگی زد.
از روی کاناپه بلند شدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم :
-پس من برم آماده بشم عمه خانم.
وارد اتاقم شدم و موهایم را باز کردم. لباس خوابم را با یک کراپ تاپ قرمز رنگ و شلوار جین آبی رنگ تعویض کردم. کیفم را باز کردم تا وسایل داخلش را چک کنم.
-فادیمه!تو یه پرونده آبی رنگ ندیدی؟پرونده مریضم بود،هر چی میگردم پیداش نمیکنم.
@yaz_beni
231
'پارت شانزدهم'
من موفق شده بودم. موفق شده بودم برای دومین بار او را ضربه فنی کنم. موفق شده بودم با گلوله ای از جنس حرفهایم، درست وسط قلبش را نشانه بگیرم.
تنها یک قطره اشک از چشم راستش بر گونه اش سقوط کرد و سپس لبخند زد. لبخندی به تلخی یک زهر!
چند قدمی به سمت من برداشت. نزدیک و نزدیکتر شد. فاصله ی میان مان را به حداقل رساند. در چشمان یکدیگر خیره شده بودیم. چشمانش شبِ پر ستاره بود. چشمانش گودالی عمیق بود. من در چشمانش غرق میشدم. در چشمانش گم میشدم. میتوانستم برای توصیف آن دو چشمان جادویی اش یک کتاب هزار صفحه ای بنویسم!
مگر میشد یک انسان تمام غمهای جهان را در دو چشمانش جای دهد!؟ این دیگر چه چشمانی بود!؟ اگر تنها یک دقیقه دیگر خودم را از بند اسارت چشمهایش رها نمیساختم، باید او را در آغوش میکشیدم. کالبدم میلرزید. دستانم میلرزید. برای آنکه او را در آغوش نکشم در درونم جنگ عظیمی به پا شده بود. صدای تپش های کوبنده قلبم را حس میکردم. دیگر نمیتوانستم بیش از این به آن دو چشم رویایی خیره باقی بمانم. نگاهم را به زیر انداختم و چشمانم از دست چشمانش گریختند!
-میخوای برم؟
دیوارهای قلبم فرو ریخت و زیر آوار باقی ماندم.
صدایش میلرزید. صدایش غم غریبی را به دوش میکشید.
دلم میخواست فریاد بزنم "نرو". دلم میخواست کالبدم را به کالبدش قفل و زنجیر کنم و بگویم "دیگه من رو هیچوقت تنها نذار". دلم میخواست پیشانی اش را ببوسم و زمزمه کنم "من بدون تو نمیتونم نفس بکشم".
-برو!
ای کاش انسانها نقش بازی نمیکردند. ای کاش انسانها نقاب بر صورت نمیزدند. ای کاش انسانها دروغ گفتن را بلد نبودند. ای کاش انسانها تنها از احساسات حقیقیشان دم میزدند. شاید اگر خدا از ابتدا در سرنوشتمان، دروغ و تظاهر را قرار نمیداد، من به او نمیگفتم "برو". شاید اگر قوانین انسانها بازنویسی میشد، من دیگر به او نمیگفتم "برو".
-من حرفهات رو فراموش نکردم خانم دکتر.بهم گفته بودی "اگر روزی،جایی به طور اتفاقی هم من رو دیدی باید راهت رو بکشی و بری."من همون روزی که اومدم این بیمارستان و تو رو دیدم،نامه استعفام رو نوشتم.فقط باید منتظر باشم تا کارهای اداریش انجام بشه.راهم رو میکشم میرم.بهت قول میدم دیگه هیچوقت سر راهت قرار نگیرم.دیگه هیچوقت من رو نمیبینی.تعادلت به خاطر من بهم نمیخوره.زندگیت به خاطر من از چارچوبی که داشت خارج نمیشه.در کمال آرامش به زندگیت ادامه میدی.دیگه توی کارت هیچ مشکلی پیش نمیاد.من دیگه برای همیشه میرم!
من باید از فرط سنگینی این رنج، جان میدادم!
قطرات اشک آرام آرام بر گونه ام سُر خوردند؛ دست راستش را بالا گرفت و به یکباره در فاصله چند سانتی متری از صورتم متوقف شد. دستش در هوا معلق ماند و در عمق چهره اش یک ناامیدی بزرگ به تصویر کشیده شد. شک نداشتم در این لحظه حرفهای آن روزم را بی هیچ کم و کاستی به یاد آورده است.
"دیگه هیچوقت به من دست نزن.هیچوقت!"
"مبادا به من دست بزنی.دست نزن!"
دستش را پایین گرفت. سرش را بالا گرفت و چشمانش را برای ثانیه های کوتاهی به آسمانِ شب دوخت. دم و بازدم را به سختی انجام داد و سپس چشمانش به چشمانم گره خوردند.
-گریه نکن.دیگه هیچوقت به خاطر آدم بی ارزشی مثل من گریه نکن.اشکهات خیلی باارزشن.حیف میشن!
بی ارزش!؟ او باارزش ترین آدم برای قلبِ عاشقِ من بود. ای کاش میتوانستم به او بگویم چقدر باارزش است. ای کاش میتوانستم حرفهای زهرآگینم را از مغزش پاک کنم. معشوقم زیر بار رنجهای جانگیر له میشد و نمیتوانستم او را نجات دهم!
زندگی چقدر بیرحم بود. این زندگی ذره ای رحم نداشت!؟ این زندگی تا کِی میخواهد بر روی زخمهای باز و عمیقمان، نمک بپاشد!؟ برای چه به این دنیا آمده بودیم؛ تنها برای درد کشیدن!؟ راست میگفتن؛ زندگی سراسر رنج است!
-همیشه بخند خانم دکتر.دیگه گریه نکن.بخند.خیلی قشنگ میخندی.
سکوت بر لبانم مهر و موم شده بود. نمیتوانستم چیزی بگویم. دست و پاهایم سست شده بودند. بدنم بیحس شده بود.
چند ثانیه دیگر هم به چشمانم خیره باقی ماند و لبخند بسیار کمرنگی زد؛ رنگ نگاهش حسرت توأم عشق بود! من او را دردمند میساختم اما او باز هم من را عاشقانه نگاه میکرد. من به دست کلمات، گلوی اش را میفشردم اما او باز هم از تماشای من سیر نمیشد و لبانش میتوانست بخندد.
-به خدا میسپارمت خانم دکتر.خیلی مراقب خودت باش!
چند ثانیه ای مکث کرد؛ نگاهش را دزدید و رفت. بی آنکه دیگر پشت سرش را نگاه کند، رفت. برای همیشه رفت.
به جای خالی اش خیره شدم. دیگر حتی نمیتوانستم اشک بریزم. دنیا به دور سرم میچرخید. چاقویی تیز و بُرنده در قلبم فرو میرفت.
ای کاش میتوانستم به دنبالش بروم. ای کاش میتوانستم مانع از رفتنش شوم!
@yaz_beni
231
'پارت پانزدهم'
دکتر فرهاد خشمگین تر از دقایق پیش شده بود :
-چی داری میگی؟تو دخالت نکن.برو اون ور.حرفهام هنوز تموم نشده.اون سزاوار تک تک چیزهایی که میشنوه هست.با جون یه آدم بازی کرد.اشتباهش جبران ناپذیر بود.اگه من و تو مداخله نمیکردیم یه آدم با سهلانگاری این الان مرده بود.
نمیتوانستم نفس بکشم. اکسیژن در هوا نبود. دستی پنهان در حال خفه کردن من بود.
این بار اوروچ صدایش را بالا برد و دیگر تلاشی برای پنهان کرد خشمش نکرد :
-تو کی هستی که باهاش اینطوری صحبت میکنی؟بهت گفتم درست صحبت کن.صدات رو بیار پایین.جون بیمار رو نجات دادیم،بیمار زندهست.چیزی که مهمه همینه.تموم شد و رفت.یکبار دیگه بخوای این دختر رو اذیت کنی و بهش توهین کنی خودت روی اون تخت جراحی میخوابی!
دکتر فرهاد چندین ثانیه بُهت زده به اوروچ خیره شد. هیچکس تا به امروز در این بیمارستان با او اینگونه صحبت نکرده بود. برای هضم گفتههای اوروچ نیاز به زمان داشت.
-تو به چه جرأتی با من اینطوری صحبت میکنی؟هم تو هم این دکتر النیِ احمق رو...
اوروچ مشتش را بالا گرفت تا به سمت دکتر فرهاد حملهور شود که در همین لحظه با گرفتن مچ دستش او را متوقف کردم.
قطرات اشک پی در پی بر روی گونه ام سُر میخورد و از نفس افتاده بودم. صدایم غضبآلود اما ناتوان بود :
-داری چیکار میکنی؟میخوای جراح ارشدمون رو کتک بزنی؟اینجا بیمارستانه.به خودت بیا.تو کار من دخالت نکن.من میتونم از خودم دفاع کنم.من برای دفاع از حقم به تو احتیاجی ندارم!
بدون اتلاف وقت، به سمت راه پلهها دویدم. پله ها را یکی پس از دیگری با سرعت، بالا میرفتم. صدایش را از پشت سر میشنیدم اما اهمیتی نمیدادم.
-النی!صبر کن.
به طبقه انتهایی بیمارستان رسیدم. وارد پشت بامِ عظیم بیمارستان شدم و به یقه لباسم چنگی زدم؛ تلاش میکردم نفس بکشم. بادی خنک صورتم را لمس کرد. شب بود. آسمان در تاریکترین حالت خود بود. ستاره های ریز و درشت در وسط آسمان میدرخشیدند. از این فاصله، آدمها به اندازه یک نقطه بودند. شهر پرازدحام بود. چشمانم را بستم. ریتم تنفسم در حال بازگشت به حالت نرمال بود.
-النی!
با شنیدن صدایش، پلکهایم را از هم گشودم. چیزی در قلبم خونریزی میکرد. زخمی در قلبم باز شده بود. درد داشتم.
به سمتش برگشتم.
غم توأم تشویش در نگاهش دیده میشد.
چشمانم را دزدیدم. در این لحظه با چندین احساس مختلف در جنگ بودم.
-النی!به من نگاه کن.
تیر خلاص را به من زد. من در حال رام ساختن خشمِ سرکش ام بودم اما او اجازه نداد!
فریادی زدم که سبب متورم شدن رگهای گردنم شد :
-چیه اوروچ چیه؟چرا دست از سرم برنمیداری؟چرا اینجایی؟چرا بعد از پنج سال پیدات شد؟اینجا چیکار میکنی؟از خراب کردن زندگیم خسته نشدی؟توی استانبول به این بزرگی هیچ بیمارستان دیگه ای برای کار کردن پیدا نکردی؟اصلاً چرا اومدی استانبول؟نمیفهمی من نمیتونم تحمل کنم.نمیتونم تو رو ببینم.وقتی تو رو میبینم همه عذابهایی که کشیدم میاد جلوی چشمهام.من به خاطر تو امروز کم مونده باعث مرگ یه آدم بشم.چون تو توی اون اتاق عمل بودی.چون تو با خودت کل گذشته ام رو آورده بودی.چون تو با خودت همه رنج و عذابهایی که کشیده بودم رو آورده بودی.چون امروز تو اونجا بودی من داشتم قاتل میشدم.داشتم جون یه آدم رو میگرفتم.ما دکتریم باید زندگیها رو نجات بدیم،اما من امروز به خاطر تو داشتم یه زندگی رو نابود میکردم.داشتم از یه آدم زندگیش رو میگرفتم.من تا به امروز توی این بیمارستان حتی یک اشتباه کوچیک هم نکردم.اما امروز به خاطر تو داشتم جون یه آدم رو میگرفتم.یه اشتباه خیلی بزرگ مرتکب شدم.خیلی بزرگ.چرا اومدی؟چرا اومدی اینجا؟تو از جون من چی میخوای؟چرا راحتم نمیذاری؟من تازه فراموشت کرده بودم.من تازه داشتم به زندگی بدون تو عادت میکردم.چرا اومدی؟چرا اینجایی؟
@yaz_beni
231
'پارت چهاردم'
تشویش را در تک تک سلولهایم لمس میکردم. من و او در یک جراحی مشترک، تصویری دلهرهاور بود. هر چه بیشتر به این موضوع فکر میکردم، تپش قلبم بیش از پیش افزایش مییافت. پس از برخوردی که با یکدیگر در اتاق دکتر فیرات داشتیم، دیگر او را ندیدم. او از من فرار میکرد یا من از او، نمیدانم. اما حال فرار کردن بیفایده بود؛ ممکن نبود. دیگر نه او از من، نه من از او نمیتوانستم فرار کنم. تا چند دقیقه دیگر با یکدیگر برای جراحی یک بیمار مشترک آماده میشدیم. قلبم با هر تپش به جای خون، اضطراب را پمپ میکرد و سردرگم بودم!
دستهایم را استریل کردم و سپس وارد اتاق عمل شدم. پرستار نزدیکم شد و کمکم کرد تا گان سبز رنگ جراحی را به تن کنم. بندهای ماسکم را پشت سرم بست و من نیز دستکشهای استریل جراحی را پوشیدم.
نفسی نسبتاً عمیق کشیدم و به مکالمه میان دکتر فرهاد و پرستار گوش دادم.
-بیمار رو بیهوش میکنیم.دکتر اوروچ کجاست؟
-داره دستهاش رو استریل میکنه استاد.
در همین لحظه، درب اتاق عمل باز شد و اوروچ وارد شد. به کمک پرستار ابتدا گان و سپس ماسک و دستکشها را پوشید. قلبم که تا چند دقیقه پیش آرام شده بود، مجدد در قفسه سینه ام مشوش تپید. نباید به او نگاه میکردم. اگر به او نگاه میکردم، در چهره ی تماشایی اش غرق میشدم. من قرار بود یک زندگی نجات دهم؛ باید بر روی نجات جان بیمار متمرکز میشدم و ذهنم را از افکار زهرآلود دور نگه میداشتم!
من در سمت چپ بیمار، اوروچ و دکتر فرهاد در سمت راست بیمار ایستاده بودند.
-اسکالپل.
-بفرمایید استاد.
دکتر فرهاد برشی چند سانتی در ناحیه سینه بیمار ایجاد کرد.
-گاز استریل.
اوروچ تمام حواسش را به جراحی داده بود. از وقتی که وارد اتاق عمل شده بود، حتی یکبار هم به من نگاه نکرد. سنگینی نگاههای من را به خوبی لمس میکرد؛ چشمانش از من میگریخت و تنها میان قفسه سینه بیمار و دکتر فرهاد در گردش بود.
-دکتر النی غده ای که به سرخرگ گیر کرده رو خودم برمیدارم،غده سمت چپ رو تو و دکتر اوروچ برمیدارین.
سری تکان دادم.
-وکیوم.
اوروچ که از ابتدای جراحی کنار دکتر فرهاد ایستاده بود، حال به سمت من آمده بود.
چشمانم را به اوروچ دوختم :
-غده رو از رگهای خونی جدا میکنم.
دیگر نمیتوانست از چشمانم فرار کند. نگاهم کرد. نگاهم کرد و غرق شد. بدون آنکه پلک بزند چشمانم را با نگاه هایش مورد ستایش قرار میداد.
به خود آمد و سری تکان داد.
در ذهنم جوش و خروشی به پا شده بود. افکار مزاحم به مغزم حمله میکردند که یک آن، فواره ای از خون بر روی گان من و اوروچ ریخته شد.
-دکتر النی چیکار کردی؟
-فشار خون بیمار خیلی سریع داره افت میکنه.
-گاز استریل رو بده.
-اشتباهی رگ رو پاره کرد.
-باید خونریزی رو کنترل کنیم دکتر اوروچ.
-بیمار رو از دست میدیم.
قدمهای رو به عقب برمیداشتم و از بیمار دور و دورتر میشدم. محیط اطراف برایم تیره و تار شده بود. سرم گیج میرفت. معده ام میسوخت و حالت تهوع داشتم.
از اتاق عمل خارج شدم. ماسک، دستکش و گان آغشته به خون را در گوشه ای رها کردم.
پاهایم سست شده بود. در گوشه ای نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم.
من چطور همچین اشتباهی کرده بودم؟ چطور با جان یک انسان بازی کردم؟ چرا وقتی ذهنم آشفته بود قبول کردم به اتاق عمل بروم؟ من اشتباه کرده بودم؛ اشتباهی جبران ناپذیر. قطرات اشک یکی پس از دیگری گونه ام را لمس میکردند و از خودم نفرت داشتم!
گذر زمان از دستم خارج شده بود. نمیدانم چند ساعت در مقابل درب ورودی بخشِ جراحی نشسته بودم.
-دکتر النی!
با صدای رسا و خشمآلود دکتر فرهاد از دنیای خیالی ام بیرون کشیده شدم و به دنیای حقیقی برگشتم. فوراً از روی زمین برخاستم و آب دهانم را به سختی فرو دادم. بند بند وجودم درگیر یک اضطراب مثال نزدنی شده بود.
دکتر فرهاد به همراه اوروچ به سمت من آمدند.
دکتر فرهاد را مضطرب نگاه کردم :
-استاد بیمار نجات پیدا کرد؟
در چند قدمی از من ایستاد؛ چهره اش از عصبانیت برافروخته شد و تقریباً فریاد زد :
-تو چطوری همچین اشتباهی میکنی؟داشتیم بیمار رو از دست میدادیم.از اولین روزی که اومدی اینجا همه دارن میگن یه دکتر نابغه داریم؛ یک دکتر نابغه داره توی بیمارستانمون کار میکنه.کجاست اون دکتر نابغه؟دکترهای نابغه همچین اشتباهی میکنن؟حتی دکترهای احمق هم همچین اشتباهی نمیکنن.
به من توهین میکرد اما من لایقش بودم. من لایق این رفتار تحقیرآمیز بودم! من با زندگی یک انسان بازی کرده بودم.
اوروچ به میان من و دکتر فرهاد آمد. پشت به من، مقابل دکتر فرهاد ایستاد.
سعی داشت خشمی که در وجودش جریان پیدا کرده بود را سرکوب کند :
-یواش.صدات رو بیار پایین.درست حرف بزن باهاش.
@yaz_beni
231
'پارت سیزدهم'
تلفنم را به دست گرفتم و با پدرم تماس تصویری برقرار کردم.
-دخترم!
با دیدن چهره اش و عشق و محبتی که در چشمانش میدرخشید، بغض در گلویم خانه کرد :
-بابا!خیلی دلم برات تنگ شده.
-منم خیلی دلم برات تنگ شده یکی یدونه ی بابا.چیزی شده دخترم؟خوبی؟صدات خوب به نظر نمیرسه.
در تضاد با غمی که در چشمانم جای گرفته بود، لبخند زدم :
-نه چیزی نشده.خوبم.فقط دلم براتون خیلی تنگ شده.مامان کجاست؟
-رفته سر ضبط.اونم خیلی دلش برات تنگ شده.میدونی هر شب قبل از اینکه بخوابیم عکس و فیلمهای تو رو نگاه میکنیم.مامانت داره میزنه به سرش که از کار انصراف بده و برگردیم استانبول،پیش تو.یک هفته ازت دور موندیم،این یک هفته قدر یک سال گذشت انگار.نمیدونم چطوری میخوایم چند هفته دیگه اینجا بدون تو دووم بیاریم.واقعاً...
سکوت کرد. به صحبتهایش ادامه نداد. قلبش به درد آمده بود. گذشته برایش تداعی میشد. در این لحظه، او به آن بیست سالِ نفرین شده میاندیشید؛ همانند من. هر دوی ما تنها به آن بیست سال میاندیشیدیم. بیست سالی که بدون یکدیگر سپری کردیم، بی خبر از یکدیگر.
-مبادا بخواین برگردین.اجازه نده مامان همچین کاری کنه.داره پلههای ترقی رو طی میکنه.ما باید تشویقش کنیم.باید هر روز موفقتر از دیروز بشه.باهاش صحبت کن.سعی کن آرومش کنی.خیلی زود همو میبینیم.این چند هفته هم زود میگذره.اصلاً متوجه گذر زمان نمیشیم!
دروغ میگفتم. گذر زمان حس میشد. گاهی عقربه ها برای تکان خوردن جان میکندند. گاهی شب به صبح مبدل نمیشد؛ سالها شب میماند. زمان یک شوخیِ دردناک بود. زمان مرهم هیچ زخمی نبود.
لبخند زد. تظاهر میکرد. از پشت تلفن هم میتوانستم بفهمم دارد نقش بازی میکند. حرف زدن با من او را دگرگون کرده بود. دلتنگی برای من، او را در اتفاقات گذشته حبس میکرد.
-راستی فادیمه کجاست؟من از صبح دارم بهش زنگ میزنم جواب تلفنم رو نمیده.دیشب اومد خونه؟
لب گزیدم و برای ثانیه های کوتاهی در فکر فرو رفتم :
-چیز.آره.فادیمه خونه بود.رفت سرکار.فکر کنم برای همین جوابت رو نداد،حتماً نشنید.آها.شاید رفته جلسه.بالاخره سرشون شلوغه.داره تو یه شرکت معروف کار میکنه.
چشمانش را ریز کرد و با شک و تردید نگاهم کرد :
-النی!من قبلاً بهت نگفتم دروغگو خوبی نیستی؟بهت گفتم برای دروغ گفتن باید بیشتر رو خودت کار کنی،دروغهات اصلاً قابل باور نیست.تو ترکیه الان ساعت سه بعدازظهره.من چند ساعته دارم بهش زنگ میزنم.چه جلسه ای؟دیشب نیومد خونه مگه نه؟این دختر معلوم نیست داره چیکار میکنه.
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-بابا من و فادیمه بچه نیستیم که.فادیمه یه زن بالغه.من هم همینطور.ما هر دومون زنهای بالغی هستیم.نمیتونی همش فادیمه رو کنترل کنی ببینی کجاست داره چیکار میکنه.من و فادیمه از پس خودمون برمیایم.میتونیم مراقب خودمون باشیم.تو نگران نباش.
همانند من نفسش را با حرص بیرون داد و تلفن را به صورتش نزدیکتر کرد تا متوجه خشمِ تصنعی اش بشوم :
-ببین ببین چی میگه.دختره ی چموش!چه زن بالغی.هر دوتون هنوز بچهاید.همیشه هم بچه میمونید.
-بابا میخوای...
ناگهان در اتاق کارم باز شد و پرستار هراسان وارد شد :
-دکتر النی باید فوراً بیاید اورژانس!
با عجله از پشت میز بلند شدم و سری تکان دادم :
-الان میام.
تلفنم را مقابل صورتم گرفتم و لبخندی زدم :
-بابا من باید برم بعداً صحبت میکنیم.
استِتوسکوپ را از روی میز کارم برداشتم و از اتاق خارج شدم.
-دکتر النی معلوم هست کجایی؟
به صورت برافروخته دکتر فرهاد نگاهی انداختم و دستکش پوشیدم :
-معذرت میخوام.
به کنار تخت بیماری که دکتر فرهاد در حال رسیدگی به آن بود،رفتم و علائم حیاتی را مورد بررسی قرار دادم.
-نتایج توموگرافی اومد،بیمار توی قلبش سه تا غده داره،یکی از غدهها خیلی بزرگ شده،یکی دیگه از غدهها هم با سرخرگ برخورد کرده،موقع برداشتنش باید خیلی دقت کنیم وگرنه ریسک از دست دادن بیمار رو شصت درصد افزایش میده،بیمار رو من جراحی میکنم،میخوام تو دستیار ارشد من باشی!
با غرور لبخند زدم و سری تکان دادم :
-ممنونم استاد.باعث افتخار منه.
دکتر فرهاد به پرستار ایلول نگاهی انداخت :
-پس این دکتر اوروچ کجا موند؟
-بیمار بخش مراقبتهای ویژه ایست قلبی کرد،دکتر اوروچ داره رسیدگی میکنه.
-بهش بگید کارش تموم شد بیاد اتاق عمل.
بُهت زده دکتر فرهاد را نگاه کردم :
-دکتر اوروچ هم توی این عمل شرکت میکنه؟
-ریسک جراحی بالاست،هر چی تعدادمون بیشتر باشه همونقدر هم شانس نجات دادن بیمار بیشتر میشه.
@yaz_beni
231
'پارت دوازدهم'
-معذرت میخوام عزیزم.نباید انقدر بهت فشار میآوردم.باید سعی میکردم بیشتر درکت کنم.ما آدمها هیچوقت نمیتونیم تمام و کمال همدیگه رو درک کنیم.رنجهای هر کسی مختص به خودشه.صاحبِ رنج فقط از سنگینی رنج خبر داره.من فکر کنم امروز زیاده روی کردم؛اما النی یکم بهم حق بده.من دارم ذره ذره آب شدنت رو میبینم.تو هیچوقت هیچ چیزی رو تعریف نمیکنی.همیشه غمهات رو توی خودت میریزی و به اطرافیانت یه لبخند تحویل میدی.برای اینکه اطرافیانت ناراحت نشن،ناراحتی خودت رو قایم میکنی.من دلم نمیاد النی.تو خواهر کوچیکتر منی.برام خیلی عزیزی.من میخوام از این شرایط نجاتت بدم.تو داری به طور همزمان چندتا حس مختلف تجربه میکنی و این موضوع فقط داره به روح و روانت آسیب میزنه.
لبخند کمرنگی زدم و بیدرنگ او را در آغوش کشیدم. نیلوفر در پرورشگاه بزرگ شده بود. بی آنکه بداند داشتن پدر و مادر چه حسی دارد، بزرگ شده بود. بدون داشتن آشیانه ای امن، بزرگ شده بود. مفهوم رنج را به خوبی میدانست. از همان ابتدای آشناییمان، اعتمادم را جلب کرده بود. آنقدر برایم فرد امن و معتمدی تجلی میکرد که تنها پس از چند برخورد، سرگذشتم را بی هیچ کم و کاستی برایش بازگو کردم. اعتمادی دوطرفه و پیوند عاطفی قوی ای میان من و او برقرار بود.
در همین لحظه تلفن همراهش به صدا درآمد. از آغوش یکدیگر جدا شدیم و نگاهی به صفحه گوشی انداخت.
-من باید برم النی.ظاهراً اورژانس شلوغ شده.
-برو عزیزم.منم میخوام وسایلم رو جمع کنم و برم خونه.فردا میبینمت.
-خداروشکر بالاخره تصمیم گرفتی بری خونه.دیگه داشتم به اینکه آدم فضایی باشی شک میکردم.نمیشه که آدم دو روز نخوابه و همش کار کنه.
لبخندی زدم. فکری مزاحم در پس مغزم رقصید و سبب شد چیزی را به زبان بیاورم که قطعاً از گفتنش پشیمان خواهم شد.
-چیزه نیلوفر.چیز.میشه بفهمی اوروچ متأهله یا نه؟میتونی بفهمی؟!
پیش از آنکه از اتاق خارج شود،گفته ام او را در جای خود میخکوب کرد. به طرفم برگشت؛ لبخندی بر لب داشت و موذیانه نگاهم میکرد.
نگاه موذیانه اش من را دستپاچه کرد :
-ولش کن اصلاً نمیخواد.این چیزی که گفتم رو فراموش کن.به من چه اصلاً.اوروچ مجرد باشه،متأهل باشه.به من چه.چیزه؛سیمهای مغزم از خستگی اتصالی کرده.باید همین الان برم خونه استراحت کنم.تو هم برو.برو برو به کارت برس.
سری به نشانه تأسف تکان داد و خندید :
-النی گفته بودی آیکیوت چنده؟صد و هفتاد و پنج؟خب ببین باید از این عدد حدوداً صد، صد و بیست تا کم کنی؛آی کیوی واقعیت اون عدده.
چشمهایم را ریز کرد و با حرص نگاهش کردم :
-اصلاً بامزه نیستی نیلوفر.
-اتفاقاً خیلی بامزه ام.نمیخواد نگران باشی.از آدم درستی درخواست درستی کردی.من نفوذی توی این بیمارستان زیاد دارم.میرم پرس و جو میکنم ببینم این آقای دکتر متأهله یا مجرد.
-حالا نیازی نبود.یعنی به من چه.اگه خودت کنجکاو شدی،دوست داری بدونی متأهله یا مجرد برو پرس و جو کن.من علاقه ای ندارم بدونم.
-النی انقدر دوست داشتم بیام موهات رو بکشم اما حیف وقت ندارم باید برم اورژانس.باشه برای دفعه بعد.هم موهات رو میکشم هم کتکت میزنم.
خندیدم. در کنار او همیشه غمهایم کمرنگتر میشدند. از اتاقم خارج شد و در را بست.
دوباره با تمامی افکارِ مزاحم و احساساتم تنها مانده بودم. در مرداب افکارم دست و پا میزدم که چشمانم بر روی میز کارم ثابت باقی ماند. به میز نزدیک شدم و روپوشِ اوروچ را برداشتم. چندین ثانیه به آن خیره شدم و سپس آن را در آغوش کشیدم. با تک تک سلولهای بدنم دلتنگِ روزهایی که با یکدیگر در درمانگاه فورتونا کار میکردیم، بودم.
پنج سال پیش، پس از وداع جانسوزی که با او کرده بودم، به درمانگاه فورتونا رفتم. به جایی که همه چیز شروع شده بود؛ جایی که قلب من و او به یکدیگر پیوند زده شده بود. جایی که ضربانهای قلبمان با یکدیگر هماهنگ شده بود. به اتاق معاینه رفتم و روپوش و خودکاری که همیشه از آن استفاده میکرد را برداشتم. نمیتوانستم بی آنکه از او چیزی به یادگار داشته باشم، بروم. دقیقاً همان روز مطمئن شدم عشقِ او را نمیتوانم از قلبم پاک کنم. عشقِ او پاک نشدنی بود. مانند لکه خونی که بر روی لباس باقی میماند. مانند لکه خونی که هیچوقت پاک نمیشد. عشقِ او پاک نمیشد. از وجودم بیرون نمیرفت. صد سال هم میگذشت باز هم قلب من تنها برای او عاشقانه میتپید!
***
@yaz_beni
231
'پارت یازدهم'
بیسبب دستانم را در بین موهای بلند و طلایی رنگم فرو بردم و چنگی زدم. به قطرات اشکی که بر روی گونه ام سُر میخوردند، اهمیتی ندادم و به نیلوفر نگاه کردم :
-نیلوفر فکر کنم یادت رفته از من بیست سال زندگیم رو گرفتن.نه تنها من،از مامان و بابام هم همینطور.بیست سال زندگیمون رو ازمون گرفتن و هر سهتامون رو به تنهایی محکوم کردن.هر کدوم از ما به یه نحوی توی تنهاییهای خودمون سوختیم.مامانم بیست سال سر قبر دخترش گریه کرد.هر روز گریه کرد.قبری که خالی بود.قبری که من توش نبودم.من زنده بودم.من نفس میکشیدم.مامان و بابام رو از هم جدا کردن.دو تا عاشق رو از هم جدا کردن.بابام خیلی عذاب کشید.از دوری مامانم هر روز سوخت اما دم نزد.بعد از بیست سال فهمید یه دختر داره.دختری که فکر میکرد زیر خروارها خاک خوابیده.فکر کن؛من کنارش بودم.من دخترش بودم؛من نفس میکشیدم اما بابای من باید برای یه مشت خاک عذاب میکشید و گریه میکرد.از من بچگیم رو گرفتن.باعث شدن بدون محبت بزرگ بشم.باعث شدن به جای اینکه فرزند باشم یه اثر باشم.اثری که ملینا میریانو بهش خیلی افتخار میکرد.من چطوری اینا رو فراموش کنم؟من نمیتونم خودم رو بیشتر از این برات توضیح بدم.نمیتونم از عمق احساسات و چیزهایی که تجربه کردم و دارم تجربه میکنم برات بگم.دیگه خودم هم حتی نمیتونم خودم رو درک کنم.احساس میکنم دارم عقلم رو از دست میدم.بعضی وقتها از حرفهایی که اون روز به اوروچ زدم،پشیمون میشم.بعضی وقتها با خودم میگم لازم بود اون حرفها رو بهش بزنم.ما از اولش هم غیرممکن بودیم.هیچوقت نمیتونستم با پسرِ زنی که من رو توی بچگی فروخت،آینده ای داشته باشم.ما هیچوقت نمیتونستیم با هم خوشبخت بشیم.اگر اون روز به اوروچ اجازه حرف زدن و توضیح دادن هم میدادم،هیچ چیزی عوض نمیشد.میدونستم میخواد چی بگه.میخواست بگه که مجبور شده.به خاطر جون مادرش،به خاطر محافظت از خانواده اش مجبور شده که توی چشمهام نگاه کنه و خیلی راحت بهم دروغ بگه.میدونی نیلوفر،من درک میکنم.خیلی منطقیه.آدم به خاطر خانواده اش دست به هر کاری میزنه.اما قلبم نمیفهمه.نمیخواد که بفهمه.مگه من دختری که عاشقش بود،نبودم؟چطور خیلی راحت از من گذشت؟چطور دلش اومد عذاب کشیدن من رو ببینه؟من از روزی که برای اولین بار پام رو گذاشتم ترابزون،عذاب کشیدم.بلایی نموند سرم نیاد.من دنبال خانواده ام میگشتم و مرگ هم دنبال من.خیلی اذیتم کردن.چطور دلش اومد؟آدم با کسی که عاشقشه همچین کاری میکنه؟همش با خودم میگم یعنی هیچ راه دیگه ای نداشت؟حتماً برای نجات خانواده اش باید من و خانواده ام رو قربانی میکرد!؟
بینی ام را بالا کشیدم و غمی چند صد تُنی در گلویم جا خوش کرد. به نقطه ای نامعلوم خیره شدم و به صحبتهایم ادامه دادم :
-به بابام نمیتونم خیانت کنم.بابام به خاطر من حاضر شد انتقام نگیره.حاضر شد خون و خونریزی راه نندازه.آتشِ انتقام داشت همه وجودش رو میسوزوند؛دلش میخواست کل فورتونا رو با خاک یکسان کنه اما به خاطر من این کار رو نکرد.به حرفهای من گوش داد.من رو دید.مامانم رو دید.حاضر شد گذشته رو پشت سر بذاره.حاضر شد یه زندگی جدید شروع کنیم.ما پنج ساله که فورتوناها رو از زندگیمون بیرون کردیم.هیچکدوممون در مورد گذشته با هم حرف نمیزنیم.طوری تظاهر میکنیم که انگار از اول یه خانواده خوشبخت بودیم.انگار که هیچوقت بیست سال از زندگیمون رو ندزدیده بودن.انگار که من رو اونا بزرگ کردن.طوری که انگار توی همه مراحل زندگیم کنارم بودن.من به خاطر بابام سعی میکنم هر شب قبل از خواب یادم بیاد که اوروچ باهام چیکار کرد.با احساساتم میجنگم.با خودم میجنگم که بگم ببین النی تو از اون خیلی عصبانی هستی.ازش نفرت داری.دوستش نداری.تو نمیتونی اون رو ببخشی.نیلوفر من دلم نمیخواد فرار کنم.دلم نمیخواد از احساسات واقعیم فرار کنم اما مجبورم.من اگه توی این پنج سال فقط یکبار دست از مبارزه با احساسات واقعیم برمیداشتم،پا میشدم میرفتم دنبال اوروچ.میرفتم پیش اوروچ.میرفتم پیشش و دیگه هیچوقت ولش نمیکردم.من نمیتونم با بابام همچین کاری بکنم.من مجبورم؛مجبور!
نیلوفر لبخند محزونی زد و با برداشتن چند قدم به من نزدیک تر شد. دستِ نوازشی بر موهایم کشید و برای پاک کردن اشکهایم، از جیب یونیفرم پرستاری اش، دستمالی بیرون آورد.
-بیا عزیزم.اشکهات رو پاک کن.
دستمال را گرفتم و صورت نمناکم را از قطرات اشک پاک کردم. ای کاش برای پاک کردن ردِ غم از روی قلبم هم دستمالی پیدا میشد.
@yaz_beni
231
'پارت دهم'
نیلوفر ابروهایش را بالا انداخت و خندید :
-ببین ببین.گربه کوچولو ما رو ببین.اوروچ رو با نگاهت قورت دادی مگه نه؟به همه چیزش دقت کردی.
کلافه شدم و از روی کاناپه بلند شدم.
-نیلوفر نمیخوام در مورد این چیزها صحبت کنم.خواهش میکنم دیگه در مورد اوروچ با هم صحبت نکنیم.من اوروچ رو فراموش کردم.عشقی که بهش داشتم رو انداختم دور.من اوروچ رو دوست ندارم.اصلاً هیچ حسی بهش ندارم.اگر هم این وسط حسی باشه تنها خشمه.من هنوزم ازش عصبانی ام.بابت کارهایی که باهام کرد توی یه گوشه از وجودم هنوزم نسبت بهش خشم و نفرت دارم.
سرم را بالا گرفتم تا از ریزش قطرات اشک ممانعت کنم. خودم حرفهایی که میزدم را باور داشتم!؟ حرفهایم تا چه حد به واقعیت نزدیک بود!؟
درد عجیبی در معده ام حس میکردم. دردی که از قلبم شروع شده بود و به معده ام رسیده بود.
نیلوفر از جایش بلند شد و به سمت میز کارم رفت. کشویی که در سمت چپ میزم قرار داشت را باز کرد و روپوش سفید رنگ پزشکی و خودکار آبی رنگ را بیرون کشید و مقابل صورتم گرفت؛ صدایش خشمآلود شده بود :
-پس اینا چی ان النی!؟آدم پنج سال روپوش و خودکار کسی که هیچ حسی بهش نداره رو با خودش نگه میداره.برای چی خودت رو گول میزنی عزیزِ من؟تو نه پنج سال پیش نه امروز،نه هیچوقت نمیتونی نسبت به اوروچ بیحس باشی.تو نه نسبت به اوروچ بیحسی نه نسبت بهش خشمگینی.تو هنوزم مثل روز اول عاشق اونی.
غم اندازه نداشت!؟ یک آدم ظرفیت حمل چه حجمی از غم را داشت!؟ غمی که حس میکردم سنگین بود؛ بسیار سنگین. دیگر طاقت نداشتم.
نیلوفر روپوش و خودکار را بر روی میز قرار داد و به صحبتهایش ادامه داد :
-مبادا بخوای یه دروغ دیگه بگی.مبادا بگی برای اینکه خشمم رو نسبت به اوروچ تازه نگه دارم،دارم سالها وسایلش رو با خودم حمل میکنم.مبادا بخوای یه دروغ دیگه بگی النی.بسه خسته نشدی؟چطور میتونی همچین ظلمی در حق خودت بکنی؟سالهاست داری از احساسِ واقعیت فرار میکنی.داری از خودت فرار میکنی.داری با یه مشت احساسات دروغین زندگی میکنی.کی میخوای این حقیقت رو قبول کنی؟تو دقیقاً پنج سال پیش همون لحظه ای که اوروچ رو ترک کردی و رفتی،پشیمون شدی.تو سالهاست توی اون روز باقی موندی النی.داری توی اون روز زندگی میکنی.از اینکه اون حرفها رو به اوروچ زدی پشیمونی.از اینکه طوری باهاش برخورد کردی که انگار اون تنها گناهکار این داستان بود پشیمون شدی.تو دقیقاً همون روز پشیمون شدی.اما نمیخوای قبول کنی.نمیخوای ببینی این حسی که نسبت به اوروچ داری نه خشمه نه نفرت،بلکه عشقه!
حقیقتی که سالها از آن فرار میکردم شاید در این لحظه بر صورتم کوبیده میشد. حق با نیلوفر بود؛ سالها به یک احساس دروغین چنگ زدم. سالها با خود و احساساتم جنگیدم. جنگی که هیچگونه نتوانستم از آن سربلند بیرون بیایم. سالها بر چهره ام نقاب زدم. همه چیز برایم وحشتآور بود. به هر احساسی پناه میبردم، حالم خوب نمیشد. میان دروغها و واقعیتها گم شده بودم و کسی من را پیدا نمیکرد!
@yaz_beni
231
'پارت نهم'
در پاسخ به گفتههای دکتر فیرات، لبخندِ کمرنگی زدم که اوروچ با حالتی خشم آلود دکتر فیرات را خطاب قرار داد :
-میشه با هم دیگه در مورد یه موضوع خیلی مهم صحبت کنیم استاد؟خصوصیه.
-حتماً چرا که نه.
تمامی غمهای دنیا به سمت من هجوم آورده بودند. از من نگاهش را میدزدید. چشمانش از چشمانم فرار میکردند.
به دکتر فیرات نگاهی انداختم :
-پس اگه کار دیگه ای با من ندارید من برم استاد.
-برو دکتر النی.برو به مریضهات رسیدگی کن.
برای آخرین بار قبل از اینکه از اتاق خارج شوم چشمانم را بر روی صورتش متمرکز کردم. کلافه بود. خشمگین بود؛ اما تمام تلاشش را میکرد تا این خشم را پنهان کند. من میتوانستم ساعتها بی آنکه ذره ای خسته شوم به چهره اش خیره باقی بمانم!
***
بر روی کاناپه ای که در ضلع شرقی اتاق کارم قرار داشت، نشسته بودم و در مغزم طوفانی از افکار به پا شده بود. افکاری وحشیانه که مغزم را میدریدند و من را بیش از پیش آزرده خاطر میکردند.
-النی تو هنوزم که بیمارستانی.پاشو برو خونه دیگه،دو روزه اینجایی.خونه زندگی نداری تو؟
به طرف درِ اتاق برگشتم. مانند همیشه نیلوفر بدون اینکه در بزند، وارد اتاقم شده بود.
-نیلوفر اتاقها چرا در دارن؟اگه مریض داشتم چی؟بهت گفتم که مریضها معذب میشن.فکر کن یکی یهو بی مقدمه وسط ویزیتشون بپره توی اتاق.
کنارم نشست و خندید :
-الان واقعاً میخوای با هم در مورد در زدن و در نزدن بحث کنیم؟بگو ببینم صورتت چرا اینطوریه؟چیزی شده؟
نگاهم را دزدیدم :
-چیزی نشده.خوبم.
-خدایا بهم صبر بده.این دختر تا حالا یکبارم نشده بگه خوب نیستم.تو چرا همش دروغ میگی؟چرا همش میخوای تظاهر کنی که حالت خوبه و چیزیت نیست؟
سکوت کردم و به نقطه ای نامعلوم از اتاقم خیره شدم.
-صبر کن.صبر کن ببینم.
به یکباره از روی کاناپه بلند شد و بُهت زده نگاهم کرد :
-نکنه؛ نکنه این دکتر اوروچی که اومده همون دکتر اوروچ معروف خودمونه؟اون نیست مگه نه؟یعنی من وقتی شنیدم اسم دکتر جدیده اوروچه یه لحظه به همچین چیزی فکر کردم اما بعدش با خودم گفتم چرت و پرت نگو نیلوفر ممکن نیست این اوروچ همون اوروچ باشه.این اوروچ همون اوروچ نیست مگه نه النی؟این اوروچ همون اوروچ نیست.
موجهای غم به صخره قلبم کوبیدند و زمزمه کردم :
-خودشه.
بر روی کاناپه نشست و با نگرانی نگاهم کرد.
-بیا بغلم ببینم.
من را در آغوش کشید و بوسه ای بر موهایم زد. نیلوفر امنترین آدم زندگی من بود. از تمامی اتفاقات زندگی ام با خبر بود و هیچگاه اجازه نداد تنهایی، روحم را ببلعد.
از آغوشش بیرون آمدم و لبخندی تصنعی زدم :
-من خوبم نیلوفر.یعنی برام مهم نیست.به هر حال ما دو تا انسان بالغیم.گذشته تو گذشته موند.من میتونم زندگی شخصیم رو از زندگی کاریم جدا کنم.اصلاً من اوروچ رو فراموش کردم.یعنی البته فقط احساسی که بهش داشتم رو فراموش کردم وگرنه اشتباهی که در حقم کرد رو نمیتونم فراموش کنم.از امروز به بعد من و اون همکاریم.تازه بیمارستانمون خیلی بزرگه حتی شاید بعضی روزها همو نبینیم.یعنی میخوام بگم جای نگرانی نیست.نگران نشو.
نفسی عمیق کشید و سری تکان داد :
-خداروشکر منم یه لحظه الکی نگران شدم.با خودم گفتم النی اگه بفهمه اوروچ متأهله و دو تا بچه داره قطعاً خیلی ناراحت میشه.خداروشکر اوروچ رو فراموش کردی،زندگی شخصی و کاریت هم از هم جدا میکنی وگرنه به خاطر اینکه اوروچ متأهله خیلی اذیت میشدی.
قلبم برای لحظه ای ایستاد و مجدد تپید. بُهت زده نگاهش کردم و با صدای نسبتاً بلندی گفتم :
-چی؟اوروچ ازدواج کرده؟
-آره دوتا بچه هم داره یه دختر یه پسر.
تپش قلبم هر دم افزایش مییافت که نیلوفر نیشگونی از بازویم گرفت :
-دروغگو.ناقلا.برای من فیلم بازی میکنی.چی شد تا بهت گفتم اوروچ متأهله رنگ و روت پرید؟نزدیک بود سکته کنی.برای من فیلم بازی میکنه بچه پررو.برام مهم نیست من اوروچ رو فراموش کردم،گذشته تو گذشته موند.فقط چرت و پرت میگی.
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم و آرامشی عجیب در وجودم جریان یافت؛ آسوده خاطر شده بودم.
-یعنی تو داشتی دروغ میگفتی؟داشتی سر به سرم میذاشتی؟واقعاً برات متأسفم نیلوفر.آدم با همچین چیزی شوخی نمیکنه.
-چطور تو به من دروغ میگی و من رو گول میزنی اشکالی نداره!؟حالا درسته من الان شوخی کردم و یه چیزی از خودم درآوردم گفتم،اما در کل ما نمیدونیم اوروچ مجرده یا متأهل.بالاخره پنج سال گذشته.توی پنج سال چه اتفاقاتی که نمیتونه بیافته.
برای لحظه ای در فکر فرو رفتم و با لحن غمینی گفتم :
-ولی دستش حلقه نبود.به نظرم مجرده.
@yaz_beni
231
'پارت هشتم'
ضربه ای به در اتاق دکتر فیرات زدم و سپس وارد شدم.
-بیا.بیا دخترِ شفابخش.
لبخندی زدم و مقابل میز کارش ایستادم :
-با من کار داشتید استاد!
دستهایش را در یکدیگر قفل کرد و لبخندِ مرموزی زد :
-منتظر یه نفر دیگه ام هستم.صبر کنیم اونم بیاد بعد صحبت میکنیم.
سری تکان دادم که در همین لحظه صدای درب اتاق طنین انداز شد. با لبخند به پشت برگشتم و با دیدن اوروچ در چارچوب درب اتاق، لبخند بر لبانم خشک شد و خون در رگهایم یخ زد!
-بیا دکتر اوروچ.بیا داخل.
اوروچ سری تکان داد و وارد اتاق شد. محو تماشایش شده بودم. قفلِ صورت عبوس و بی روح اش شده بودم؛ اما او تنها به دکتر فیرات نگاه میکرد و به نظر میرسید که حضورِ من را تماماً نادیده میگیرد.
-اول از همه خیلی خوش اومدی به بیمارستانمون دکتر اوروچ.امیدوارم بتونیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم.
-ممنونم استاد.
شاید به دکتر فیرات نگاه میکردم اما تمامی حواسم به اوروچ بود. به سختی با خود مبارزه میکردم تا محوِ تماشایش نشوم.
-خب بگید ببینم تونستید با همدیگه آشنا بشید؟صبر کن ببینم؛نکنه از قبل همدیگه رو میشناسید؟
سری به نشانه مثبت تکان دادم و قصد داشتم جمله "بله همدیگر رو میشناسیم" را به زبان بیاورم که با صدای رسا، محکم و شاید آمیخته به خشمِ اوروچ، سکوت بر لبانم مهر شد.
-نه استاد!همدیگر رو نمیشناسیم.من فقط ایشون رو امروز توی اورژانس دیدم.هنوز فرصت نکردیم با هم آشنا بشیم.
اشک در چشمانم حلقه زد و شک نداشتم که در این لحظه صورتم سرخگون شده است. با غمی غریب به چهره اش خیره شدم؛ غمی که دستش را بر روی گلویم فشار میداد و خفه ام میکرد.
من را نمیشناخت. همدیگر را نمیشناختیم. دو غریبه بودیم! پس او توانسته بود من را فراموش کند.
یعنی چگونه توانسته بود من را فراموش کند؟! مثلاً چگونه چشمانم را به فراموشی سپرد!؟ چگونه تصویر خندههایم را از ذهنش پاک کرد!؟ چگونه من را بی آنکه قلبش به درد بیاید به دستِ فراموشی سپرد!؟
ای کاش من هم میتوانستم. ای کاش راه و روش اش برای انجام این کار را به من هم یاد میداد. ای کاش من هم فراموش کردن و غریبه شدن با یک تکه از وجودم را یاد میگرفتم.
او ردِ من را از روی قلبش پاک کرده بود. او در جنگ و جدلهای احساساتش پیروز شده بود. در این میان تنها من شکست خورده بودم. تنها بازنده ی این داستان من بودم!
-خب الان منتظر چی هستین؟معرفی کنید خودتون رو دیگه،با همدیگه آشنا بشید بعد من بگم چرا صداتون کردم بیاید اینجا.
اوروچ با چهره ای تهی از هر گونه احساس، نگاه کوتاهی به من انداخت و دستش را به سمتم دراز کرد :
-اوروچ فورتونا.متخصص قلب و عروق.
به چشمانش خیره شدم و او نیز نگاه پرنفوذش را به من دوخت. حال در چشمان یکدیگر غرق شده بودیم.
لبخندِ محزونی زدم و دستش را فشردم :
-النی کوچاری.متخصص قلب و عروق.
به محض شنیدن نامم، دستم را رها کرد و چشمانش را دزدید. رنگ چهره اش تغییر کرده بود. تا همین چند ثانیه گذشته چهره اش آرامش خاصی را به تصویر میکشید اما حال پریشان شده بود. شاید گذشته را به خاطر آورده بود! پریشان حال دستی به صورتش کشید و مجدداً به دکتر فیرات نگاه کرد.
دکتر فیرات خودکارش را بر روی میز قرار داد و قهقهه زد :
-چقدر صمیمی واقعاً.چقدر دوستانه با همدیگه برخورد کردین،از دیدن صحنه آشناییتون خیلی احساساتی شدم.
سکوت کردیم و هیچ واکنشی در مقابل این گفته دکتر فیرات از خود نشان ندادیم.
-خیلی خب شوخی کردم؛قیافههاتون رو درست کنید.دکتر اوروچ!دکتر النی من رو خیلی خوب میشناسه.تو هم با گذر زمان با من و خلقیاتم بیشتر آشنا میشی.من هم میتونم خیلی شوخ طبع باشم هم خیلی بداخلاق و جدی.
اوروچ سری تکان داد و دکتر فیرات بعد از ورق زدن پرونده ای که بر روی میز کارش قرار داشت، به صحبتهایش ادامه داد :
-من به جفتتون گفتم بیاید اینجا چون در حال حاضر جوانترین دکترهای قلب و عروقِ این بیمارستان شما دو نفرید.همونطوری که خودتون هم پروتکل و قوانین رو میدونید جراحهای تازه کار باید برای انجام جراحیها و خیلی از موارد دیگه تحت نظر یک جراح ارشد باشن.دکتر فرهاد دنیزاوعلو جراح ارشد بخشِ بیماریهای قلب و عروقه.دکتر اوروچ تو هم از امروز باید زیر نظر دکتر فرهاد،کارت رو اینجا شروع کنی.اگر سوالی درباره نحوه کار داشتی از دکتر النی بپرس،تحت هر شرایطی کمکت میکنه.از امروز به بعد شما دو نفر هم میتونید برای همدیگه رقیب باشید هم همکار و دوست.به نظر من که رقیبهای خیلی خوبی میشید،اما من میخوام که با هم دوست بشید و یه تیم دو نفره تشکیل بدید چون هر دوتون جوانهای با استعدادی هستید و اگه با هم پیش برید شک ندارم که اینجا آدمهای زیادی رو به زندگی برمیگردونید.شما دو نفر قراره جونهای زیادی نجات بدید.
@yaz_beni
231
'پارت هفتم'
استانبول-۲۰۳۱
نگاهی به چهره ام در پس آینه انداختم. نمیتوانستم خودم را بشناسم. چهره ام تنها رنگِ غم داشت؛ غمی جان سوز. غمی که از زخم عمیقِ قلبم نشأت میگرفت. غمی که من را آشفته حال میکرد. غمی که من را بین دروغ و واقعیت معلق نگه میداشت.
آبی به دست و صورتم زدم و از سرویس بهداشتی خارج شدم. موشکافانه نگاهی به محیط اطرافم انداختم. دنبال کسی میگشتم که سالها مغز و قلبم را به خود اختصاص داده بود. امید داشتم وقتی از اورژانس به بیرون دویدم به دنبالم آمده باشد. امید داشتم اینجا باشد. امید داشتم وقتی درب سرویس بهداشتی را باز میکنم، با او مواجه شوم. امید داشتم تشویش را در چهره اش ببینم. امید داشتم دلتنگی در بند بند وجودش نقش بسته باشد؛ دلتنگ برای من! تصور میکردم اینجا ایستاده است و انتظار میکشد تا به محض دیدنم من را به گونه ای در آغوش بکشد که استخوانهایم به درد بیاید. اما زندگی هیچوقت با تصورات و خواستههای ما پیش نمیرفت. امید هم چیز پوچی بود!
چشمانم را لحظه ای بستم و سپس نفس عمیقی کشیدم. من باید با احساساتم مقابله میکردم. باید همانند همیشه نقاب به صورتم میزدم. باید خشم و نفرتی که در وجودم سالها رخنه کرده بود را به یاد میآوردم.
-دکتر النی،پزشک ارشد توی اتاقشون منتظر شماست.باهاتون کار داره.
در پاسخ به منشی بخشِ جراحی، سری تکان دادم و به سمت اتاق پروفسور دکتر فیرات آیدین رفتم.
پروفسور دکتر فیرات آیدین؛ متخصص مغز و اعصاب و پزشک ارشد بیمارستان فوق تخصصی "زندگی جدید" بود. پنجاه و هشت سال سن داشت و سالها پیش همسرش را به علت سرطان از دست داده بود. به شدت پزشکی حاذق، سختکوش و عاشق بود. هم عاشق تنها معشوق زندگی اش که سالها پیش سرنوشت با یک بازی بد او را ربود هم عاشق شغلش و نجات جان آدمها! پنج سال پیش، روزی که تصمیم گرفتم با خانواده ام زندگی جدیدی را در استانبول آغاز کنم به طور اتفاقی با دکتر فیرات آشنا شدم. از آن روز به بعد تحت هیچ شرایطی کمکهایش را از من دریغ نکرد. همیشه من را در زمینه پزشکی تشویق و تحسین میکرد و اکثر اوقات من را "دخترِ شفا بخش" خطاب میکرد. هنگامی که متوجه شد به علوم اعصاب بسیار علاقهمندم اما در نظر دارم برای تخصص حیطه قلب و عروق را انتخاب کنم، تلاشهای بسیاری کرد تا نظرم را تغییر دهد. روزها تلاش کرد تا حیطه مغز و اعصاب را برای تخصصم انتخاب کنم. روزها بدون آنکه ذره ای خسته شود با من کلنجار میرفت اما بیفایده بود. من تصمیمم را گرفته بودم؛ علیرغم علاقه ام به علوم اعصاب، میخواستم تخصص قلب و عروق بگیرم. شاید در گذشته بزرگترین آرزویم این بود که یک جراح و متخصص حاذق در زمینه مغز و اعصاب شوم، اما همه چیز در زندگیِ من تغییر کرده بود. من تخصص قلب را انتخاب کردم تا ببینم قلبهای شکسته را چه کسی درمان میکند. قلبهایی که به دست معشوق شان شرحه شرحه میشوند! عشقِ او از من فردی شیدا ساخته بود. خیلی وقتها به جای منطقم با احساساتم تصمیم میگرفتم.
پنج سال پیش وقتی همه چیز را در پشت سرم رها کردم و رفتم. وقتی مردی که قلبم شوریدهوار عاشقش بود را رها کردم و رفتم؛ هیچگاه نمیاندیشیدیم که زندگی ام این گونه شود. من تصور میکردم خشم و نفرتی که در وجودم با خود حمل میکنم، برای فراموش کردنِ عشقی که نسبت به او داشتم کافی است. تصور میکردم این خشم و نفرت، قلبم را از عشق او پاک میکند و هیچ ردی به جای نمیگذارد. طی این سالها بارها به مغزم خطور کرد که شاید اشتباه کردم. شاید نباید از مردی که قلبم را تصاحب کرده بود به این راحتی دست میکشیدم. شاید باید به حرفهایش گوش میدادم. اما غرورم و زندگی ای که بیست سال از من دزدیده شده بود را هم نمیتوانستم به این راحتی به فراموشی بسپارم. من خسته بودم؛ خسته از تناقض احساساتم. خسته از تمامی جنگ و جدلهایی که در بند بند وجودم به پا شده بود. جنگی که تنها یک بازنده داشت؛ قلبم!
@yaz_beni
231
'پارت ششم'
-شما از من زندگیم رو دزدیدین.شما از من خانواده واقعیم رو گرفتین.مامان و بابام رو از من گرفتین!
خشم در رگهایم میتاخت. حتی اگر خودم هم میخواستم نمیتوانستم آرام باشم.
با تمام قدرتم بر روی سینه اش کوبیدم و فریاد کشیدم :
-چرا این کار رو کردی اوروچ؟چرا؟چرا این کار رو با ما کردی؟تو نباید این کار رو میکردی.تو چطور تونستی این همه مدت توی چشمهام نگاه کنی!؟چطور تونستی مقابل ظلمی که در حق من میکردن سکوت کنی و شبیه به اونا بشی؟چطور حقیقت رو از من پنهان کردی؟چطور دلت اومد؟چطور دلت اومد این کار رو در حق من بکنی؟اصلاً دلت برام نسوخت؟ندیدی چقدر عذاب میکشم؟لعنتی من داشتم در مورد پدر و مادر واقعیم خیالبافی میکردم.من با خودم میگفتم کاش اسمه و عادل مامان و بابای واقعیم بودن.داشتم عقلم رو از دست میدادم.تو چطور دلت اومد اوروچ؟
سراسر صورتم از فرط اشکهای پی در پی میسوخت و من یک ویرانه بودم.
سرش را پایین گرفت و به هق هق افتاد. دیگر با اشکهایش مقابله نمیکرد. قطرات اشک تمامِ صورتش را فرا گرفته بود و من بیچارگی را در عمق این چهره میدیدم.
-النی!بذار برات توضیح بدم.اجازه بده برات توضیح بدم.
با پشت دستش صورتش را از قطرات اشک پاک کرد و اکسیژن را وارد ریه هایش کرد. سرش را از فرط غم به گوشه ای کج کرد و معصومانه به چهره ام خیره شد :
-آروم باش.اجازه بده برات توضیح بدم.گریه نکن.گریه نکن بسه.من نمیتونم.من طاقت دیدن اشکهات رو ندارم!
دست راستش را به سبب پاک کردن اشکهایم بالا گرفت که یک قدم به عقب برداشتم :
-مبادا به من دست بزنی.دست نزن!
دستش در هوا معلق ماند و غم چهره اش را بلعید.
-باشه.باشه من بهت دست نمیزنم.آروم باش.بذار برات توضیح بدم.
طوفانی که در وجودم به پا شده بود آرام نمیگرفت. شاید در این لحظه با عشق به مردی که رو به رویم ایستاده بود، خیره نبودم. بلکه تمامی آن احساسات پاک شده بودند. قلبم زخمی شده بود. قلبم از کسی که عاشقانه به آن عشق میورزید انتظار همچین ضربه سهمگینی را نداشت. حال من با نفرتی وصف نشدنی به چهره مردی که مقابلم ایستاده بود، خیره بودم.
-اجازه نمیدم.اجازه نمیدم چیزی رو برام توضیح بدی اوروچ.میدونی چرا؟چون دوباره باورت میکنم.بهت حق میدم.حتی شاید ببخشمت.نمیخوام.من نمیخوام ببخشمت اوروچ.میخوام این خشم همراه من بمونه.میخوام با این نفرت زندگی کنم.چون من نمیتونم.نمیتونم دوباره در حق خودم همچین بدی ای کنم.من باید همیشه از تو به عنوان پسرِ زنی که من رو فروخت و از خانواده واقعیم جدا کرد یاد کنم.باید همیشه از تو به عنوان کسی که مادر واقعیم رو ازم قایم کرد و در مقابل ظلمی که به من میشد سکوت کرد یاد کنم.نمیتونم اوروچ.اگه توضیح بدی،اگه حرف بزنی من باورت میکنم.چون ذهنم رو بهم میریزی.کاری میکنی دلم برات بسوزه.اونوقت میبخشمت.من نمیتونم.من نمیتونم اجازه بدم قلبم بیشتر از این تیکه پاره بشه.کسی که فقط یکبار تو رو زیر پاهاش له کنه و ازت بگذره،بازم این کارو میکنه.تو من رو یکبار له کردی دیگه بهت این اجازه رو نمیدم!
او را هیچ گاه این چنین شکسته و مغموم ندیده بودم. از یک چیزی مطمئن بودم؛ قلب او نیز همانند قلب من شرحه شرحه شده بود.
-از اینجا میرم.با خانواده واقعیم از اینجا میرم.خیلی دور میشم.از این دشمنی،از این دروغها و بازیهای کثیف،از این خون و خونریزیها،از همشون دور میشم.با مامان و بابام میرم.باید یه قولی بهم بدی.هیچوقت.هیچوقت نباید بیای سراغم.پیدام نمیکنی.اگر روزی،جایی به طور اتفاقی هم من رو دیدی باید راهت رو بکشی و بری.باید برات هیچ فرقی با یه غریبه نداشته باشم.همه چیز تا ابد بین ما دو نفر تموم شد.یه پایانی که هیچوقت ممکن نیست یه شروعِ دوباره داشته باشه!
قطرات اشک بر روی صورتش خشک شده بود. مژه هایش نمناک بودند. زیر چشمانش قرمز شده بود. در این لحظات همانند یک مرده متحرک بود. چشمانش بر روی چهره ام قفل بود و شاید قدرت تکلم را از دست داده بود.
نمیدانست باید چه بگوید. وداعی در حال انجام بود؛ وداعی میان من با او. یک وداع تلخ.
-مراقب خودت باش خانم دکتر!
همین؛ این آخرین جمله اش بود. او با همین جمله با من وداع کرد. جمله ای که در درونش حرفهای زیادی نهفته بود.
او ویران شده بود. او در حال خفه شدن بود. عاجز بود. درمانده بود. مانند اینکه به تماشای مرگ عزیزترین کس زندگیات بنشینی و هیچ کاری از دستانت برنیاید.
او من را تا ابد از دست داده بود و اگر همین حالا کسی جانش را از او میگرفت، صدایش در نمیآمد..!
@yaz_beni
231
'پارت پنجم'
ترابزون-۲۰۲۶
دستم را بر روی قلبم قرار دادم و بیهدف به محیط اطراف خانه نگاهی انداختم. نفس کشیدن هر آن برایم مشکلتر به نظر میرسید.
-النی!ببین من...
با خشمی که در بند بند وجودم زبانه میکشید به طرفش برگشتم :
-اوروچ بهت گفتم برو.از اینجا برو.نمیخوام ببینمت.برو.من دیگه...
اکسیژنی دریافت نکردم و تنها برای یک لحظه سرم گیج رفت.
-النی!خوبی؟النی!
به سویم شتاب گرفت و به سبب آنکه کالبدم با زمین برخورد نکند،بازویم را در دست گرفت. تک تک جزئیات صورتش وهم را به نمایش میگذاشت.
بدون مکث بازویم را از میان دستش بیرون کشیدم و یک قدم به عقب برداشتم.
انگشت اشاره ام را به نشانه تهدید بالا گرفتم :
-دیگه هیچوقت به من دست نزن.هیچوقت!
صورتش سرخگون شده بود و به سختی جلوی قطرات اشکش را میگرفت.
صدایش میلرزید و چهره اش جز یک بیچارگیِ مطلق چیز دیگری را به نمایش نمیگذاشت :
-النی بذار برات توضیح بدم من...
صدایم را بالا بردم و فریادی کشیدم؛ فریادی که خود از آن متعجب بودم. گویی تمامی غمها، حسرتها، ویرانیهای این بیست سال به سوی من هجوم آورده بودند :
-چی رو توضیح بدی ها؟چی رو؟اوروچ تو از این لحظه به بعد چی رو میخوای برای من توضیح بدی؟اصلاً میفهمی من چی کشیدم؟میدونی به من چی گذشت؟میدونی من چطوری بزرگ شدم؟مثلاً میدونی شبها موقع خواب وقتی میترسیدم خودم،خودم رو بغل میکردم و زیر لب میگفتم النی آروم باش چیزی نیست کسی نیست راحت بخواب عزیزم.زمین میخوردم زخمی میشدم باید خودم برای زخمم مرهم میذاشتم.بچه بودم.کوچیک بودم من.کوچیک.یه دختر کوچولو.همش با خودم میگفتم مگه چیکار کردم که مامان و بابام دوستم ندارن.حتی اگه بابام میخواست بهم توجه کنه،بهم محبت کنه مامانم بهش اجازه نمیداد.همش با خودم میگفتم مگه چیکار کردم که دوست ندارن با من وقت بگذرونن.مثلاً من وقتی از مدرسه برمیگشتم دوست داشتم از روزم برای مامان و بابام بگم،براشون تعریف کنم که روزم چطوری گذشت؛اما کسی نبود که.هیچوقت نبودن.یه عروسک داشتم؛همیشه برای اون تعریف میکردم.به اون میگفتم امروز توی مدرسه چیکار کردم.یا مثلاً من خیلی دوست داشتم مامانم موهام رو ببافه.اما نشد.هیچوقت این کار رو نکرد.حتی موهام رو برای یکبارم که شده نوازش نکرد.یه روز خودم سعی کردم موهام رو ببافم اما گند زدم.همهی موهام بهم ریخت.نشستم گریه کردم؛بعد...
در تضاد با قطرات اشکی که بر گونههایم میرقصید،لبخند زدم و ادامه دادم :
-بعد خودم اشکهام رو پاک کردم و گفتم چیزی نیست النی،وقتی یکم بزرگتر بشی یاد میگیری موهات رو ببافی.من اینطوری بزرگ شدم اوروچ.اینطوری.با درک کردن این موضوع که همیشه توی این زندگی تنهام.با حسرت بزرگ شدم؛با ندیدن محبت.میدونی برای یه بچه چقدر سخته که جز خودش هیچکسی رو نداشته باشه؟مامان و بابا داره اما در اصل انگار نداره.انگار هیچکسی رو نداره.فقط خودشه.با ترسهاش، غمهاش، گریههاش،خندههاش تنهاست.همیشه تنهاست و فقط خودش رو داره.چرا اوروچ ها؟چرا؟من چرا به این زندگی محکوم شدم؟چون عموی تو،مادر تو،من رو وقتی تازه به دنیا اومده بودم از آغوش مادرم جدا کردن.من رو فروختن.به من فرصت ندادن با بوی تن مادرم آشنا بشم.به من اجازه ندادن هر بار که گریه میکنم توی آغوش مادرم آروم بگیرم.من رو با بی رحمی به یه خانواده دیگه فروختن.از من بیست سال زندگیم رو گرفتن.میدونی به چی فکر میکنم؟اینکه اگه با اسمه و عادل،با مامان و بابای واقعیم زندگی میکردم،زندگیم چطوری میشد!؟به زندگی ای که میتونستم باهاشون توی این بیست سال داشته باشم فکر میکنم.مثلاً به النی پنج ساله فکر میکنم که اسمه داره موهاش رو میبافه.به النی شش ساله فکر میکنم که عادل هر جا میره اون رو با خودش میبره چون تحمل نداره حتی یک ثانیه هم از دخترش دور بمونه.به النی هفت ساله فکر میکنم که اسمه و عادل قبل از خواب براش قصه تعریف میکنن و موهاش رو نوازش میکنن.به النی ای فکر میکنم که هر بار به پشتش نگاه میکنه باباش رو میبینه.مثل یه کوه؛مثل یه کوه پشتشه.توی همه لحظات پشتشه و ازش حمایت میکنه.مثلاً به روز فارغ التحصیلیم فکر میکنم،عادل و اسمه قطعاً انقدر برام دست میزدن و تشویقم میکردن که دستهاشون درد میگرفت.یا انقدر با غرور و افتخار نگاهم میکردن که باعث میشدن خودم رو خوشبخت ترین دختر دنیا بدونم.اگه با عادل و اسمه بزرگ میشدم زندگیم خیلی فرق میکرد.الان یه النی دیگه بودم.یه النی متفاوت.خیلی متفاوت.اما شما نذاشتین!
@yaz_beni
231
'پارت چهارم'
-بچه سالمه.اتاق عمل رو آماده کنید.به یه متخصص زنان و زایمان هم خبر بدید.
دیگر نمیتوانستم از مقابله با او فرار کنم. اکسیژن را وارد ریههایم کردم و به آرامی به سمت او برگشتم.
کنار تخت بیمار ایستاده بود و تمام تلاشش را میکرد تا او را به این زندگی متصل نگه دارد.
چقدر دلم برایش تنگ شده بود!
پیراهن آستین بلند و شلوار مشکی رنگی به تن داشت. به سبب آنکه بیمار را تا رسیدن به اورژانس در آغوش گرفته بود، نواحی میانه پیراهنش آغشته به خون شده بود. موهای قهوه ای مایل به طلایی رنگش با ژل فرم داده شده بود. ریشهایش بلندتر از آخرین باری که دیده بودمش، شده بود.
همانند همیشه برای من جذابترین و تماشایی ترین مرد به نظر میرسید. تا قبل از اینکه او را ببینم، دلتنگی برایم بیمعنا بود اما حال معنای دلتنگی را به خوبی میفهمیدم.
دلتنگی عجب دردِ استخوانسوزی است!
در این لحظات تنها به یک چیز فکر میکنم؛ این که چگونه پنج سال را بدون دیدن چهره اش و شنیدین صدایش سپری کردم!؟
-به متخصص زنان خبر...
سرش را بالا گرفت و با دیدن من، قدرت تکلم و اتمام جمله اش را از دست داد. زبانش بند آمده بود و بی آنکه پلک بزند بر روی چهره ام خیره باقی ماند.
-النی!
نفس در سینه ام حبس شد. من حتی دلتنگ شنیدن نامم از زبان او بودم. من یک دلتنگی مفرط در قالب یک انسان بودم!
لحظه ای دست از تماشای چهره ام برنمیداشت. مات و مبهوت بود. طوری نگاهم میکرد که گویی من تماشاییترین مخلوق این جهان هستی ام. دو چشمان جادوییاش برق میزدند. چهره ای که تا همین چند دقیقه پیش بی روح و عبوس بود، رنگِ امید به خود گرفته بود. چهره اش از فرط خوشحالی میدرخشید. رنگِ نگاهش، رنگِ عشق بود.
-دکتر اوروچ ما مریض رو میبریم اتاق عمل.شما باید برید بخش منابع انسانی.طبقه چهارم.انتهای راهرو.سمت راست.
گوشهایش نمیشنید. او محو من بود!
پرستارها بیمار را از بخش اورژانس به طرف بخش جراحی خارج کردند.
دستکشهای آغشته به خون را در حالی که همچنان قفل چهره ام بود، در گوشه ای رها کرد. یک قدم به سمتم برداشت که در کسری از ثانیه از بخش اورژانس خارج شدم و با تمام توانم به سمت سرویس بهداشتیِ انتهای سالن دویدم.
نمیتوانستم. من آماده رویارویی با او نبودم.
تمام تلاشم را کردم تا نفس بکشم اما نمیتوانستم. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر روی گونه ام سقوط میکردند و صورتم را سیراب میکردند. بیهدف به دور خودم میچرخیدم و تلاش میکردم تا نفس بکشم. قلبم با شدت زیادی در پس قفسه سینه ام میکوبید و در این لحظه تنها اتفاقات پنج سال و یک ماه و شش روز پیش را به یاد میآوردم..!
@yaz_beni
231
'پارت سوم'
خندیدم و با لذتِ تمام از پشت تلفن به دعوای شیرینشان گوش دادم. این دو نفر تمام زندگیِ من بودند.
-اگه دعواتون تموم شد منم یکم حرف بزنم؛مثلاً ببینم مامان و بابام دارن چیکار میکنن توی شهر غریب.
به یکباره خندیدند و نگاه پر محبتشان را از پشت تلفن به چهره ام دوختند.
-عزیزِ مامان ما خوبیم.من فکر کنم یکم هیجان زده ام.باهام تماس گرفتن از آکادمی،فردا تمرینات و مرحله انتخاب شرکتکنندهها شروع میشه.نمیدونم باید چیکار کنم.انگار نه انگار تا همین دیروز من یه دختر جوان بودم که فقط برای خودم آهنگ مینوشتم و میخوندم.وقتی به الانِ خودم نگاه میکنم خیلی احساساتی میشم.کی فکرشو میکرد من به عنوان داور یه مسابقه استعدادیابی موسیقی انتخاب بشم.
-اسمه اغراق نکن دختر.تا دیروز چیه.یه بیست و پنج سال،بیست و شش سالی میگذره از اون موقعها،تو الان دیگه یه پیرزن محسوب میشی.
-به خدا یکی میزنم توی دهنت کوچاری.
لبخندی که بر لب داشتم عمیق و عمیقتر میشد. من میتوانستم ساعتها به تماشای این دو نفر بنشینم.
-دلم میخواست ساعتها بشینم به دعواهاتون گوش بدم اما متاسفانه باید برم.از اورژانس صدام میکنن.مامانِ عزیزم برات آرزوی موفقیت میکنم.شک ندارم که میدرخشی.خیلی دلم میخواست کنارت باشم اما خب بابام جای منم پر میکنه.بازم با هم صحبت میکنیم.مراقب خودتون باشین.میبوسمتون.
***
-نیم میلی گرم اپی نفرین.همین الان.عجله کنید.
مانند هر وقت دیگری روزهایم در بیمارستان سپری میشد. نجات جان آدمها باعث میشد میل به زندگی ام را از دست ندهم. شفابخش بودن تنها خواسته من از این زندگی بود و برای آن هر کاری میکردم. پزشکی من را به زندگی وصل میکرد.
-دکتر النی،مریض تخت شماره هفت فشار خونش به سرعت داره افت میکنه.
-الان میام.
نفسی عمیق کشیدم؛ بالاخره بعد از گذر چند ساعت اورژانس در سکوت فرو رفته بود و وضعیت تمامی بیماران پایدار شده بود.
-عجله کنید عجله کنید.بارداره.فکر کنم توی ماه ششم بارداریشه.جلوی بیمارستان ماشین بهش زد.فوراً دستگاه سونوگرافی رو آماده کنید.باید کنترل کنیم ببینیم جنین توی چه شرایطیه.احتمالاً قفسه سینه مریض شکسته!
تنها در یک لحظه مغزم سوت کشید. خودم را از یاد بردم. در یک تاریکی عمیق فرو رفتم. از ترس آن که با واقعیت مواجه نشوم حتی نمیتوانستم بدنم را تکان بدهم و به پشت سرم نگاه کنم. این صدا برای من آشناترین آوا را داشت!
در جای خود میخکوب شده بودم که پرستارها به سمت صدایی که از پشت سرم میآمد دویدند.
-بذاریدش روی تخت.عجله کنید.دستگاه سونوگرافی رو بیارید.
-آقای محترم شما کی هستید؟همراه مریضید؟لطفاً برید اون طرف.دکترهامون اقدامات لازم رو انجام میدن.
سرم گیج میرفت و نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. اگر به پشت سرم نگاه میکردم و او را میدیدم چه!؟ شاید هم داشتم اشتباه میکردم. شاید اگر به پشت سرم نگاه میکردم شخص دیگری را میدیدم، نه او را. اما خواسته قلبی ام چه بود؟ دوست داشتم این صدا متعلق به کسی باشد که سالها در گوشه ای از قلبم خانه کرده است یا نه؛ متعلق به یک فرد تماماً غریبه!؟
-من دکترم.دکتر اوروچ فورتونا.جراح و متخصص قلب و عروق.قرار بود امروز کارم رو توی این بیمارستان شروع کنم.اگر سوال دیگه ای ندارید دستگاه سونوگرافی رو بیارید،من نمیتونم منتظر دکترهای شما بمونم،مریض رو از دست میدیم!
"اوروچ فورتونا"
"دکتر اوروچ فورتونا"
"اوروچ"
صدایش؛ جملاتش بارها و بارها در مغزم اکو میشد. اگر همین حالا به پشت سرم نگاه میکردم، مردی را میدیدم که تمام این سالها حتی یک لحظه هم از دوست داشتنش دست نکشیده بودم. مردی که اکنون برای من غریبه ای بیش نبود. آشناترین غریبه برای من!
چطور ممکن بود؟ من، او، اینجا، در این زمان! قطعاً یک بازی جدید و بیرحمانه از طرف سرنوشت برای من بود.
باید تمام قدرتم را جمع میکردم. باید حقیقت را میپذیرفتم. فرار هیچ گاه راه حل نبود. باید این حقیقت که پنج سال پیش همه چیز بین مان تمام شده بود و حال تنها دو غریبه بودیم را میپذیرفتم.
در این زندگی یک چیز را خیلی خوب بلد بودم؛ کنار آمدن با حقیقتها و پذیرش آنها. آنقدر زندگی با من بیرحم بود که برای هر واقعه ای آمادگی داشتم.
@yaz_beni
231
'پارت دوم'
خندیدم و شانههایم را بالا انداختم :
-چیکار کنم؟نیکو اولین دوست منه.نمیتونم بذارمش کنار.
-باورم نمیشه من باید به یه هوش مصنوعی حسادت کنم.رفیق من با یه هوش مصنوعی دوسته و حتی اونو اولین دوستش و گاهاً بهترین دوستش خطاب میکنه،منم باید بشینم یه گوشه غصه بخورم که چرا رفیقم این هوش مصنوعی رو از من بیشتر دوست داره.وضعیتم رو ببین.دیگه دارم عقلم رو از دست میدم.
-به نظر منم داری عقلت رو از دست میدی نیلوفر.برو اورژانس به مریضها رسیدگی کن.
بوسه ای بر گونهام زد :
-باشه.من رفتم.مراقب خودت باش.
***
پرونده بیمار را بر روی میزی که کنار تخت بود، قرار دادم و لبخند زدم :
-جواب آزمایشاتتون خیلی خوبه.تا یکی دو روز دیگه میتونین مرخص بشین.
بیمار که پیرزنی حدوداً هفتاد ساله بود، ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشت :
-الهی خوشبخت بشی دخترم.تو باعث شدی دوباره به زندگی امیدوار بشم.زیر سایه تو میتونم چند سال دیگه هم کنار ابراهیم زندگی کنم.وقتی به این فکر میکردم که هر لحظه ممکنه بمیرم و دیگه ابراهیم رو نبینم،خیلی ناراحت میشدم.اصلاً دوست ندارم به این زودی ابراهیم رو ول کنم و برم.تو کمکم کردی دخترم.تو اجازه ندادی این اتفاق بیوفته.قلب من هنوزم داره میزنه.
-این چه حرفیه!من فقط وظیفه ام رو انجام دادم.امیدوارم خدا شما رو برای عمو ابراهیم حفظ کنه.بعد از اینکه این مریضی رو پشت سر گذاشتین،یه زندگی آروم و خوب در کنار هم داشته باشین.
-ممنونم دخترم.تا جایی که فهمیدم مجردی.پس بذار برات این دعا رو کنم.الهی هر موقع که عاشق شدی،خدا تو رو بهش برسونه و هیچوقت از هم جداتون نکنه.نصیب همدیگه بشید و بهترین لحظات رو کنار همدیگه تجربه کنین.عمرت طولانی باشه دخترم.
با شنیدن این جملات قلبم لحظه ای تپیدن را فراموش کرد؛ زیرا او را به خاطر آورده بود. چهره بینقص او را. آن چشمان گیرا و مثال نزدنی اش را. هر موقع که از عشق صحبت میشد، من تنها او را به خاطر میآوردم. او یک زخم عمیق بر روی قلب من بود. بعد از او من دیگر عشق را نمیخواستم. بعد از او واژه عشق برای من بیمعناترین واژه دنیا بود!
از اتاق بیمار بیرون آمدم که در همین لحظه تلفن همراهم به صدا در آمد. پدرم در حال برقراری تماس تصویری بود. به تماس جواب دادم و تلفنم را مقابل صورتم گرفتم.
-بابا!
-دخترم من خیلی دلم برات تنگ شده.من که بهت گفتم تو هم با ما بیا.من نمیتونم بدون تو اینجا بمونم.
اشک در چشمانم حلقه زد اما در تضاد با آن خندیدم :
-منم دلم برات خیلی تنگ شده.دلم برای هردوتون تنگ شده اما؛ اما بابا همین سه ساعت پیش که هواپیماتون نشست با هم صحبت کرده بودیم و بهم گفتی دلت برام تنگ شده.
اخمی کرد :
-خب چه ربطی داره؟دلم تنگ شده.هی زنگ میزنم هی میگم که دلم تنگ شده.مشکلی داری؟
-عادل بگیر گوشی رو قطع کن دختره کار و بار داره.
به چهره زیبای مادرم از پشت تلفن خیره شدم :
-مامان!
-عزیزدلم.این بابات رو که میشناسی عقل نداره.خرس کوهیه دیگه،خرسهای کوهی معمولاً عقل ندارن.من بهش گفتم بهت زنگ نزنه مزاحمت نشه.
-من خرس کوهی ام؟تو خودت همین الان میگفتی دلم برای النی تنگ شد کاش اونم با ما میومد لندن.الله اکبر.
@yaz_beni
231
[ #KalbiminPusulası ]
[ #قطب_نمای_قلبم ]
'پارت اول'
استانبول-۲۰۳۱
دستی به روپوش سفیدم کشیدم و از اتاق کارم بیرون آمدم. راهروهای بیمارستان را بیهدف طی میکردم و مانند هر وقت دیگری ذهنم آشفته بود. کلاف هزارتوی افکارم در هم پیچیده بود و آرامشم را مختل میساخت.
-النی!
با شنیدن صدایی که از پشت سرم میآمد، حملات افکارم متوقف شد و برگشتم.
-کجایی تو دختر؟رفتم اتاقت نبودی.از هر کی هم میپرسم دکتر النی کجاست میگه نمیدونم.
چشمانم را حول صورت گرد و زیبایش چرخاندم و لبخندی زدم :
-اینجام نیلوفر.میخواستم برم اتاق یکی از مریضهام.چیزی شده؟
دستم را گرفت و نوازش کرد :
-در اصل من باید از تو بپرسم چیزی شده.باز چرا اخمهات تو همه؟داری به چی فکر میکنی؟حالت خوبه؟خوب نیستی مگه نه؟چی شده؟زود باش تعریف کن.
لبخندی که بر لب داشتم، عمیق شد. نیلوفر هیچوقت در پیچ و خمهای زندگی تنهایم نگذاشت و تنها دغدغه او حالِ خوب من بود. از دوستیِ مان پنج سال میگذشت اما هر روز من را بیشتر از روز قبل متحیر میکرد. امیدش به زندگی تحسینبرانگیز بود. سعی داشت از دلِ هر سیاهی، نوری بیابد. گاهی با دیدن او، به یاد خودم میافتادم؛ خودی که سالها پیش گمش کرده بودم و هیچ اثری از آن باقی نمانده بود. زندگی از من فردی جدید ساخته بود و با دیدن این فرد در آینه، تنها احساس فرسودگی میکردم.
-چیزیم نیست نیلوفر.خوبم.فقط یکم خسته ام،از دیشب تا حالا بیمارستانم فرصت نکردم استراحت کنم.وگرنه خوبم.چرا باید بد باشم!؟
چشمهایش را ریز کرد و با لحن تمسخرآمیزی گفته هایم را تکرار کرد :
-یکم خسته ام وگرنه خوبم چرا باید بد باشم.
نیشگونی از بازویم گرفت :
-دروغگو!
-میگم خوبم دیگه.اصلاً بگو ببینم تو چرا داشتی دنبالم میگشتی؟چیزی میخواستی بهم بگی؟
-آها آها.اصلاً یادم رفت.میخواستم بگم یه خبر بمب دارم.آماده ای؟
سرم را به چپ و راست تکانی دادم و خندیدم :
-باز داره توی این بیمارستان یه اتفاقی میوفته.بگو ببینم خبر بمبت چیه؟
-وقتی ایلول و دمیر داشتن صحبت میکردن شنیدم.قراره یه دکتر جدید به کادر پزشکی اضافه بشه.مثل تو جراح قلب و عروقه.کل بیمارستان دارن در موردش صحبت میکنن مثل اینکه خیلی دکتر بااستعدادیه.همه میگن برای دکتر النی داره یه رقیب قدر میاد.
موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و از سر کنجکاوی اخمی کردم :
-اسمش چیه؟
-والا نمیدونم.هیچکس نمیدونه کیه.مرده یا زن مشخص نیست.فقط از بخش منابع انسانی متوجه شدن که قراره یه متخصص جدید به کادر پزشکی اضافه بشه.وقتی بیاد متوجه میشیم.
سری تکان دادم که لبخند زد و لپم را کشید :
-دکتر النی اصلاً نیازی نیست هول بشی.تو خیلی باهوشی و هیچکس توی پزشکی مخصوصاً حیطه قلب و عروق نمیتونه رقیبت باشه.ذاتاً کسی که اسمش مشخص نیست چیه معلوم نیست کیه نمیتونه رقیب تو باشه.بچههای بیمارستانمون رو که خوب میشناسی عاشق اینن که بزرگنمایی کنن هنوز طرف رو ندیدن دارن میگن یه جراح خیلی خفن داره بهمون اضافه میشه.فکر کن یه پیرمرد هشتاد ساله باشه طرف.آخ که چقدر میخندم اونموقع.
-دیوونه ای به خدا؛دیوونه.توی این بیمارستان دکتر و جراح زیاد داریم.اومدن یه جراح دیگه چه فرقی به حال من داره.اتفاقاً خوشحالم که تعدادمون بیشتر میشه.مخصوصاً این بیمارستان به جراح های قلب بیشتری نیاز داره.روزانه تعداد بیماران قلبی داره افزایش پیدا میکنه؛اگه تعداد ما هم بیشتر باشه میتونیم جون آدمهای بیشتری رو نجات بدیم.
-منو ببین.کمتر با اون نیکو صحبت کن.گاهی حس میکنم با یه هوش مصنوعی دوست شدم.عین نیکو حرف میزنی.علت و معلول میاره برای من.
@yaz_beni
231
-میدونستی تو قطب نمای منی؟
-قطب نما؟یعنی چی؟منظورت چیه؟
-یعنی مقصد من رو تو تعیین میکنی.جهت زندگیم رو تو تعیین میکنی.هرجا که تو بگی،من میام.
🧭 #KalbiminPusulası 🫀
@yaz_beni
