﹝ 🫧 بابالنگدراز💌☕️ ﹞
Відкрити в Telegram
از بلفی و نامهها تا فیکشنها و دستسازهها، از روزمرگیهای آروم، تا رؤیاهایی که با تمام وجود دوستشون دارم💕⭐️ یوتیوب: softcafehana نامههاتون رو اینجا میخونم💌 @daddylonglegs1995bot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
667
Підписники
+4724 години
+167 днів
+66730 день
Кількість дописів
Дописів за 30 днів
Триває завантаження даних...
Реакції
Коментарі
Telegram Stars
ТОП дописів по
Триває завантаження даних...
Аналітика дописів
Дописи | Динаміка переглядів | |||||
همین تعداد محدودی که شرکت کردن انقدر قشنگ نوشتن که اشکم دراومد😭 | 111 | 0 | 0 | 6 | Loading... | |
فـور کـن چـنـلـت ایـنـجـا و اسپـانـسـر جـویـن بـاش فـولـدر بـزنـم +100 جـذب تـقـدیـمـتـون کـنـم .
شات جوینیتون توی اسپانسر + تگ چنلتون رو حتما بفرستید این بات . | 105 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
پایان چالش | 116 | 0 | 0 | 2 | Loading... | |
ایکاش فصلهای سال رو هم میشد مثل پلیلیستِ گوشی، جلو زد و یکراست رسید به فصلی که بیشتر از همه دوستش داریم. | 127 | 0 | 0 | 12 | Loading... | |
بچههاااا من خیلی دوست دارم توی چالشم شرکت کنید🥺 | 128 | 0 | 0 | 9 | Loading... | |
Немає тексту... | 149 | 0 | 0 | 8 | Loading... | |
Немає тексту... | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
بابالنگدراز عزیز من!
این روزها بیش از حد نگرانم. نگران آیندهای که هنوز نیومده و اتفاقهایی که هنوز رخ نداده. دست خودمم نیست، نمیتونم مثل جولیا بدون اینکه به خیلی چیزها فکر نکنم، توی خیابونهای نیویورک دنبال آخرین مدل کلاهی باشم که به تازگی به بازار اومده. یا مثل سالی که چون پدرش کارخونه داره، خیلی راحت از آینده و روزهای تعطیلش حرف میزنه. اما من… برای کوچیکترینهای زندگیم نگرانم. مثلا نگران اینم که تعطیلات تابستونی که عمارت فرگوسن بسته میشه، من باید چیکار کنم. آخه جایی رو برای رفتن ندارم. اصلا دلم نمیخوام دوباره به نوانخانهی جانگریر و پیش خانم لیپت برگردم. اون نوانخانه یادآور خاطرات تلخی هستن که قلبم رو آزار میدن.
یا مثلا خیلی از روزها بعد از کلاس درس به بچههایی که با بیخیالی توی زمین بسکتبال درحال بازی هستن خیره میشم. چقدر بیپروا و رها هستن. گاهی فکر میکنم اصلا مشکلی هست که اینها بابتش نگران باشن؟ نمیدونم!
اما من این روزها به همهچیز فکر میکنم. ذهنم اونقدر شلوغه که گاهی از خستگی سر کلاس درس چُرت میزنم و بعد… با صدای بلند معلم ادبیات از خواب میپرم. خب تقصیر من نیست، ذهنم بهم اجازه نمیده که بخوابم.
میشه از دوران نوجوانیتون برام بنویسید؟
البته اگه این نامه رو هم مثل بقیهی نامهها بخونید.
جودی آبوت!✉️ | 170 | 1 | 0 | 12 | Loading... | |
Немає тексту... | 263 | 2 | 0 | 10 | Loading... | |
Study with me🌱📚☕️ | 342 | 3 | 0 | 11 | Loading... | |
Немає тексту... | 512 | 4 | 0 | 8 | Loading... | |
تا فردا شب همین ساعت مهلت دارید.
کانالهای پرایوت توی بات برام بفرستن | 200 | 1 | 0 | 7 | Loading... | |
#چالش
گاهی آدم دلش میخواد یک «دوستِ نامهای» داشته باشه…
کسی که شاید هیچوقت از نزدیک نبیندش، اما بتونه هر از گاهی براش نامه بنویسه؛ از حالِ دلش، از روزهای خوب و بدش، از چیزهایی که نمیشه به همه گفت.
برای همین یک چالش کوچیک دارم. 🤍
این پست + یکی از نامههای جودی به بابالنگدراز رو توی کانال خودتون فوروارد کنید و خودتون رو جای بابالنگدراز بذارید؛
به نامهی جودی جواب بدید.
مهم نیست جواب کوتاه باشه یا بلند، فقط با تمومِ قلبتون بنویسین.
همهی نامهها رو با عشق میخونم و دو نامهای که بیشتر از همه قلبم رو لمس کنن، انتخاب میکنم.
صاحب اون دو نامه، دوستِ نامهای من میشن و از اون به بعد گاهی برای هم نامه خواهیم نوشت؛ درست مثل جودی و بابالنگدراز.
شاید این شروعِ یک دوستیِ قشنگ باشه… 🍂✉️ | 342 | 10 | 0 | 11 | Loading... | |
بابالنگدراز عزیزِ من…
امروز دلم عجیب گرفته است؛ آنقدر که خودم را شبیهِ ماهی کوچکی میبینم که با خیالِ رسیدن به عشق، دل به ساحل زده، اما ساحل، بهجای آغوش، نفسهایش را از او گرفته است. | 236 | 2 | 0 | 6 | Loading... | |
بابالنگدرازمو پیدا کردمممممم😭😭😭😭 | 61 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
خب بچههاااا من ۲ نفر رو بیشتر نمیتونم قبول کنم پس بیایید یه چالش بذارم و از بینتون انتخاب کنم. چون قرار بود آخر هفته یه چالش بذارم براتون پس این بهترین فرصته✨ | 61 | 0 | 0 | 5 | Loading... | |
بابالنگدراز عزیز من سلام؛
امروز به نقاشی کوچکی برخوردم که نمیدانم چرا اینقدر مرا به فکر فرو برد. نه، اشتباه نکنید… آن را من نکشیدهام؛ اما انگار کسی رنگهای دلش را روی کاغذ به جا گذاشته و بعد بیصدا رفته است. خورشید در گوشهای از آسمان، آنقدر آرام غروب میکند که آدم دلش نمیآید حتی پلک بزند. علفزار پر از گلهای ریز سفید است؛ همان گلهایی که از دور، بیشتر شبیه آرزوهای کوچکی هستند که روی زمین نشستهاند تا شاید روزی کسی پیدایشان کند. نمیدانم چرا وقتی به این منظره نگاه میکنم، دلم میخواهد کفشهایم را دربیاورم و میان آن علفها راه بروم؛ آنقدر آرام که حتی گلها هم از آمدنم نترسند. شاید آنجا، میان سکوت، بتوان صدای امید را شنید؛ همان امیدی که همیشه آرام حرف میزند و هیچوقت فریاد نمیکشد.
بابا…
گاهی فکر میکنم آدمها هم شبیه همین غروباند. از دور، پایان به نظر میرسند؛ اما اگر کمی بیشتر نگاه کنی، میبینی درست همان لحظه که خورشید پایین میرود، آسمان زیباترین رنگهایش را نشان میدهد. شاید زندگی هم همین باشد؛ شاید بعضی زیباییها فقط وقتی پیدا میشوند که چیزی در حال تمام شدن است. اگر روزی فرصت داشتم، دوست دارم شما را به جایی شبیه این ببرم؛ فقط برای اینکه کنار هم بنشینیم و بگذاریم سکوت، هر چه را که کلمات از گفتنش خستهاند، برایمان تعریف کند. تا آن روز، هر وقت دلم شلوغ شد، این نقاشی را به یاد میآورم؛ تا فراموش نکنم که حتی یک تکه آسمان نارنجی و چند گل کوچک هم میتوانند به آدم یاد بدهند هنوز دنیا جای قشنگی برای امیدوار بودن است.
باز هم از طرف جودی 🌿🍃💛 | 504 | 3 | 0 | 11 | Loading... | |
چطور شده؟🥹🧡 | 180 | 1 | 0 | 8 | Loading... | |
خب توی بات بهم پیام بدید چرا فقط ریکت میدید؟؟؟؟😭😭😭 | 78 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
اینجا کسی هست که دوست نامهای هم بشیم؟ یا دوست داشته باشه واسه هم نامه پست کنیم؟ | 80 | 0 | 0 | 9 | Loading... |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 

