Faded Memories
Відкрити в Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
890
Підписники
-424 години
-37 днів
-5130 днів
Архів дописів
قشنگ ترین چشم های دنیا را او داشت؛
دلم برای دستهایش تنگ شده است.
اما امان از چشم هایش..
هنوز هم تمام دلتنگیم در همان دو چشم جامانده.
میدونی فکر کنم چیزی که منو از تنهایی خسته کرده، خودِ تنها بودن نیست. من سالهاست تنهایی رو بلدم. بلدم خودم برم دکتر، خودم برگردم خونه، خودم وقتی حالم بده یه جوری جمعش کنم. بلدم وسط یه عالمه آدم باشم و چیزی نگم. بلدم جواب خوبی؟ رو با یه آره کوتاه ببندم، حتی وقتی خودم میدونم آره نیست.
مشکل از جایی شروع میشه که یه روز میفهمی دلت فقط یه آدم نمیخواد؛ دلت یه شاهد میخواد. یکی که بدونه امروزت چطور گذشت، بدونه چرا ساکتی، بدونه اون چیزی که سرِ صبح اذیتت کرد چی بود، بدونه چرا یه دفعه وسط حرف زدنت صدات عوض شد. یکی که لازم نباشه هر بار از اول براش توضیح بدی توی سرت چه خبره.
چون آدم میتونه مستقل باشه و باز هم دلش بخواد یکی کنارش باشه. میتونه از پس خودش بربیاد و باز هم از اینکه همیشه مجبور بوده از پس خودش بربیاد، خسته باشه.
من فکر کنم بیشتر از نبودنِ آدمها، از این خستهام که زندگیم خیلی وقتها فقط برای خودم اتفاق میافته. یه چیزی خوشحالم میکنه و کسی نیست همون لحظه ببینه. یه چیزی میشکنتم و کسی نیست بفهمه چرا از فرداش یه کم ساکتتر شدم. یه شب خیلی بد میگذره و صبحش باز خودمم و خودم و باید طوری رفتار کنم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
و شاید برای همینه که بعضی وقتها تنهایی اینقدر سنگین میشه. نه چون هیچکس دوستم نداره؛ چون دوست داشته شدن، همیشه با کنار کسی بودن یکی نیست.
گاهی آدم فقط میخواد وقتی روزش تموم شد، یه نفر باشه که زندگیِ اون روز رو باهاش قسمت کنه. نه اینکه نجاتش بده، نه اینکه راهحل بده، نه اینکه بگه قوی باش. فقط باشه. فقط یکی باشه که وقتی میگه امروز چی شد؟ واقعاً منتظر شنیدن جواب باشه.
آخرِ قصه؛هیچکس از این دنیا چیزی با خودش نمیبره،جز اثری که توی دلِ آدم ها گذاشته،شاید جاودانگی همین باشه.
ده سال پیش با ۱۷ میلیون میتونستی یه ۲۰۶ بخری؛ الان میتونی یه کفش هایکپی بخری و باهاش راه بری.
