دِࢪیا؛
Відкрити в Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 017
Підписники
+124 години
-857 днів
+20430 днів
Архів дописів
1 018
درود قشنگم فک کنم منو بشناسی شاید نشناسی امشب زیادی غم و غصه داره خیلی تو بلاتکلیف ترین حالتم انگار بین دوراهی گیر کردم هیچوقت انقدر دلم کباب نشده بود حالم مثل مادرای دی ماه شده که بچشونو از دست دادن انگار اون ۴۰ هزار نفر نزدیک ترین و عزیز ترین آدمای زندگیم بودن الان واقعا هستن واقعا جز شرافت مردونگی و وطن پرستی ازشون چیزی ندیدم ولی کاش منم بین اونا بودم کاش منم رفته بودم اینکه الان بین این لجن خورا موندم و دارم غم و غصه هزاران مادر و خانواده رو میبینم داغونم میکنهدرود عزیزدلم... حال هممون همینه واقعا درکت میکنم هممون توی بلاتکلیفی و غم گیر کردیم واقعا ولی من باور دارم که درست میشه... تو هم باور داشته باش و این حرفو نزن، طاقت بیار تا روز آزادی رو جشن بگیریم... به جای تمام بچههامون💙🕊
1 018
شب افتادهست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالابِ من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
- مهدی اخوان ثالث
1 018
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
1 018
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم تو را خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
1 018
در این ایوان سرپوشیدهی متروک
شب افتادهست و در تالابِ من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
1 018
بیا ای همگناهِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بیگناهیها
و من میمانم و بیداد بیخوابی
1 018
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
1 018
و من تو را پیدا میکنم، نه در این کوچههای خسته، نه میان گلولهها و نامهای خطخورده، بلکه در وطنی که نفس کشیدن جرم نیست. نمیدانم کدام زمستانِ یخزده، کدام روزِ سپیدِ تقویم، کدام لحظهای که دنیا از شرم چشم پایین میاندازد اما میدانم جایی در آینده آغوشت هنوز گرم است. تو را آنقدر در آغوش میگیرم که دیگر هیچ شبی با حسرتِ جای خالیات به صبح نرسد. در جهانی که تو میروی اما گم نمیشوی... میروی، اما برمیگردی... نه روی دستها، نه در سکوتِ سنگینِ جمعیت، بلکه با قدمهایی آرام سمت من. آنجا دیگر شهر را برای نشانیِ تنت زیر و رو نمیکنم؛ خیابانها را قسم نمیدهم و نامت را با بغض فریاد نمیزنم. در جهانِ کوچکی که فقط سهم من و توست، پیدایت میکنم. ایستاده، خندان، با همان نوری که همیشه گوشهی نگاهت بود. گونههایت از سرما رنگ نباخته، گردنت جای بوسه میپذیرد نه جای زخم. خون فقط در رگهایت میدود، نه روی پیراهنت، نه در خاطرههای من. دستهایت را میگیرم. گرم، زنده، بیلرزش، بیوداع. بوسههایم روی لبهایی مینشیند که پاسخ میدهند نه بر سکوتی که تا ابد ادامه دارد. اشک اگر باشد از شوق است نه از آن گریههایی که نفس را میبُرند. روزی یا شبی در زمستانی روشن یا بهاری که دیر رسیده، در اندوهی که تمام شده یا شادیای که تازه شروع شده، من، میان تمام دنیا تو را زنده، آزاد و نزدیک پیدا میکنم. و این بار هیچ چیز تو را از آغوشم نخواهد گرفت...🕊💙
1 018
پرواز پرندگان فراموش نخواهد شد. فریاد دوندگان فراموش نخواهد شد. گرچه گویی که شبی بیانتهاست؛ رویای رسیدنِ سحرگهان فراموش نخواهد شد. نامتان باقیست در جوهرِ خونبارِ قلم؛ انقطاعِ بالِ فرشتگان فراموش نخواهد شد. ما هم همراهِ شما از دست میرفتیم؛ مرگِ روزمرهی بازماندگان فراموش نخواهد شد. تا ابد پژواک فریادت در هر کوچهای پیداست؛ تصویر لبخندِ رفتگان فراموش نخواهد شد. تا ابد عکسِ تو بر دیوار دلها نقش بستهست؛ چون که میدانی؟ جانفشانی برای آیندگان فراموش نخواهد شد. ما بازندهی بازی جغرافیا بودهایم؛ به من بگو که ناممان، نام گذشتگان فراموش نخواهد شد.
