رَکیذ
Закритий канал
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
234
Підписники
+224 години
+87 днів
+2530 днів
Архів дописів
237
حالا ساعت از چهار صبح گذشته و نه از خواب خبری است و نه از الهام و نزول ایدهای که چیزی بنویسم.
به نظرم اگر کسی این قرصها را خورده بود، باید یا فردا خیلی دیر بیدار میشد، یا اصلا بیدار نمیشد. خب حتما فکر میکنید من دچار سوءمصرف دارو هستم. نه، باور کنید با حسن نیت تمام، آنها را با فواصلی طولانی و به خاطر عدم تاثیر آنها خوردم؛ اما ممکن هم هست فکر کنید من از خوردن این افیونیها لذت ویژهای میبرم؛ نه، باور کنید دوز این داروها که بالا رود، شما به زندگی و پویش که هیچ، به مرگ و انفعال هم اهمیت نمیدهید.
حالا میخواهم رازی را برای شما فاش کنم. من روزگاری عاشق دختری پنجاه کیلویی شدم و اوضاع خوب پیش نرفت. طوری که با هم بودیم، اما خب دیگر استفادهای برای هم نداشتیم و ما دیگر از روزی، هم را ندیدیم. خب خیلی سخت است بعد قریب سه سال، ناگهان در تخت خواب دونفرهات، یک قرص پنجاه کیلویی ناپدید شود. برخلاف ظاهر هنر-زدهام، من آدم گرفتاری هستم و صبحها تا ظهر نمیخوابم و تعهداتی شغلی و حقوقی به ارباب رجوعها و مشتریانم داشتم؛ و واقعا نمیتوانستم وقتم را پشت فرمان زیر باران گریه کنم یا درب خانه معشوق از من بریده بروم و راضیاش کنم برگردد و یا حتی بگردم از او بهتر پیدا کنم که دوپامین و اتیل فنیل آمینم را تامین کنم. رفتم دکتر، قرص داد و گفت برو مشاوره. روز اول که پیش مشاور رفتم، از من یک ساعت سوال پرسید و سر به سرم گذاشت و چیزهایی یادداشت کرد. قرصها را خوردم و حالم هر روز بدتر میشد؛ طوری که شک کردم شاید اشتباها قرص عقب افتادن قاعدگی برایم تجویز کرده. خلاصه هفته گذشت و من کلافه به قرار دوم مشاور رفتم تا یک ساعت دیگر حرف بزنم. پرسید چه خبر و چه کردی و چه گذشت. گفتم هیچ، دور و برم را شلوغ کردم و کمتر فکر میکنم و قرصها را مرتب برای خواب میخورم. سوالی پرسید و احساس کردم قبلا به او جواب را داده بودم و سوال دیگری که مطمئن شدم هیج ایدهای از من و هفته گذشته و مشکل عاطفیام ندارد. بیرون که رفتم، از منشی وقت هفته بعدی را نگرفتم. مانده بودند قرصها، که خوابم را تنظیم میکردند و حافظهام را از کار میانداختند که اصلا از عشق که هیچ، از بقیه احساسات هم فقط قسمت مربوط به معده و روده را درک میکردم. برای این که به زندگیام برسم، این قرصهای پنجاه میلیگرمی را تا روزی سه تا مصرف کردم. زمان گذشت و من آرام شدم. حس کردم اگر قرصها را هم نمیخوردم، عشق خودش کوک دارد. کسی نباشد کوکش کند، هست، اما زنگ نمیزند. اما هر چه بود، من آن دوره از زندگیام را با همین قرص اداره کردم و دردم از تنهایی، به بیپولی و شکست شغلی و غیره تعمیم پیدا نکرد. اما حالا وقت ترک قرصهای صورتی بود. سه تا را دو تا کردم، دو تا را یکی، یکی را نصف. تا این که یک شب، نصف یک قرص در ورق مانده بود و من آن را خوردم و خوابیدم و با خودم قرار گذاشتم دیگر هم نخرم. فردا شب رسید و من خوب میدانستم بدون قرص هم میتوانم بخوابم؛ اما مثل همین امشب، ساعتها در تخت خواب بیقراری کردم. نزدیک صبح، طاقتم تمام شد و رفتم نزدیکترین داروخانه شبانهروزی. قرص را گرفتم و آمدم خانه. روی تخت، خواستم بازش کنم، فکری به سرم رسید؛ قرص را روی بالش کنارم گذاشتم و هر دو با هم خوابیدیم.
از آن شب، من همخواب پنجاه کیلویی خود را به پنجاه میلیگرم کاهش دادم. خیلی هم رفتارهایشان شبیه بود؛ هر دو آرام میخوابیدند، هر دو مایه آرامش بودند، از هیچکدام هم استفادهای نمیکردم. فقط مهم بود روی تخت کنارم باشند، تا بدانم که میتوانم بخوابم.
هادی پاکزاد
237
فرقمون اینه من آزادی مطلق دارم و ازش سواستفاده نمیکنم و تو باید میری بیرون حتما کسی جایی از بدنتو ببینه و گرنه اون بیرون رفتنت دیگه بیرون رفتن نیست.
