uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

مُتَصارِعْ

مُتَصارِعْ

Відкрити в Telegram

و جنگ تا آخرین دم .... (صراعُ النفس)

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
294
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+1730 днів
Архів дописів
گلِ بی‌خار کجاست؟ گاهی تنهایی، بهای سنگینی است که برای کمال‌گرایی در انتخابِ آدم‌ها می‌پردازیم. ناگهان انسان به خودش می‌آید و می‌بیند هیچ‌کس در کنارش نمانده است. شاید تنهایی، در آغاز، آرامش و آسودگی به همراه داشته باشد؛ اما اگر طولانی شود، یکی از طبیعی‌ترین نیازهای انسان را ، آرام‌آرام به تاراج می برد. کم‌کم انسان فراموش می‌کند چگونه با دیگران زندگی کند؛ چگونه گفت‌وگو کند، اختلاف‌نظر را تاب بیاورد، انتقاد را با روی گشاده بشنود، خطاهایش را بپذیرد و در پیِ اصلاح آن‌ها برآید. دیگر کسی نیست که آیینهٔ رفتارش باشد، لغزش‌هایش را به او نشان دهد و با تذکری دلسوزانه، قدمی به پختگی نزدیک‌ترش کند. انسان، در تنهاییِ طولانی، تنها از مردم دور نمی‌شود؛ از رشد کردن نیز باز می‌ماند. از آن بدتر، اگر روزی قدمش به بیراهه کشیده شود، دیگر کسی را ندارد که با دلسوزی، هرچند تلخ، او را متوجه خطایش کند؛ کسی که مانند مادری، سیلیِ بیدارباشی بر صورتِ غفلتش بنوازد. نه ما بی‌عیبیم و نه دیگران. حتی خُلق‌وخویِ نزدیک‌ترین کسانمان، آنان که از خون و جانِ ما هستند، نیز همیشه مطابقِ میلِ ما نیست. اگر در جست‌وجوی دوستی باشیم که هیچ عیبی نداشته باشد، شاید تا پایان عمر، تنها بمانیم. سخت‌گیریِ بی‌جا، فرصتِ دوستی‌های ارزشمند را از ما می‌گیرد و دنیایمان را آن‌قدر کوچک می‌کند که بویِ رکود بگیرد. به قول بشار بن بُرد، شاعر عرب : «إِذَا كُنْتَ فِي كُلِّ الْأُمُورِ مُعَاتِبًا صَدِيقَكَ لَمْ تَلْقَ الَّذِي لَا تُعَاتِبُهُ فَعِشْ وَاحِدًا أَوْ صِلْ أَخَاكَ فَإِنَّهُ مُقَارِفُ ذَنْبٍ مَرَّةً وَمُجَانِبُهُ إِذَا أَنْتَ لَمْ تَشْرَبْ مِرَارًا عَلَى الْقَذَى ظَمِئْتَ، وَأَيُّ النَّاسِ تَصْفُو مَشَارِبُهُ؟» «اگر قرار باشد در هر کاری دوستت را سرزنش کنی، هرگز دوستی نخواهی یافت که امکان سرزنشش وجود نداشته باشد. پس یا تنها زندگی کن، یا با برادرت مدارا کن؛ چراکه گاهی خطا می‌کند و گاهی از خطا دوری می‌ کند. اگر از آب گل آلود چشمه ننوشی، تشنه خواهی ماند؛ و کدام انسانی را می یابی که آبشخورش خالص و زلال باشد ؟» کسی که در پیِ گلِ بی‌خار باشد، چه‌بسا در پایان، حتی خاری هم نصیبش نشود. سینره @motasaree

«هیچ‌کس یک‌باره در باتلاق فرو نمی‌رود؛ انسان، با کوچک شمردنِ اولین قدم، غرق می‌شود.»

در یک چشم برهم‌زدن، خودت را دوباره در همان دوران گمراهی می‌یابی. پلکی می‌زنی و می‌بینی ادامه دادن چقدر سخت شده است و دیگر آن تسلیم شدنی که روزی با آن اسلام آوردی، به مذاقت خوش نمی‌آید. وجودت سراسر تناقض می‌شود؛ تناقضی میان دوست‌داشتنِ خودت و دوست‌داشتنِ خدا، میان خواسته‌هایت و حکمت و فرمان الهی. خستگی و درماندگیِ ابلیس‌گونه، روحت را زخمی می‌کند؛ آن‌قدر که فراموش می‌کنی برای چه قدم در این راه گذاشته‌ای و چه عهدی با خدا بسته‌ای. کم‌کم خودت و خواسته‌هایت محور همه‌چیز می‌شود و هر آنچه برخلاف هوای نفست باشد، به حاشیه رانده می‌شود. بیراهه‌ای که روزی آن را گناه می‌دانستی، کم‌کم مسیر اصلی زندگی‌ات می‌شود و هرچه تو را به هوای نفست نزدیک‌تر کند، در نگاهت رنگِ حق و حتی شرع به خود می‌گیرد. فکر نکن همهٔ این اتفاق‌ها در مدت‌زمانی طولانی رخ می‌دهد. نه؛ گاهی شیطان تنها در یک دقیقه دامش را پهن می‌کند و تو، پیش از آنکه متوجه شوی، شکارِ شکست‌خوردهٔ او شده‌ای. کافی است اندکی به نفست میدان بدهی؛ همان نفسی که همیشه به دنبال فرصتی برای خودنمایی است. آن‌وقت هدایتی را که خداوند به تو بخشیده، در یک لحظه به باد می‌دهی. مرز میان روشنایی و تاریکیِ دل، بسیار باریک است و شیطان خوب می‌داند باید دست روی کدام نقطه‌ضعف بگذارد. گاهی دلت را برای سبک زندگیِ جاهلی تنگ می‌کند و با همان محبوبیت‌ها، لذت‌ها و ارزش‌های پوشالی، تو را به عقب‌نشینی از مسیر حق وسوسه می‌کند. أَللّٰهُمَّ لا تَکِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَدًا «خداوندا، هرگز حتی به اندازهٔ یک چشم برهم‌زدن، مرا به خودم وامگذار.» این دعای لطیف نبوی، در میان همهٔ وسوسه‌ها و نیرنگ‌هایی که پیوسته نفسِ ضعیف انسان را محاصره می‌کنند، پناهی مطمئن است. باید از خدا عاجزانه بخواهیم حتی به اندازهٔ یک چشم برهم‌زدن، ما را به نفسمان واگذار نکند.
هدایت، مهمانِ خانهٔ دل است؛ اما ماندنش، تنها به مهمان‌نوازیِ صاحبِ خانه بستگی دارد.
سینره @motasaree

نگاهِ از بالا به پایین همیشه هم جنبه منفی ندارد . تو حق داری از بالا به پایین به مردم نگاه کنی به شرط آنکه پیش از همه این نگاه را متوجه خودت کرده باشی .از خودت آشنا زدایی را آغاز کن،از بالا به خودت بنگر کجی هایت را ببین و به راستی متمایلشان کن و همچون الک ناخالصی های درونت را غربال کن . تا وقتی خود را تنها از زاویه نگاه خودت نظاره کنی ، همیشه حق را به خودت می دهی و باطل را به دیگران، همیشه تو مظلوم خواهی بود و دیگران ظالم. چنین نگاهی نفست را ناز پرورده می کند؛ و این نازپروردگی اجازه نمی دهد بپذیری که تو دُرّی بی عیب نیستی . اگر امروز آن نفس ناز پرورده را ادب نکنی، یقین بدان روزگار درس تلخی به او خواهد داد. اما وقتی این نگاه انتقادی را از خودت اغاز کردی، آن گاه میتوانی دست دیگران را هم بگیری ، مانند غریق نجاتی که خود پیچ و خم شنا کردن را آموخته و حالا خیرخواهانه می کوشد دیگری را از غرق شدن نجات دهد. بر خیر خواهانه بودن این نگاه تاکید میکنم ؛چون در غیر این صورت سودی که به کسی نمیرسانی به کنار ، بلکه یک ناخالصی دیگر از جنس خودپسندی به خودت اضافه میکنی. اگر روزی کسی را دیدی که در گناه و خطا غرق شده است، بدان تو چیزی را میبینی که خودِ او توان دیدنش را ندارد. بنابراین اگر نیتت خیر خواهی اوست سعی کن پرده گمراهی را از چشمانش کنار بزنی و اگر دلسوز نیستی حداقل عقاب گونه بر عیب هایش سایه نینداز و رسوایش مکن. اگر خیرت نمی رسد شرت را هم نرسان! سینره✍🏻 @motasaree

تا وقتی بر زمین گام بر می داریم، گمان می کنیم این خاک ملک پدریِ ماست، با ناز و غرور پا بر اجساد می گذاریم، برایش نقشه ساخت و ساز می کشیم و به این وهمِ واهی دل خوش می کنیم. غافل از آنکه نقشه آبادی قبرمان را می کشیم. گور، تنها مکان مشترکی هست که تمام مردم ناگزیر زیارتش می کنند . بخیل و سخی ، پیر و جوان، زشت و زیبا نمی شناسد؛ همه را در خود جای می دهد. هولناک است که تصور کنی این زمین گورستانِ تنت باشد و از ذره ذره وجودت تغذیه کند. هولناک تر آنکه ، اکنون بر پیکر نیاکان ، پدران و مردمانی قدم می گذاری که فکرش را هم نمی کردند کسی روی استخوان های پوسیده شان چنین اسوده راه برود. همچنین تامل در قبری که بیش از یک مرده را در خود جای داده است، لرزه بر جان آدم می اندازد. فکرش را بکن؛ انسانی که تا آخرین نفس می جنگد تا همه چیز را از آنِ خود کند و اگر لازم باشد، ظلم و جفا را نیز پیشه خود می سازد، به محض بریده شدن نفسش عاجز است که ادعا کند قبری که در آن آرمیده تنها از آنِ اوست. چرا که هر قبری بارها و بارها قبر گشته است و چه بسیار مردمانی که بر پیکر یکدیگر دفن شده اند. مرگ حقیقتی هست که منکری ندارد در عین حال که دارد ، و همه می دانند که می میرند در عین حال که خود را به نادانی می زنند. زمین، سراسر گورستان است و هرکجا قدم بگذاری، کسی در زیر آن خفته است. روزی نوبت خفتن ما نیز خواهد رسید.
مرگ پل یکسانی هست که همه باید از آن عبور کنند امایقین بدان پایان کار نیست، بلکه آغازِ تمایزی بزرگ است.
سینره✍🏻 @motasaree

لسنا إلا طعامًا للأرضِ البلّاعة. #سینره @motasaree
لسنا إلا طعامًا للأرضِ البلّاعة. #سینره @motasaree

«ای کاش»ها و «اگر»ها، از فریبنده‌ترین ابزارهای نفس‌اند. مثلاً وقتی دینداری‌ات به چالش کشیده می‌شود، با خودت می‌گویی: «اگر شرایطم آسان‌تر بود، بهتر می‌توانستم به شرعِ خدا پایبند باشم.» شاید هم راست بگویی؛ شاید اگر شرایط تغییر می‌کرد، واقعاً پایبندتر می‌شدی. اما عجیب آنجاست که در همان اموری که اختیارشان کاملاً در دست خودت است، به‌خاطر در دسترس بودن و آسان بودنشان، آن‌قدر بی‌تفاوت می‌شوی که از کنار حکم خدا به‌سادگی می‌گذری. آنجاست که معلوم می‌شود مشکل، همیشه سختیِ راه نیست؛ گاهی مشکل، غفلتی است که آسانی با خود می‌آورد. آن‌وقت، با مُسکنِ «ای کاش» و «اگر» خودت را آرام می‌کنی؛ به جای آنکه امروز را اصلاح کنی، امیدت را به فردایی می‌بندی که شاید هرگز نرسد. نقد را رها می‌کنی و در پیِ نسیه می‌روی. اینکه در آزمون‌های سخت، محکم بایستی و حق را آشکارا فریاد بزنی، ستودنی است؛ اما مگر دینداری فقط در میدان‌های بزرگ سنجیده می‌شود؟ آیا بهتر نیست همان کسی که در سخت‌ترین امتحان‌ها از دینش دفاع می‌کند، در خلوت و در آسان‌ترین موقعیت‌ها نیز قدمی برخلاف شرع برندارد؟ شاید آن‌وقت این «ای کاش»ها و «اگر»ها دست از سرت بردارند؛ یا دست‌کم، دیگر نتوانند تو را فریب دهند. چه‌بسا گناهانی که کوچک می‌شماریمشان، آغازِ باتلاقی باشند که آرام‌آرام ما را در خود فرو می‌برد. #سینره @motasaree

در مسائلی که تحملِ آن‌ها مشقتی ندارد، گفتنِ «من مسلمانم و تسلیمِ امر پروردگارم» آسان است. این جمله را بر زبان می‌آوری و گمان می‌کنی کار تمام شده است؛ انگار دیگر از هر لغزش و خطری در امانی. گاهی غروری پنهان، آن‌چنان خیالت را آسوده می‌کند که نمی‌بینی چه اندازه برخلاف ادعای مسلمانی‌ات رفتار می‌کنی؛ سرکشی می‌کنی، اما همچنان از مسلمان بودنِ خود خشنودی. اما می‌دانی چه زمانی در شمارِ مؤمنان قرار می‌گیری؟ آن‌گاه که اطاعت از فرمانِ خدا، درست برخلاف میلِ باطنیِ تو باشد. زمانی که همهٔ وجودت چیزی را می‌خواهد، اما می‌دانی برای رسیدن به آن، باید از حق و حقیقتی که بر تو آشکار شده است، چشم بپوشی. درست در همین نقطه، میان حق و هوای نفس ایستاده‌ای و هر قدمی که برمی‌داری، نشان می‌دهد به کدام سو متمایل شده‌ای؛ به ایمان یا به خواهشِ نفس. به یاد بیاور ابراهیم را؛ پدری که برای رضایتِ پروردگار، حاضر شد عزیزترینِ داراییِ خود را فدا کند. چند پدر توانِ چنین تسلیمی را دارند؟ به یاد بیاور حسین را؛ مردی که سر داد تا باطل، جامهٔ حق بر تن نکند. چند نفر حاضرند از جانِ شیرینِ خود و عزیزترینِ کسانشان بگذرند تا حقیقت قربانی نشود؟ به یاد بیاور سرورِ دو عالم را؛ هرچه بیشتر با وعده‌ها و وسوسه‌های فریبنده می‌خواستند او را از راه حق بازگردانند، گام‌هایش استوارتر می‌شد. چند نفر از ما، با همهٔ ادعای عزت، تابِ سنگ‌ها، زخم‌ها و اهانت‌ها را در راه حق داریم؟ مؤمن بودن، ادعا نمی‌خواهد؛ عرضه می‌خواهد. شجاعتی می‌خواهد که تنها از ایمان برمی‌خیزد. ایمان، چیزی نیست که با گفتنِ «من مؤمنم» به دست آید؛ آن را باید در لحظه‌هایی ثابت کرد که حق، بهایی سنگین از انسان مطالبه می‌کند. #سینره @motasaree

از بعضی حالت‌هایی که در درونت شکل می‌گیرد، باید وحشت کنی. مثل همان حسی که از عمیق‌ترین نقطهٔ قلبت برمی‌خیزد، تا گلویت بالا می‌آید و همان‌جا می‌ایستد؛ آن‌قدر سنگین است که حضورش را با تمام وجود حس می‌کنی. نفست را تنگ می‌کند، گویی هم‌زمان هم خفه‌ات می‌کند و هم سرمستت. همان حسِ غروری که بعد از انجام یک کار خیر به سراغت می‌آید؛ همان لذتی که از دیده شدن، شنیدنِ تعریف و تمجید دیگران و مهم جلوه کردن نصیبت می‌شود. این حس، زهر است؛ زهری که آرام و بی‌صدا اخلاصت را سلاخی می کند و سرانجام، ایمان را از خانهٔ دلت فراری می‌دهد. پادزهرِ این سم، سجده است؛ اینکه پیشانی‌ات را بر خاک بگذاری و به خودت یادآوری کنی که در برابر عظمتِ خدا، هیچ نیستی. آن‌گاه غرور، جایی برای ماندن پیدا نمی‌کند.
این حس، قاتلِ خاموشِ ایمان توست. اگر سلامتِ قلبت را می‌خواهی، پیش از آنکه ریشه بدواند، در نطفه خفه‌اش کن.
#سینره @motasaree

گاهی مرز بین حقِ حقیقی و حق نمایشی شکی خوره وار به جانت می افکند، دلت می داند که حق چیست ، اما دل کندن از آن باطلِ حق نما سخت می شود ، حتی عذاب وجدانِ دروغینی درِ گوشت زمزمه میکند که وا مصیبتا! از تو بعید است. یعنی تو تا اینجا هم پیش رفته ای؟ قصد داری تمام اصل و نسبت را دور بریزی؟ داری قید همه اصول سابقت را می زنی؟ تو کی آنقدر پست شده ای؟ همه این پچ پچ ها به ناگاه متحد می شوند و همچون فریادی رعشه به جانت می اندازند، تا صدای رسای آن حقیقت محض به گوشت نرسد، پچ پچ ها گوشت را کَر می کنند، و تو تا بازگشت به جاهلیتت تنها یک قدم فاصله داری، همان جاهلیتی که مشرکان مکه را اسیر سنت های نیاکانشان کرده بود. آنقدر احساساتشان با ان رسم و رسومات موروثی عجین شده بود که عقلشان از دیدن حقیقت باز ماند و تعصب قدرت حتی ذره ای تامل را هم از انها سلب کرد، و در اخر خودشان و آن آیین باطلشان به گور دسته جمعی پیوستند.
تعصب جاهلی همچون راهزنی حقیقت را از تو می رباید
سینره✍🏻 @motasaree

سیرت نیکو کم یاب است، همه مقداری از آن را دارند، اما کسب ما بقی اش به این آسانی نیست بدی و خوبی در وجودمان مدام از یکدیگر سبقت میگیرند، گاهی وجودمان توام با حس خیر خواهی است، و گاهی حسادت، کدام یک قرار قلب بی قرارت را برقرار خواهد کرد؟ و کدام یک خانه ات را ویران؟ گمان نمی کنم با حسادت، بتوان حال خوش داشت، حسادت تخم کینه را در قلبت می کارد، و ناگاه خیر خواهی با تو وداع می کند، و به انتظار می نشینی تا حال بد فردی را تماشا کنی، و در نهایت این تو هستی که نگون بخت می شوی، این مرضی است که گریبان هر انسانی را می گیرد، اما می تواند مُسری نباشد،اگر این را در نظر بگیریم که خداوند است که می بخشد و می ستاند، اوست که خواسته است فلانی از تو بهتر باشد، زیباتر ، باهوش تر، موفق تر، و هزاران هزار فضیلت دیگر را صاحب شود بهتر است در اغاز با خودمان صادق باشیم و آن گاه که آن حس ابلیس وار برایمان دام پهن کرد به خدا پناه ببریم و طلب خیر خواهی کنیم و بدانیم هر کسی راه و روندی مختص به خود را دارد، برنامه خدا برای ما بی نقص ترین است، به او مومن باشیم و بدانیم آن رزقی که خدا برایمان در نظر دارد را اگر جن و انس بر علیه مان به پا خیزند ، از ذره ای دخل و تصرف در آن عاجز اند. #سینره @motasaree

جسارت... چیزی که همیشه از آن گریخته‌ام؛ مبادا گستاخ، بی‌حیا یا تندخو به نظر برسم. اما حالا می‌بینم همین ترس، آرام‌آرام همچون موریانه، ریشه‌های وجودم را جویده و از درون تهی‌ام کرده است. حق را دیده‌ام، اما جرئت نکرده‌ام فریادش بزنم. باطل برایم روشن‌تر از سپیدهٔ صبح بوده است، اما زنجیرهای همین ترسِ بی‌ارزش، چون دیواری آهنین مقابلم قد کشیده‌اند. حرف‌هایم تا گلو بالا آمده‌اند، اما پیش از آنکه به زبان جاری شوند، دوباره به اعماق دلم بازگشته‌اند. این ترس از چیست؟ اگر صادق باشم، ریشه‌اش چیزی جز ضعف ایمان نیست. اگر ایمانم استوار بود، همهٔ همّ و غمم رضایتِ الله می‌شد و تنها از نارضایتیِ او می‌ترسیدم؛ نه از نگاه مردم، نه از قضاوتشان، نه از طعنه‌هایشان و نه از تمسخرشان. اما حقیقت این است که همین ترس‌های کوچک و حقیر، مرا در محاصرهٔ خود گرفته‌اند؛ ترس‌هایی که حتی از نام بردنشان شرم دارم. خیلی زود کم می‌آورم. اگر هم گاهی مقاومتی از خود نشان بدهم، آن‌قدر کوتاه است که پیش از به ثمر نشستن، فرو می‌ریزد. در چنین لحظه‌هایی، چشم به راهِ یک منجی می‌مانم؛ کسی که از بیرون بیاید و بارِ جنگیدن را از دوشم بردارد؛ تا من طعنه‌ای نشنوم، تحقیر نشوم، فریادی بر سرم کشیده نشود و هزینه‌ای نپردازم. اما اگر آن منجی هرگز نیاید چه؟ وای بر من اگر تمام عمر، منتظر کسی بمانم که قرار بوده خودم باشم. آن‌گاه با دستانی خالی و ایمانی سست، فرصت زندگی را به پایان رسانده‌ام؛ نه به این دلیل که حق را نشناختم، بلکه چون جرئت ایستادن پای آن را نداشتم. راستی، کدام هولناک‌تر است؟ داد و فریاد مردم، نگاه‌های تحقیرآمیز و طعنه‌هایشان... یا اینکه روزی در پیشگاه خدا بایستم و ببینم از ترسِ مردم، بارها حق را فرو خورده‌ام؛ در حالی که فرصتِ گفتنش برای همیشه به پایان رسیده است؟ #سینره @motasaree

گاهی باید شمشیری دو لبه باشی تیز و برّان، تا آخرین دم غافله را نبازی

حیات انسان سراسر نبرد است.... چه جنگ درونی بین عقل و نفسش و چه جنگ بیرونی بین او و دیگر انسان ها. انسان ذاتا موجودی جنگ طلب است ،برای کسب ثروت میجنگد، برای شهرت ، سلطه و قدرت ، برای کسب جایگاه و درجه ، برای اینکه از هرچیزی بهترینش را نصیب خود کند پا به عرصه نبرد میگذارد، نکته این جاست که این جنگ ها را به جان میخرد و در نظرش زشت و کریه نمی ایند ، اما وقتی پای جهاد در راه خدا به وسط می آید همه چیز رنگ عوض می کند ، و گاردی گسترده بر دل انسان سیطره می یابد ، آنان که خود به نوعی دیگر درگیر جنگ اند حرف از صلح طلبی و انسانیت میزنند. و حتی برای انسان مومن به خدا ،وقتی نوبت نبرد خودش می رسد ،ترس ها یکی یکی نمایان می شوند و ضعف، اورا در بند خود اسیر می کند، چرا که سخت ترین نبرد همین نبرد است، این که پای عقایدت بمانی و آن را جار بزنی و تمام سختی هارا به جان بخری تنها به حرف آسان است، و در عمل دشوار اما شیرین‌. اگر تمام هم و غممان خشنودی الله باشد،خالصانه به میدان جنگ می رویم و نبرد هارا یکی پس از دیگری طی میکنیم، اول از همه باید در نبرد با خودمان پیروز شویم، از شهوت هایمان، غرور و تکبرمان، بگذریم ، ودر مقابل تمام وسوسه های نفس سرکش و شیطان فرصت طلب که همچون صیادانی چشم از صیدشان بر نمیدارد قد علم کنیم. تازه اگر به دام این شکارچیان ماهر نیوفتیم ، نبردمان با دنیای بیرون اغاز می شود، نبردی که باید خودت را تبدیل به سپری آهنین کنی در برابر طعنه ها و سرزنش هایی که ممکن است از سمت عزیز ترین و نزدیک ترین افراد زندگی ات باشد،باید دوام بیاوری، آنهاممکن است تورا خوار و کوچک بدانند و یا حتی نگاهت نکنند ، ممکن است به تو متعصب یا تندرو بگویند ،حجاب یا ریشت را مسخره بدانند، بخاطر گوش ندادن به موسیقی عقب مانده صدایت بزنند، نماز هایت را کاری بیهوده بشمارند و تو بین تمام سلاح هایشان جز ایمانت سپر دیگری نخواهی داشت ، اگر آن را از دست بدهی ارام ارام شبیه آنها میشوی تا مبادا متفاوت و عجیب غریب به نظر بیایی ، و این همان نقطه ای است که تو بازنده جنگ میشوی! و شاید همه تورا بپذیرند و دوست داشتنی به نظر برسی،اما خودت از هر کسی بهتر می دانی که چه شکست سنگینی خورده ای ، و چه بهای سنگینی باید بپردازی.
«بدترین شکست آن نیست که دشمن تو را زمین بزند؛ بدترین شکست آن است که برای شبیه شدن به دشمن، خودت سلاحِ ایمانت را بر زمین بگذاری.»
#سینره @motasaree