ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
Відкрити в Telegram
ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ
Показати більшеІран144 999Категорія не вказана
228
Підписники
-1024 години
+37 днів
-5430 днів
Архів дописів
生活 ‹ 𝟤𝟤𝟤 › ៹
﹫𝚮e𝖺𝗏𝖾ꤙ ⤿ #YOONA
صدای باران بر شیشههای تاریک موزه میکوبید؛ شبیه انگشتانی استخوانی که طلب ورود میکردند. بوی نم با بوی کهنگی و سنگ سرد آمیخته بود. سالن خالی بود، جز نور بیرمقی که روی مجسمهی سنگی میتابید؛ مردی با لباس اشرافی و یک سنجاق سینه سلطنتی سرد و نگاهی بینهایت خالی. قدمی نزدیکتر شد. هفتهها بود که برای گریختن از خودش به این چشمانِ سنگی پناه میآورد. ـ اینهمه زیبایی و غرور ... و آخرش فقط یک اتاق ساکت . صدایی، نه از حنجره، بلکه درست از میانِ شکستگیهای جمجمهاش پیچید: ـ تو برای فرار از زنده بودن به اینجا میآیی... یا برای تمرینِ مردن؟ خشکش زد. چشمانش به دور سالن بزرگ موزه چرخید اما هیچکس در سالن نبود. با خودش لب زد؛ ـ تاریکیِ این اتاق خیلی سنگینه... ـ تاریکی از نبودِ نور نیست. از کثافتِ فکرهای توست. از تنهایی و مرگِ درون ذهنت، تو به من نگاه نمیکنی؛ داری جنازهی خودت رو توی این سنگ تراش خورده تماشا میکنی. دوباره همان صدا بود همان صدای خاموشی که درون ذهنش پیچیده بود، نگاهش با لرز بالا رفت و مجسمه خیره شد، با دقت بهش نگریست و بعد مکث کوتاهی نگاهش روی پلاک فلزی زیر پای مجسمه لغزید: اکتبر ۱۹۹۵ آفرودیت. ـ چه تناقضِ کثیفی... الههی عشق، در قالب یک سنگِ تراشخورده. ـ عشق و جنگ هر دو قربانی میخوان. تو کدومش بودی؟ قربانی... یا قاتلِ احساسِ خودت؟ دستش لرزید. انگشتانش به سمت سنگ رفت، اما در چند میلیمتریِ آن متوقف شد. ـ میترسم لمست کنم... میترسم بشکنی. ـ نه. تو میترسی دستت رو روی سنگ بگذاری و بفهمی تنِ تو سردتر از منه. میترسی بفهمی اون که سالهاست مرده و فقط راه میره و نفس میکشه تویی. ضربانِ گیجگاهش به سقف میکوبید. سکوت سالن دهان باز کرده بود تا او را ببلعد. ـ حداقل تو خوششانسی... دیگه چیزی نداری که از دست بدی. ـ من سنگ شدم چون ضربه خوردم. اما تو هنوز داری وانمود میکنی زنده بقیهش رو بازی میکنی. میدونی ترسناکترین قسمت چیه؟ این نیست که همرنگِ سنگ بشی... اینه که بفهمی خیلی وقته از درون خالی شدی و فقط داری پوسته میکشی. چند قدم عقب رفت. سایهها دور حواسش قد کشیدند. دیگر مرزی میان ذهنِ خودش و کلماتِ مجسمه وجود نداشت. ـ حالا برو... اگه هنوز جایی بیرون از این اتاق هست که فراریِ خاموشی مثل تو رو بپذیره. چشمانش را بست. در را باز کرد. هوای سرد شب بر صورتش سیلی زد. در پشت سرش بسته شد، اما سنگینیِ آن نگاهِ خالی درست پشت پلکهایش جا مانده بود. او به خیابان برگشت؛ نه برای ادامه دادن، بلکه چون حتی برای متوقف شدن هم دیر شده بود.
