ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
Відкрити в Telegram
ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ
Показати більшеІран146 385Категорія не вказана
228
Підписники
-224 години
-167 днів
-8330 днів
Архів дописів
Repost from سیـاهچالـهِاحسـاساتــ؛
نفس نفس زنان به سمت روشنایی که از ان فاصله چشمانش را درخشان کرده بود و برق نورش در چشمانش نمایان شده بود میدوید و خوشحال بود از بابت اینکه بلخره توانسه بود با تلاش و سختیه زیادی خودش را از ان سیاه چاله عمیق نجات دهد و راه رسیدن به نور روشنایی را پیدا کند ؛ در همان حین که برق چشمانش او را به سمت نور هدایت میکرد ناگهان با قدم دیگری که برداشت در سیاه چاله عمیق تری افتاد و هرچقدر که دستو پا میزد بیشتر در ان باتلاق فرو میرفت ، با صدای بلند فریاد میزد اما دریغ از یکنفر که صدای او را بشنود و به او کمک کند ؛ کل وجودش را ترس فرا گرفته بود و تنش از ناچاری و ترسی که به او هجوم اورده بود میلرزید و پاهایش سست شده بود .
ساعت ها گذشت و او با همان حال در انجا مانده بود بدون اینکه بتواند کاری کند و خودش را از ان سیاهی به بیرون بکشد ، خیلی ترسیده بود از اینکه نتواند از ان سیاه چاله خودش را نجات دهد و هیچکس به کمک او نیاید و تا اخرین لحظه مرگش همانجا بماند پس تصمیم گرفت که به خواب برود شاید که همه این اتفاق ها فقط یه کابوس ترسناک بوده باشد ؛ روز بعد که از خواب بیدار شد دوباره با ان باتلاق و سیاهی سیاه چاله مواجه شد و ترسش بیشتر شد از اینکه تمام ان اتفاقات واقعی بوده و او در ان سیاه چاله عمیق اسیر شده بود .
ساعت ها ، روز ها و ماه ها گذشت و او همچنان در انجا بود و حتی توانایی تلاش کردن و امیدوار بودن هم نداشت برایش قابل باور نبود اما انگار او به ان سیاهی و تنهایی عادت کرده بود و دیگر فکر نجات یافتن از ان سیاه چاله را نداشت .
روز بعد از بالای سیاه چاله فردی را دید که با صدای بلندی فریاد میزد و میخواست به او کمک کند و نجاتش دهد اما او با خونسردی تمام در خواستش را رد کرد و گف " اینجا خانه ابدی من است و نمیخواهم که هیچکس منرا از اینجا رهایی یابد " ؛ ان مرد رفت و او دوباره تنها شد و به سکوت سیاه چاله گوش میداد .. میدانست که اگر از ان سیاه چاله نجات یابد قطعا زندگی بهتر و روشن تری را میتواند داشته باشد اما چه کند که ترسش به ان سیاه چاله به عادت تبدیل شده بود . هیچکس انجا نبود که به او عشق بورزد یا او را در اغوشش بگیرد تا احساس تنهایی نکند و فقط انجا باتلاقی بود که او را اسیر خود کرده بود اما با این حال بازم تمایلی به نجات یافتن از ان نداشت ، انگار که او تنها به ان سیاه چاله عمیق و تاریک متعلق بود ..
