ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
Відкрити в Telegram
ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ
Показати більшеІран146 207Категорія не вказана
248
Підписники
-124 години
-127 днів
-7830 днів
Архів дописів
Repost from Mσƈԋι Ⴆσყ
دوست داشتن را ماری میدانست که نیشش از هزاران هزار زهر و یک مادهی کشنده قوی تر است
آری ، قلبش را درون چاله ی فشرده بودند که تپش هایش هرکدام انگاری فقط یک چیز را زمزمه میکرد "دوستت دارم" درد را درون هر نبض احساس میکرد با اینکه قلبش دفن بود اما هنوز چشمانش تمام این زهر را به دوش میکشیدند و گلویش با پاره سنگی به نام بغض به خون آغشته میشد . همان خون ها توده ای گرد و غبار بودند که راه نفس را میگرفتند و انگار فقط یک چیز او را نفس میداد عطر تن او که انگار بهاری بود بی پایان و برگ هایی بود سرسبز در زیر باران های پاییزی حالا ریههایش شده بودند ریزه شیشه هایی که ریشه کرده بودند و میسوختند دست هایش هیچ گرمایی نداشتند ، گرمایش دستان معشوقی بودند که هیچوقت نمیدانست چگونه یکی دیگر برایش عاشقی میکند پاهایش زیر بار عشقی زهرآگین خم میشدند اما باید راه میرفت و به خودش میفهماند "عشق همین است" کلاویه های پیانو را اگر چه بلد نبود اما انگشتانش روی کلاویه ها میرقصیدندبرای همان زهرِ ماری که نامش عشق بود...
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
از دور، غرقِ تماشایت ماندهام؛ آنگونه که پوستِ بیرنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است. گمان میکنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام آرام میفشارد؛ هر بار که او دستش را بالا میآورد و رشتهای از موهای ابریشمیات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان میکند. لرزه بر جانم مینشیند، وقتی آن گونه به او مینگری که روزی به من مینگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا میپرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است. لبخندت،برای او روشنتر میشکفد؛ گویی آفتاب، خانهاش را در نگاهِ او یافته است. حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟ آری… حسادت میکنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانههایش را با دیگری مینویسد. حسادت میکنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است. قرار بود اشکهایت، که از الماس نیز گرانبهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمیداند. او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود. جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشنترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟ ای کاش میتوانستم دستم را به سوی موگهام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدیها برهانم. اگر تنها یک بار از من میخواستی، برایت هیگانبانا میشدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است. اما تو؟...تو او را برگزیدی.و قلبم را، بیآن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمههای سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانههای جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.
Repost from False Hope?!
تهیونگ چسبیده بود به پنجره، زل زده بود به خیابونی که بارون میزد. برگشت سمتِ کوک، نگاهش خسته بود، مثل کسی که دلش نمیخواد فردایی فرا برسه. آروم گفت:
-امیدم ...موافقی باهم بریم جایی ؟ میخوام لحظه ی باهم موندنمون رو ثبت کنم ..میدونم توی شرایط الان که داری برای حمله ی فردا آماده میشی خواسته ی درستی نباشه ،ولی میخوام به ندای قلبم گوش بدم
کوک، در حالی که داشت دکمههای کتش رو میبست، سرش رو بالا آورد. نگاهش تردید و تعجب داشت:
-دِمِن من دلش عکس میخواد ؟ هرچی امر کنید سرورم ..ولی ..چیزی شده ؟ ما هنوز حالا حالا ها قراره باهم باشیم خب ؟!
و اینکه عکاس چی رو میخواد ثبت کنه؟ این نقابهایِ اتوکشیدهمون رو؟ یا عشق مخفی مون رو ؟
تهیونگ یه قدم اومد جلوتر، جوری که سایهاش افتاد روی صورتِ کوک:
-دومی ؟! میخوام اون چیزی که بینِ ماست، همون گناهِ قشنگی که فقط خودمون ازش خبر داریم، یه جا ثبت بشه. این دنیا اونقدر لعنتیه که اگه یه نشونه از خودمون نذاریم، انگار اصلاً نبودیم. بیا بریم... قبلِ اینکه فردا برسه.
تهیونگ بوسه ای به پیشونی کوک زد و با تایید پسرش ،رفتن .
سالها گذشته. کوک حالا پیر شده یا شاید حتی در آستانهیِ رفتن باشه، اما اون مدالیونِ کوچیک هنوز توی دستشه. انگشتهاش لرزون رویِ تصویرِ تهیونگ میکشه. اون مدالیون، واسه کوک فقط یه عکس نیست؛ واسه اون، یه "وعدهیِ بازگشت"ـه. زیر لب، با صدایی که از شدتِ اشتیاق میلرزید، زمزمه میکنه: -دیدی ته ! ندای قلبت درست میگفت ...اون میدونست قراره واسه همیشه بمونی برام ...نه توی این دنیای تاریک ..بلکه توی دنیای قلبم .توی وجودم . مدالیون رو به سینهاش میچسبونه، جوری که انگار داره قلبش رو نگه داشته. چشماش رو میبنده و با یه لبخندِ بازیگوش و در عین حال وحشتناک، ادامه میده: -منتظرم… منتظرِ اون لحظه که دوباره متولد بشیم. میخوام دوباره برگردم، دوباره همون گناهِ لعنتی رو با تو تکرار کنم. میخوام اونقدر در عشقِ تو غرق بشم که حتی بهشت هم نتونه ما رو از هم جدا کنه. من منتظرم تا دوباره اون نگاهِ ممنوع رو بببینم و دوباره، و دوباره… با تو، از مرزهایِ دنیا رد بشم.Rain
